۱۳۹۷/۷/۸

در لیوان لعابی کناردستم آب هست. قرار است نوشیدن آب پوست را بهتر کند و به کار جسم و جان خسته کمک کند، و از طرفی خیال می‌کنم به‌میزان آن‌همه اشکی که ریخته‌ام بدنم آب از دست داده‌ست پس باید جبرانش کنم. چقدر این لیوان لعابی قشنگ است، نخودی‌رنگ با طرح طبیعت بی‌جان روی بدنه‌اش، برای همه آشناست. چقدر ظروف لعابی آرامش‌بخشند. خوبست اگر خانه‌ای داشته باشم آشپزخانهٔ خلوتش را مجهّز و مزیّن به ظروف لعابی کنم. شاید هنوز در خانهٔ قبلی مادربزرگم قوری و چند کاسه و بشقاب لعابی زرد کمرنگ با لبهٔ سبز مانده باشد. یادم باشد از دایی بپرسم که اگر ظرف‌ها گوشه‌ای افتاده‌اند من مشتاقشانم.

۱۳۹۷/۷/۲

مصائب مجازی

وبلاگ‌نویس‌ها -روزمرّه‌نویسان- می‌توانند دروغگوهای قهّاری باشند. وبلاگ‌نویس می‌تواند خواننده را یکطرفه به قاضی ببرد، مظلوم‌نمایی کند، جوری شما را سال‌ها با نوشته‌هایش فریب داده باشد که دیگر چشم‌بسته و همیشه همهٔ حق را دودستی به او بدهید. شما گرفتار بازی‌شان می‌شوید، دستچینی از زندگی واقعی-موهوم ایشان شما را گول می‌زند. طرف هرچه معروف‌تر باشد می‌تواند راحت‌تر بازی‌تان بدهد. می‌دانم که جزو معروف‌ها نیستم امّا می‌دانم هم که چندنفری اینجا را می‌خوانند. تافتهٔ جدابافته نیستم ولی هیچوقت بازی‌تان نداده‌ام، از زندگی شخصی‌ام چندان ننوشته‌ام ولی دروغ هم تحویلتان نداده‌ام. سعی کرده‌ام خودم باشم، ادا درنیاورم، از ریزبه‌ریز زندگی‌ام ننویسم، و خواسته‌ام از آنچه حریم خصوصی دیگران در روابطشان با من است ننویسم. روده‌درازی کردم... من اینجا گیر کرده‌ام.

۱۳۹۷/۶/۲۶

"لیلی با من است"

بیرون بنّایی شهرداری است. همسایه‌ها شاکی شده‌اند ولی باز صبح‌ها، نیمه‌شب‌ها سر‌وصداست. امروز هم، مثل روزهای پیش، با زرزر موتور دستگاهشان بیدار شدم. پابرهنه و ملافه‌پیچ رفتم دم در، پشت شمشادها سنگر گرفتم، سنجیدم، بلند شدم و با آرپی‌جی پرّه‌های موتور را نشانه گرفتم و خورد به هدف. شبیه صادق مشکینی شادی کردم و برگشتم به بقیّهٔ خواب آشفته‌ام.

۱۳۹۷/۶/۲۲

آن‌راز

قرار است توی چشم‌های هم نگاه کنیم بدون اینکه بخندیم. من بازنده‌ام.

آن‌روز

من برای تو نامه‌های زیادی نوشته بودم که وجود خارجی نداشت، و عجیب این‌که بعدها فهمیدم همه را خط‌به‌خط خوانده‌ای. آدم‌ها چرا دست‌وپا می‌زنند؟

۱۳۹۷/۶/۲۰

سه‌نفر با هم سوار آسانسور متروک یکی از ایستگاه‌های مترو شدیم. یکی که تجربه داشت زود روسری‌اش را گرفت جلوی دماغش. من معمولی ایستاده بودم و نفسم را نگه داشته بودم و بی‌خبرِ دیگر که دویده بود تا در آسانسور بسته نشود، با هیجان شروع کرد به حرف‌زدن. تا دیدم دارد تکیه می‌دهد به دیوار کابین، نفسم را ول کردم و پریدم وسط حرفش که تکیه ندین. پرسید چرا و فاصله گرفت و پشت‌سرش را نگاه کرد. نمی‌دانستم چه‌جوری بگویم، یعنی داشتم دنبال کلمه‌اش می‌گشتم که زیاد ناجور نباشد که خانمی که جلوی دماغش را پوشانده بود گفت جیش میکنن تو آسانسور. جیش! من هم بلد بودم بگویم جیش ولی حس می‌کنم جیش مال بچّه‌هاست. دلم هم نمی‌خواست جلوی دوتا غریبه بگویم اینجا شاشیده‌اند. باید می‌گفتم ادرار کرده‌اند مثلا؟! چند عبارت تروتمیز دیگر هم می‌شد بگویم ولی آنها هم، مثل ادرار، باعث خندهٔ خودم می‌شد. خدا به آن‌خانم خیر بدهد که قضیه را گفت وگرنه تا برسیم باید با اشاره به بو و شرّه‌های روی در و دیوار و پانتومیم شفّاف‌سازی می‌کردم.

۱۳۹۷/۶/۱۷

"چند رود گل‌آلود پُرگریه"

بعضی‌روزها نحسند یا من در آنها نحسم. ساده‌ترین کارها را هم خراب می‌کنم، حرف‌هایی از دهانم درمی‌آید که دل‌هایی را می‌شکند. باید بروم توی کمد، دهانم را چسب بزنم تا فردای آن‌روزها و وقتی طرفم تویی؛ باید بروم زیر گل، دهانم را گل بگیرم به‌خّدا.

۱۳۹۷/۶/۱۴

عروس می‌رود آرایشگاه و ساعت‌ها بعد که داماد می‌رود دنبالش، موجودی خسته و ناشناس را تحویل می‌گیرد.

۱۳۹۷/۶/۱۲

اکانت توئیتر ندارم ولی رفتم بگردم ببینم کجا می‌شود پوشک پیدا کرد. در بعضی‌توئیت‌ها با موضوع کمیاب‌شدن پوشک شوخی کرده بودند. آخر، لودگی دارد؟ لازم نیست حتماً بیمار، بزرگسال یا معلولِ نیازمند به پوشک داشته باشید، شعور هم داشته باشید می‌فهمید که قضیه شوخی‌بردار نیست.
اگر این‌شب‌ها تصویر هوایی از ایران بگیرند، به‌جای نقطه‌های نورانی تصاویر قبلی، حالا توده‌های نگرانی و ناامیدی را بالای سر تک‌تک خانه‌ها می‌بینیم. 

۱۳۹۷/۶/۱۰

مُهر امین آمده بود تا به نمازخوان‌های کثیرالشک کمک کند، ولی من همیشه فکر می‌کردم که کارشان را سخت‌تر کرده است. اگر قرار بود نماز عبادتی با حضور قلب باشد، مهر امین تمام حواسّ نمازگزار را پرت و سپس جمع می‌کرد تا تعداد رکعت‌ها و سجده‌ها را تق‌تق و مکانیکی بشمرد. کار آن‌زن را بیشتر می‌پسندیدم که چهارگوشهٔ جانمازش را تای کوچکی می‌زد و آخر هررکعت یکی از تاها را باز می‌کرد.