۱۳۹۷/۵/۱

۱۳۹۷/۴/۲۷

نمونه‌ش هم پای خودمه!

تکلیف من با دستفروش‌های مترو روشن نیست. با بودنشان توی واگن‌ها مخالفم ولی ازشان خرید هم می‌کنم. شاید بهتر باشد به‌خاطر مخالفتم مطلقاً چیزی ازشان نخرم ولی من از فرآیند خریدرفتن بدم می‌آید و حاضرم مانتویی را که خواهرم خریده و پوشیده و کهنه شده و دیگر نمی‌خواهد، بگیرم و بپوشم ولی خرید نروم، پس می‌توانم از بنجلی اجناس مترو هم تا حدّی بگذرم. تازه، دستفروش‌های مترو دیگر همه‌چیز می‌فروشند و اکثرشان کارتخوان هم دارند. چندروزپیش دربرابر وسوسهٔ خرید تنبان سندبادی، که رنگبندی هم داشت، مقاومت کردم. خط عوض کردم، دوباره همان تنبان‌ها و مقاومت من. روز، شب، مسیر رفت، مسیر برگشت؛ زلیخا رنگ‌به‌رنگ از هر دری وارد می‌شد، آزمون الهی، و بله؛ من پیروز شدم. فعلاً پیروز شده‌ام و انگار این شلوارها حالاها روی بورس است.

۱۳۹۷/۴/۷

عشق‌های نگفته

بیرون کاروان عروسی می‌گذرد. همه شادند. من به آن فرد غمگین احتمالی‌ای فکر می‌کنم که باید میان عروسی‌ای که برایش عزاست ادای خوشحالی هم دربیاورد.

۱۳۹۷/۴/۶

هزارعکس از یک‌سفر. دفتر خاطرات به‌قدر عمر. یادگاری، یادگاری، یادگاری از لحظاتی که همه از دست رفته، از آدمیانی که نیستند یا چنان عوض شده‌اند که دیگر نیستند. چرا؟! خودم بارها آرشیو وبلاگم را پاک کرده‌ام. همه نوشتند و گل کردند و با روز پیش رفتند و وبلاگ را ترک کردند، من خل هنوز با خود وبلاگ‌نویسی کنار نیامده‌ام؛ شاید مرض دارم، شاید زیادی قضیه را جدّی گرفته‌ام، یا شاید چون می‌ترسم شبیه آنهایی شوم که ازشان می‌ترسم؛ همانهایی که همه‌چیز را نگه می‌دارند. پیچیده است.

۱۳۹۷/۳/۲۹

؟

شب‌ها بیشتر. روز وقت فکروخیال نیست، مثل تابستان که فصل افسردگی نیست. درعوض، تا دلت بخواهد، شب فکروخیال سراغ آدم می‌آید و پاییز-زمستان افسردگی. اینها را از خودم درمی‌آورم، معیاری برایشان ندارم یا شاید خودم را معیار می‌دانم. روز روشن است، شلوغ است، تابستان گرم است، آدم نخواهد هم خورشید نمی‌گذارد بخشکد. دیشب ولو شده بودم وسط رختخوابم، کولر زمستان را شبیه‌سازی کرده بود و من با گره کوری خونین بین چنگ و دندان و دلم مشغول بودم. شبیه شعری بودم که شاعری از شکار و خون و برف بسازد و خب این‌شعر قطعاً مرثیه است. از ناچاری گریه می‌کردم. کف دستم را روی قلبم گذاشته بودم و سوز می‌آمد؛ از کانال کولر و از حفره‌های قلبم. سؤال‌های بی‌جواب از خودم می‌پرسیدم. مثلاً پرسیدم آیا باید خودم را، مثل آن فیلم معروف و محبوب، توی چمدانی جا دهم و خون‌آلود و ایّوب‌وار از عشق پاسداری کنم؟ با اینکه قلبم تندتر تپید ولی جوابی نداشتم. نمی‌دانم سر کدام سؤال بی‌جواب خوابم برد، فرقی هم ندارد چون امشب قصّه دوباره همان‌قصّهٔ بی‌سروته است. 

۱۳۹۷/۳/۲۵

شبی زنگ زدم به دخترعمویم. زنگ‌زدن به‌اش گاهی برایم سخت است، چون مثل اکثر مشهدی‌ها لب به گلایه باز می‌کند، حتّی اگر جای گله نباشد. بعد از احوالپرسی، پرسیدم "چه خبر؟ خبری نیست؟" و قصدم فقط سؤال معمولی و کلّی "چه خبر؟" بود. او هم در جواب گفت که نه، خبری نیست و اگر خبری باشد خودش می‌گوید. خیال کرد منظور من خبر حاملگی است. سریع مکالمه را به‌دست گرفتم و گفتم که منظورم چنین‌چیزی نبود. عید پارسال عروسی کرد و لابد آنقدر ازش پرسیده‌اند خبر مبری نیست و همه منظورشان مشخّصاً و قطعاً حاملگی بوده که فکر کرد من هم سر در شورتش کرده‌ام و باید به من هم از راه دور جواب پس بدهد. بعد از ازدواج ساکن شهر شوهرش شده که کوچک‌تر از شهر خودش است. یک‌بار اوایل ازدواجش زنگ زده بود که کسی را سراغ دارم تلفنی مشاوره بدهد، و وقتی پرسیدم مگر آنجا مشاورهٔ حضوری نیست، گفت همه همدیگر را می‌شناسند، حالا نه اینکه مشاور آشنا باشد ولی همین‌که آشنایی ببیند تو وارد کجا شده‌ای، حرف ساخته می‌شود که زندگی‌ات مشکل دارد و چه و چه. نقل قول است، نمی‌دانم حرفش چقدر صحّت دارد. حالا چرا از همهٔ فامیل پدری فقط به همین یک دختر عموی ناتنی زنگ می‌زنم و ارتباط و احوالپرسی بالأخره برقرار است؛ چون آن‌سال بی‌پول بود و هزینهٔ بلیت هواپیما و احتمالاً قطار را نداشت، شبانه پریده بود توی اتوبوس و خودش را رسانده بود به خاکسپاری مامان، بعد هم ماند پیش ما که خانه‌خراب شده بودیم و بعداً فهمیدم کاری پیدا کرده بود که سر همان بی‌وقت و بی‌اطلاع‌آمدنش به تهران برای مراسم و بعدش، آن را هم از دست داده بود.

۱۳۹۷/۳/۲۱

صفر تا صد

خاله‌ام یک‌خروار غذای نذری همسایه‌شان را برایمان فرستاده بود. دوروز اخیر، ناهارها نذری خورده‌ایم و شام را ماست‌مالی کرده‌ایم. درست است که خیلی‌ها ضدنذری شده‌اند و خودم هم چندسال پیش نذری نمی‌خوردم ولی واقعاً نذرش قبول، سرش سلامت، دمش گرم. وقتی غذا را داغ می‌کردم، هربار که می‌رفتم دم یخچال و می‌دیدم مثلاً فردا ناهار حاضرآماده هست، با هرقاشقی که به دهن می‌گذاشتم و حتّی موقع شستن ظرف‌ها به جانش دعا کردم؛ بس‌که آشپزی هرروزه سخت است.

۱۳۹۷/۳/۱۹

آن‌سال، شبکهٔ ورزش، برای اوّلین‌بار مسابقات دوچرخه‌سواری تور فرانسه را زنده پخش کرد. پیگیر نبودم و تا آن‌موقع فقط اسم چنین مسابقه‌ای را شنیده بودم. یادم نیست که اتّفاقی فهمیده بودم یا چطوری که از تلویزیون پخش می‌شود. ۲۱روز، هرروز بعداز‌ظهر، می‌نشستم و مسابقه را می‌دیدم. رقابتی که هیجانی نداشت مگر در دورهای آخر، دوچرخه‌سوارهایی که اکثراً لبخند می‌زدند، تماشاچیان ظاهراً شاد و بی‌خیال کنار مسیر و جاده‌ها، مناظر و دشت‌های وسیع سبز، و آفتابی که همزمان به من و به مردم سرزمینی دیگر می‌تابید، آرامم می‌کرد. سال بعدش آنقدر زمین و زمان زیرورو شده بود که هرچه می‌دویدم تا برسم به مسابقه، نمی‌رسیدم، جا می‌ماندم، دیر می‌شد، نمی‌شد. خیلی دست‌وپا زدم و خب، دیر فهمیدم که آن، سهم آن‌سالِ من بود، بدون اینکه منتظرش بوده یا برایش دویده باشم.

۱۳۹۷/۳/۱۵

کاش بتوانیم خاطرات تلخ را از روزها برداریم تا جانمان را نگرفته است. آن‌سال از دست رفته، آن‌روز هم تمام شده است. سال‌های بعد، همان‌روز؟! روز دیگری از سال دیگری است. چرا حادثه را آنقدر مرور کنیم تا دردش، لحظه‌لحظه‌اش زنده شود؟

۱۳۹۷/۳/۱۲

دست راست که بدتر

بلد نیستم درست و قشنگ ناخن‌هایم را کوتاه کنم. کافیست ناخنی که از بیخ گرفته‌ام فقط یک‌میلیمتر بلند شود تا تعداد زیادی زاویه که با ناخن‌گیر ایجاد کرده‌ام دیده شود. حتّی معمولاً هرکدام از ناخن‌ها برای خودش یک‌شکل می‌شود. هر بار هم همین است و هربار هم همهٔ اینها باعث تعجّبم است چون موقع ناخن‌گرفتن، احساس می‌کنم کار به این‌سادگی را بالأخره دارم درست انجام می‌دهم و بعد می‌بینم اصلاً اصلاً.

۱۳۹۷/۳/۶

قبلاً این‌دکّه نبود، باید خشک‌خشک می‌رفتیم پارک، خشک‌خشک برمی‌گشتیم. دکّه را باز کردند، بستنی‌دار شد، چای‌دار شد، حالا هم که زده چیپس‌وپنیر و آب‌زرشک. من شکمو نیستم ولی خوراکی در خاطره‌ام می‌ماند و گاهی، خاطراتم با به‌یادآوردن خوراکی ماجرا زنده می‌شود. خود تو، مگر آن‌روز و سمبوسهٔ آتشین حاشیهٔ پارک خانهٔ هنرمندان از یادت می‌رود! پارک خودمان که دیگر هیچ.

۱۳۹۷/۲/۳۰

دیشب توی هال خوابیده بودم. سرما‌خورده بودم، فکروخیال داشتم، خوابم نمی‌برد تا اینکه از این‌پهلو به آن‌پهلو شدم. چرخیدم و رو به پایه‌های مبلی شدم که وقتی دیگر تو بر آن نشسته بودی. دیده بودم که پاهایت را از مچ، ضربدری کرده بودی و گذاشته بودی روی زمین. سر از بالشت برداشتم و گذاشتم جای پایت.

۱۳۹۷/۲/۲۵

جان‌پناه

زن تَرک موتور سوار می‌شود. به‌خاطر لباسش کمی هم سختش است، این‌سختی را می‌شود در حرکاتش دید ولی در چهره‌اش جز لبخند چیز دیگری نیست. می‌نشیند و دسته‌گلی را که از مرد هدیه گرفته، شبیه بچّه و نوزاد، بااحتیاط در بغل می‌گیرد.

انقلاب

از سرشبی شدیداً غمگینم، حالا نه اینکه بقیهٔ روز و روزهای قبل شاد بوده باشم. روزم معجونی از اضطراب و اشتیاق بود. زیر بار کدام شکسته‌ام؟