۱۳۹۶ آذر ۲۵, شنبه

بعد از مرگ مامان برای فامیل مادری غریبه شدیم. رفت‌وآمدهای هفتگی-دوهفتگی و تلفن‌های هرروزه و... قطع شد. اتّفاقی که محال می‌نمود ولی در واقعیّت شد. دیشب، بچّهٔ کسی به‌دنیا آمده که اگر روابطمان مثل قبل بود انگار بچّهٔ خودم دنیا آمده باشد، همانقدر خوشحال می‌شدم و درگیر. حالا و در دنیای غریبگی‌های بعد از مرگ مامان، مثل یک خبر، پشت تلفن با واسطه گفته شد، شنیدم و بقیهٔ ناهارم را خوردم.

۱۳۹۶ آذر ۲۱, سه‌شنبه

گهواره

مخلوطی از بوی چای عطری احمد و شوینده، در فضای بنّایی-خانه‌تکانی با نور ده صبح کمی‌سرد، حدود پانزده سال پیش؛ یادش کمی آرام و بسیار غمگینم می‌کند. می‌ارزد.

۱۳۹۶ آذر ۱۹, یکشنبه

کنارم ایستاد و از پهلو بغلم کرد. سرش تقریباً توی قوس کمرم جا گرفت. سرم را چرخاندم پایین، نگاهش کردم و به‌اش گفتم «من اگر بچّه داشتم می‌شد همسنّ تو باشه.» گفت «واقعاً؟!» گفتم «حتّی از تو هم بزرگ‌تر.» گفت «یعنی اندازهٔ پنجمی‌ها؟» گفتم «آآآره.» خندید. گفتم «ولی من الآن دوتا بچّه دارم.» و اشاره کردم به برادرم و خودش. باز خندید. من هم خندیدم. قبل‌تر دعوایش کرده بودم، کمی‌بعد رفته بودم پیشش، داشت مشق می‌نوشت، ازش معذرتخواهی کرده بودم و بوسیده بودمش. بعدتر آمد کنارم ایستاد و از پهلو بغلم کرد.

۱۳۹۶ آذر ۱۸, شنبه

دیگر پف بعد از گریهٔ چشم دیگران را وقتی -لابد به‌مصلحت- می‌گویند پف بعد از خواب، تشخیص می‌دهی. بعد هم به مقامی می‌رسی که می‌توانی پف بعد از گریهٔ چشم خودت را پف بعد از خواب جا بزنی و هیچکس هم اصلاً بویی نبرد.

۱۳۹۶ آذر ۱۵, چهارشنبه

همیشه‌سبز، همیشه‌بهار

حقیقتش حسرت عشق لیلی و مجنون و عشّاق بنام را ندارم، آرزویی اگر در دلم باشد محبّت میان عاطفه و رضاست در خانهٔ سبز.

۱۳۹۶ آذر ۱۰, جمعه

بس نیست؟ باید یکی غرغروها را با یک‌دست از یقه بلند کند و بچسباند بیخ دیوار و با دست دیگر اسلحه بگذارد بر شقیقه و خلاصشان کند؛ هم خودشان را و هم عالمی را از ناله‌های بی‌انتها و بی‌دلیلشان. بس است واقعاً.

۱۳۹۶ آذر ۵, یکشنبه

دلبری

درست مثل همان‌موقع‌ها که حس می‌کردم چیزی کم است و درست بود، الان هم حس می‌کنم یک‌جای کار می‌لنگد و امیدوارم غلط کرده باشم.

خسته و دلشکسته، لاک‌پشت وارونه

از یک مسیر می‌روی و برمی‌گردی، ترافیک و شیب و سرعت تقریباً یکی است ولی جاهایی هست که راه رفتش طولانی‌تر از برگشتش است، جاهایی هم هست که برگشتنش طولانی‌تر از رفتنش می‌شود. ساده است؛ خالی رفته‌ای و پر برمی‌گردی، پر رفته‌ای و خالی برمی‌گردی. به چشم‌برهم‌زدنی می‌روی و بعد باید راهی را برگردی که تمامی ندارد، برعکسش که پادشاهی است.

۱۳۹۶ آذر ۳, جمعه

پریشب ماه گرد بزرگ از آن‌پنجره معلوم بود. دیشب توی خیابان دیدم کمان نازک چندروزه در آسمان است نه دایرهٔ دیشبش. بعد یادم آمد که عروسی‌ها راه افتاده، یعنی محرّم و صفر تمام شده و ماه تازه شروع شده است. این هم یادم افتاد که روز قبل یکی زنگ زده بود و اوّل ربیع‌الاوّل را تبریک گفته بود و چقدر خنده‌ام گرفت مثل خل‌ها، تنهایی توی خیابان، چون گفته بود اوّل اربعین مبارک. شواهد و قرائن تأیید کردند که ماه نو است و آنچه امشب می‌بینم شکل درستش است نه آن‌ماه توی پنجره. به‌نظرم منطقی نیست که بگویم چراغ خانه‌ای خیابانی انعکاسی بوده پشت پنجرهٔ مات، منطقی است به حضوری ربط دهم که همه‌چیز را چنددرجه پررنگ می‌کند، خیابان‌های زشت را قشنگ می‌کند، دل‌آشوب را از پاییز برمی‌دارد و من بی‌حوصله را از کنج خانه، انگاری با وردی، بیرون می‌کشد. جادویی معجزه‌ای چیزی بلد است.

۱۳۹۶ آبان ۲۵, پنجشنبه

نور صبح زودی که هنوز زرد نیست و کمی آبی و خنکی از سرما و سرمه‌ای شب درش مانده است؛ برای دلت آن نور و روشنی را آرزو می‌کنم که در دلش همیشه آفتاب است.

۱۳۹۶ آبان ۲۰, شنبه

داماد با اَسب آمَد.

گفتم تا خانه خلوت است کار طلسم‌شده‌ام را ضبط کنم، همه‌چیز را آماده کردم و دقیقاً تا خواستم بنشینم تلفن خانه زنگ زد. معصومهٔ همسایه گفت با دخترش چنددقیقهٔ دیگر می‌رسند. همه‌چیز را جمع کردم و گذاشتم کنار و چای را گرم کردم، ظرف میوه را که گذاشتم روی میز، زنگ در را زدند. دخترش را گذاشت و خودش رفت در صف چندتایی شلوغ دم غروب نان. دخترش خواست تکالیف عجیب مدرسه‌اش را با خاله‌زهرا انجام دهد. خاله‌زهرا توی دلش گفت جهنّم! و نشستیم سر انواع کتاب و دفترهایش. همین‌وسط‌ها عمویم هم زنگ زد -نزدیک نیستیم، هم از نظر فاصله و هم رابطه-، زنگ زد که تلویزیون را ببرم شبکهٔ فلان که الآن دخترش را نشان می‌دهد. تشکرّ کردم و مطمئنش کردم که بردم همان‌شبکه و منتظر دیدن دخترعمویم هستم، فقط آدمیزادی کردم و ابراز اشتیاق نکردم که بیشتر دروغ نگفته باشم؛ البتّه تلویزیون را واقعاً بردم آن‌شبکه ولی پشت به تلویزیون پخش شدم پای بقیهٔ مشق‌ها. جمله ساخته «داماد با اسب آمد» و من به عمویم فکر می‌کنم که بعد سال و ماهی زنگ زده که دختر و دامادش را ببینیم، به معصومه که دوست داشتم بیاید ولی نه این‌موقع، به دخترش که ذوق دارد بعد از مشق با خاله‌زهرا بازی هم بکند و خب آدم هرقدر هم بی‌حوصله و کلافه، دل بچّه را که نمی‌شکند. خلاصه، به کارِ مانده و روزِ رفته‌ام فکر می‌کنم و چاره‌ای ندارم که ازش بگذرم... .

۱۳۹۶ آبان ۱۵, دوشنبه

دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید؟

قبلاً که وبلاگ‌نویسی رونق داشت به این فکر می‌کردم که کاش پیکسل «من وبلاگ‌نویسم» درست می‌شد و سنجاق می‌کردیم به لباس و کیف و بعد همدیگر را که گذری می‌دیدیم، لابد یک احساس خوشایندی به‌مان دست می‌داد، شاید هم نه. ولی من، هنوز هم، مخصوصاً وقتی توی متروام سعی می‌کنم حدس بزنم از حاضرین توی واگن ممکن است کدام‌ها وبلاگ‌نویس باشند. هیچ معیار ظاهری و رفتاری‌ای وجود ندارد و صحّت حدسم را هیچ‌وقت نمی‌فهمم. واقعاً از آن پیکسل‌ها نیست؟ خوب نیست باشد؟
از محلّهٔ دیگری برمی‌گردم، گویی از شهر دیگری برگشته‌ام. خسته نه از مسافت و تفاوت، خسته از دلشورهٔ جای جدید، که البتّه حالا رفته‌ست. دوست دارم بخوابم و بخوابم و بخوابم و یاد صدای صبح تو باشم که شنیدنش به کجاوهٔ بلورم نشاند و بغض بعد تلفن کنار پنجرهٔ سیاه ته اتوبوس را فراموش کنم.

۱۳۹۶ آبان ۱۴, یکشنبه

-

همان دسته‌مویی را که به بیرون فر خورده بود در عکس چندماهگی، توی آینه می‌بینم. همه‌اش همان‌موقع و زودتر شکل گرفته و مانده‌ست. بخواهم جور دیگری رفتار کنم انگاری ناخواسته و ناآگاهانه صدپا بر دل‌وجگرم می‌گذارم و اگر هم یک‌جا گندش درنیاید دست‌کم زمانی ناگهان در آینه سعی بی‌جا را بی‌پرده می‌بینم.