۱۳۹۶ مهر ۲۹, شنبه

گلدان‌ها را جابجا کردم و همه را گذاشتم پشت پنجرهٔ آشپزخانه. خیال می‌کنم آنجا برای زمستان بهترشان است. یکی باید حواسش باشد. دست‌هایم پر از خشکی است، روزها کرم بزنم خودم را مسخره کرده‌ام و شب‌ها هم یادم می‌رود. کاش شاعر بودم؛ چقدر دستم باز بود برای گفتن از عشق.

۱۳۹۶ مهر ۲۴, دوشنبه

بر باد

باد برگ‌ها را به هوا می‌برد، دنبالهٔ شال‌ها و چادرها و لباس‌ها و موها را می‌رقصاند یا تکان می‌دهد، بسته به شدت وزش، شاعرانه یا خنده‌دار.  تک‌وتوک سبک‌های مثل من هم با برگ‌ها بلند می‌شوند، به هوا می‌روند. چقدر از زمین آدم‌ها خسته‌ام.

۱۳۹۶ مهر ۲۲, شنبه

به این امید که آقاپلیسه بیداره

صدای یک موتور روشن مردّد از بیرون می‌آید. ساعت از سه گذشته و خواب در پستو خواب است و سراغ ما را نمی‌گیرد. دوست دارم بدانم قضیهٔ موتور چیست این‌وقت شب ولی حتّی حالش را ندارم تا پنجره بروم و نگاهی بیندازم، پس در ذهنم برایش قصّه‌ای می‌سازم، قطعاً عاشقانه. شاید خواب هم بیدار شود.

۱۳۹۶ مهر ۲۱, جمعه

آه...

مادرش پشت تلفن قربان‌صدقه‌ام رفت، مدل قربان‌صدقه‌رفتن همهٔ مادرها که حس می‌کنی اگر پایش بیفتد، دورازجان، بی‌اغراق پیش‌مرگت می‌شوند. دوست داشتم مکالمه کش می‌آمد و وقتش نبود. محبّت مادرانه از یادم رفته بود و سخت می‌خواستم.

مثل دود سیگار و بخار چای

ولی غروب با اینکه بد است واقعاً خوب است ها؛ بودنش، دیدن اینکه روز در طیفی، از روشنی تا تاریکی، به شب می‌رسد. سنگین‌تر از غروب برای من زمانی است که در روشنی وارد جایی شده باشم و موقع بیرون‌آمدن ظلمات شده باشد.
حالا دیگر فقدان غروب‌ها برای من مثل غروب‌ها برای توست... و خب می‌دانی که آدم حواسش جمع است ولی گاهی نمی‌شود و می‌بینم که چشم دوخته‌ام به آسمانی که رفتنی روشن بود و حالا سیاه و دلم چاقوکاری می‌شود. الهی اشکت را نبینم.

۱۳۹۶ مهر ۱۷, دوشنبه

خیلی‌وقت است پای کامپیوتر ننشسته‌ام، برای هیچ‌کاری. کارهای معمول را موبایل راه می‌اندازد، وبلاگ‌نویس پرچانه‌ای هم نبوده‌ام که تایپ با موبایل نفسم را ببُرد. حالا نشسته‌ام و فایل آرشیو وبلاگ قدیمی را باز کرده‌ام که ببینم دنیا دست که بوده است روزگارانی. حالم از طرز نوشتنم به‌هم می‌خورَد و از آنچه پست کرده‌ام، از حال‌وهوای تلخی که همیشه همراهم بوده، از عذاب وبلاگ‌نویسی، از اینکه خودم را مکلّف می‌کرده‌ام که روزانه یا با فاصلهٔ چندروز یا روزی چندبار حتماً بنویسم. حالا راحت‌ترم؛ حرف‌هایی را که می‌دانم بعد از نوشتن و بعدتر از خواندنش پشیمان می‌شوم نمی‌نویسم، البته همین‌جا هم شده از دستم در برود. قبلاً از این‌دست کارها هم کرده‌ام که به‌جای اینکه مستقیم به کسی چیزی را بگویم در وبلاگ نوشته باشم؛ کار کثیفی است که به من‌یکی احساس ضعف داده، چه زمان نوشتن و چه زمان خواندن. برخلاف قبل که وبلاگ‌نویسی برایم شرّ بود،‌ اذیتم می‌کرد، سختم بود، تکلیف بود و چه و چه، حالا آنجورها نیست. یک‌کناری هست، اهمّیت بدش را از دست داده و اهمّیت خوبی به‌دست آورده؛ خوشم می‌آید که هست. آخیش!

۱۳۹۶ مهر ۱۳, پنجشنبه

فصلی شد که باید منتر اپلیکیشن‌های پیش‌بینی آب‌وهوا شویم. چک کنیم و چتر برداریم و باران نبارد و بار اضافه حمل کنیم. چک کنیم و گرم نپوشیم و برنداریم هم که بار اضافه حمل نکنیم و یخ بزنیم.

۱۳۹۶ مهر ۶, پنجشنبه

جایی که باید چشم باز کنم چهار چشم باز کنم و جایی که باید چشم ببندم جوری چشم ببندم و بگذرم که انگار از دیده چیزی نگذشته و بر دل هیچ‌چیزی نمانَد.

۱۳۹۶ شهریور ۲۹, چهارشنبه

شبانه از کمر شکسته بود. سرم نمی‌شد، اسمش را نمی‌دانستم، به ذهنم هم نرسیده بود جستجوی تصویری کنم. -بگذاریم توی آب شاید پا بگیرد. نمی‌توانستم نگاهش کنم، قلبم سوزن می‌خورد. چهارسال طول کشیده بود تا این‌قدّی شود. برای کنعان کامنت گذاشته بودم آدمی انس می‌گیرد. انس می‌گیریم؛ به آدمها به‌طرزی خانه‌خراب‌کن، به حیوانات یک‌جور ویرانگر دیگر -که شنیده‌ام کمتر از انس به آدمیزاد نیست-، به گیاهان هم لابد ضعیف‌تر. حالا ناامید ناامید رفتم سراغش، دیدم ریشه‌ها در حال جوانه‌زدنند. کات!

۱۳۹۶ شهریور ۲۸, سه‌شنبه

دستهای پُرت کو!

کودکم. دلم می‌خواهد دست که از جیب بیرون می‌کنی یک شکلات تماماً کاکائویی سمتم بگیری، نه تافی تکراری کره‌ای. رو کن.

۱۳۹۶ شهریور ۲۴, جمعه

انشای چگونه گذراندید

مردم ته‌ماندهٔ پاییزی تابستان را هم تا دیروقت در هر فضای سبزی می‌گذرانند. میدانچه‌ها سبزند و نیمکت هم دارند. جوان‌ها مشغول صحبت یا سیگارند. نوجوان‌ها دوچرخه و بچّه‌ها ماشین‌هایی عین ماشین واقعی سوارند. پیرها چندتایی روی نیمکت‌ها ساکتند. زوج‌ها را هم که نگو. ما از شلوغی میدان بزرگ گریخته با خریدهایمان میدان به میدان می‌گذریم تا برسیم خانه. با این‌همه، شهر خالی و بی‌رنگ است وقتی نیستی.


۱۳۹۶ شهریور ۱۸, شنبه

15:30

هذیان می‌گفتم. می‌گفتم آمدی بردی‌ام میدان ۹۸، روی نیمکت نشستیم. قرص را گذاشتی کف دستم و بطری آب معدنی -که درش را هم باز کرده بودی- دادی دست دیگرم، گفتی بخور و خوردم. دستم را گرفتی و خواستی بابت ترسم اشک بریزم.