۱۳۹۸/۴/۲۸

جمعه

عصر بدموقعی خوابیدم. قصد خواب نداشتم؛ در حال دیدن فیلمی بودم که چشم‌هایم گرم شد و تمام که شد خوابم برد. بیدار که شدم کلافه و بدخلق شده بودم. یادم افتاد خواب اعصاب‌خردکنی هم دیده بودم. یاد فیلم هم افتادم و حالم گرفته شد. همچنین یادم افتاد که قبل از فیلم توی چت بحث شده بود و دلخور شده بودم. چت را آوردم و مرور کردم و تازه فهمیدم که طرفم بیشتر دلخور شده بوده و احتمالا حق نمی‌دهد که من دلخور باشم، پس آن‌که باید از دل دیگری درمی‌آورد من بودم و حالم بیشتر گرفته شد. واقعا حال منت‌کشی نداشتم ولی می‌دانستم که خودم باید پا پیش بگذارم چون او قدمی برنمی‌دارد و نمد به آب می‌ماند و سنگین می‌شود. صورتم را آب زدم و چای ریختم. این چه وقت خوابیدن بود، آن چه جای بحث‌کردن بود! منت‌کشی کردم. به خواب شب امید دارم و روشنی روز و فردا که همهٔ اینها را از یادم ببرد.

۱۳۹۸/۴/۲۴

یک کانال تلگرام تک‌نفره درست کرده بودم که موقع عصبانیت می‌رفتم و آنجا فحش می‌نوشتم. جواب می‌داد؛ واقعا خشمم فرومی‌نشست. مثلا پست می‌کردم «کثافت»، و بعد پای خشمم از پلهٔ ده روی پلهٔ نه می‌رفت. می‌گفتم چه خوب! و یک کثافت دیگر پست می‌کردم و قدم روی پلهٔ هشتم می‌گذاشتم. فحش آبدارتر: دوپله-یکی. خودم را محدود نکرده بودم که حق نوشتن چه کلمات و عباراتی را دارم ولی با این‌حال همان ناسزاهایی را می‌نوشتم که در دنیای واقعی می‌توانم به زبان بیاورم. دلیلش را نمی‌دانم ولی وحشی‌گری نمی‌کردم. شاید نوشتن آنچه را که نمی‌توانم به زبان بیاورم نشانهٔ ضعف می‌دانم. نمی‌دانم. به‌هرحال، کانال کمکم می‌کرد. واقعا کمکم می‌کرد. پاکش کردم و یادم نیست چرا. شاید دوباره یکی بسازم؛ دیواری که می‌شود به آن مشت کوبید، بدون درد.

۱۳۹۸/۴/۱۲

بهشت برای من

آوازهٔ تنفر من از آشپزیِ هرروزه تا کجاها رفته؛ قصه دارد و خلاصه اینکه امروز یکی با پیک برای ما دلمه فرستاده و وقتی خواهرم برای تشکر به او تلفن زده، با قسم و آیه گفته به زهرا -زهرای آشپز- بگو اگر نزدیک بودیم هرروز برایتان غذا می‌آوردم. اگر حرف و تعارف هم باشد، بهشت برای تو خانم عزیز. پیش از خواب خوشحالم و به ظرفی با در آبی‌رنگ در یخچال فکر می‌کنم که حاوی تعداد زیادی دلمه است. این که دیگر حرف نبوده، عملا دو وعده دلمه، دو روز ناهار حاضر. بهشت برای تو خانم عزیز.

۱۳۹۸/۴/۴

امروز، بین بندبودن دستم به کاری و بندشدن دستم به کار دیگری، فرصتی جستم و زنگ زدم تا تولد دوستم را تبریک بگویم. مکالمه‌مان، مثل همیشه، به درازا کشید. آخرین باری که حضوری تولدش را تبریک گفتم، طبیعتا مثل چنین روزی بود ولی عوض آتش از آسمان باران بارید. آن‌روز تابستان باران آمده بود بدون اینکه روز قبل و صبحش باران و ابری در کار بوده باشد. من دستپاچه شده بودم و برنامه‌ریزی مختصرم به‌هم ریخته بود.
تلفن طولانی شد، گوشی لپم را گرم می‌کرد، کولر تندتند می‌چرخید و یاد باران بی‌موقعی افتاده بودم که تیرماه چتر داده بود دستم.

۱۳۹۸/۳/۲۸

زنی آراسته و عرق‌کرده که کیسهٔ بزرگ خریدهایش را روی پایش گذاشته و نشسته، مردی سالخورده و احتمالا بازنشسته که پوشه‌ای دکمه‌دار در دست دارد، زوج جوان تازه و هیجان‌زده‌ای که کنار هم نشسته‌اند و می‌خواهند مطلقا لحظه‌ای، حتی در مسیر، جدا از هم نباشند ولی اگر منصف باشند یکی‌شان باید بلند شود و جایش را به مرد مسن پوشه‌به‌دست بدهد، بچه‌ای که بی‌قراری می‌کند و مادری که چادرش را سایبان بچه کرده و با برگه‌ای تبلیغاتی بادش می‌زند، دختر خسته‌ای که سرش را تکیه داده به شیشه و چرت می‌زند، پسر نوجوانی که در این قحطی در حال خواندن کتاب است و راننده که بیرون از اتوبوس، لیوان چای در دستش، مشغول گپ‌زدن با راننده‌های دیگر است و جوانی که بیرون، نزدیک در سمت زن‌ها، تبلیغات سالن زیبایی پخش می‌کند. تصاویر تکراری با زندگی‌های تک. من دوست دارم قصهٔ همه‌شان را بدانم و نگذرم.

۱۳۹۸/۳/۲۲

حیاط این پشت یک در کشویی فلزی دارد که وقتی باز و بسته می‌شود صدای بلندی می‌دهد. قبلا معمولا در را باز می‌گذاشتند ولی از وقتی دزد آمده می‌بندندش و با هر ‌رفتن و آمدنی صدای نخراشیده‌اش دوبار بلند می‌شود. بعد صدای کفش پاشنه‌بلند یا حرف‌زدن یا زرزر بچه می‌آید تا برسند به در ورودی ساختمان و کفش و حرف و بچه‌شان را ببرند تو. روز همهٔ این صداها را می‌خورَد، برعکس شب. شب، شبِ وقت خواب هم که برای هرکس ساعتی است؛ مرغ‌ها را داریم و جغدها و دری که جیغ می‌کشد و پنجرهٔ گشوده از گرمای ما. اگر قبلش از خواب پریده باشم یا بیدار بوده باشم، از این متعجب می‌شوم که خواب چقدر عمیق می‌شود که صدای فریاد اذان صبح مسجد کسی را با وحشت نمی‌پراند، صدای در و پاشنه و اینها که عددی نیست.

۱۳۹۸/۳/۱۹

شنیده‌ام خواهر عروس که در زمان عروسی خواهرش با برادرم چهارساله بود، امسال کنکوری است. نهاد جمله‌ام شبیه معماهای نسبت فامیلی شد و کل جمله‌ام مساله‌ای ریاضی که مجهولش می‌تواند سال ازدواج برادرم باشد. اما اینها حاشیه است و اصل رسیدن بچه‌ای چهارپنج‌ساله به آن سن است و رسیدن ما به این سن در یک چشم‌برهم‌زدن.

۱۳۹۸/۳/۱۷

احساس می‌کنم بازی مدت‌هاست تمام شده و من باخته‌ام، با این‌حال باز تاس می‌ریزم و امیدوارم جفت‌شش بیاید، که این جز از حماقت من از چیز دیگری نیست.

۱۳۹۸/۳/۱۶

موسیقی‌ای که از ایستگاه مترو پخش می‌شد توانست به گریه‌ام بیندازد. پسربچهٔ توی قطار خلوت که بعد از اعلام اسم ایستگاه، ادای آن را درآورد و درعوض و عمدا به سبلان گفت صلوات توانست به خنده‌ام بیندازد؛ می‌دانم الان که دارم تعریف می‌کنم خنده‌دار نیست. گربه‌ها توانستند پدرم را درآورند و باد، همان باد وحشی آن‌سال بود.

یک توضیح

سال‌ها قبل، یکی از مصرع‌های معروف حافظ را عنوان پستی گذاشته بودم و طبق معمول پایین پست نوشته بودم عنوان از حافظ. یکی کامنت گذاشته بود که اگه نمینوشتی عنوان از حافظه، ما خیال میکردیم از خودته. خب... ناشناس بود و من واقعا متوجه نشدم مسخره‌ام کرده یا شوخی کرده بود ولی حس کردم مسخره کرده. از موقعی که آمده‌ام اینجا، سعی کرده‌ام دیگر عنوان شعر نگذارم و اگر جایی توی عنوان یا متن از دیگران چیزی نوشته‌ام، از معروف‌ها بوده و ذکر نکرده‌ام که مثلا از حافظ یا کی، فقط توی گیومه گذاشته‌امش. زیاد هم نبوده است. جزو معدود‌کامنت‌های وبلاگ پرشین‌بلاگم که در یادم مانده، اثر هم گذاشته بود، بابتش بفهمی‌نفهمی ناراحت هم شده بودم.

۱۳۹۸/۳/۱۵

«تو چرا بازنگشتی دیگر؟»

چندسال دیگر باید بگذرد، چند اتفاق خوب و بد دیگر باید رخ دهد تا دیگر پانزده خرداد یادآور آن حادثه، آن تصادف خون‌آلود، نباشد؟ ظهر خلوت تعطیل شوم پنج‌سال پیش کی تمام می‌شود؟

۱۳۹۸/۲/۳۰

کلاغ، سال‌ها چهرهٔ آدم را به‌یاد می‌آورد. اگر آسیبی به او برسانیم یا به هرصورت ما را دشمن خودش شناسایی کند، صورت ما از را از یاد نخواهد برد. نمی‌دانم تشخیص چهرهٔ دقیق غریزی کلاغ، برای بقاست یا فقط نوعی از کینه است برای انتقام و نمی‌دانم آیا مهربانی را فراموش می‌کند یا نه. توی پارک که بیشترند، حس می‌کنم همه‌شان منقارها را سمت چشم‌های من تنظیم کرده‌اند. می‌ترسم یکی به آنها سنگ پرتاب کرده باشد و آنها من را با او اشتباه بگیرند؛ با اینکه می‌دانم خطا نمی‌کنند. رفتارشان شبیه انسان‌هاست، گرچه احتمال خطای ماها هست و می‌دانم وقتی غلط یک‌نفر را به یکی‌دیگر نسبت دهند چقدر درد دارد، چقدر.

۱۳۹۸/۲/۲۷

یک‌ترم که گذشته بود، زینب خواست بهناز صدایش کنیم. باشد، قبول. سلیقهٔ پدر و مادرش را دیگر نخواسته و خواسته بود به نامی که دوست داشت صدایش بزنند. مرجان، از اول مرجان بود ولی توی لیست حضور و غیاب خدیجه بود. توی خانه هم از اول مرجان بود و فقط توی شناسنامه خدیجه بود. شاید والدینش خواسته بودند در نامگذاری شناسنامه‌ای دل کسی را به دست بیاورند یا یاد از‌دست‌رفته‌ای را زنده نگه دارند. شاید. عقلم به همینجا می‌رسد. سحر که دیگر توی شناسنامه‌اش هم سحر بود ولی وقتی به خانه‌شان تلفن می‌کردیم باید می‌گفتیم با مریم کار دارم! یعنی شاید مثلا پدرش سحر و مادرش مریم را انتخاب کرده و برای هرکدام و پیروانش سحر یا مریم شده بود.
توی خانوادهٔ ما از این خبرها نیست، جز اینکه اسم دایی مرتضی توی شناسنامه ابراهیم است که در اصل شناسنامهٔ پسرعموی مرده‌اش بوده که شده بود شناسنامهٔ او. قدیم‌ها چه‌شان بوده است!

اینجوری دیگه

چندتا از پست‌های حذف‌شده‌ام را، که متنش در اینوریدر مانده بود، دوباره سر جایشان گذاشتم.

۱۳۹۸/۲/۲۲

صبح، شهر پاک و پاکیزه است. خیابان‌ها جارو شده و انگار همهٔ مردم همین دودقیقهٔ قبل دوش گرفته‌اند، جز من که حتی صورتم را هم نشسته‌ام تا خوابم نپرد. مترو خلوت است، بعضی خمیازه می‌کشند. دستفروش‌ها خواب ندارند. سر مسافرها در موبایل‌هاست، جز سر من که چشم‌بسته لق می‌خورد؛ نمی‌خواهم خواب از سرم بپرد. توی موبایل آدمیزاد سر صبح می‌تواند چه خبری باشد که دانستنش دنیا را بهتر از وقتی کند که در خوابیم؟
هوس کرده‌ام و همزمان مردّدم که نیم‌کیلو سبزی‌خوردن بگیرم یا نه. آب به صورتم نزده‌ام تا خوابم نپرد پس چطور بنشینم یک‌خروار سبزی را پاک کنم و یک‌بار با آب‌نمک و چندبار با آب بشورم! انتظار زیادی است. لذت خوردن سبزی: پَر. هر لذتی در برابر لذت خواب غلاف می‌کند.

۱۳۹۸/۲/۱۶

.

یکی بود توی فامیل ما، سبزانگشتی. شمعدانی را قلمه می‌زد، بلافاصله می‌گذاشت توی خاک، ریشه می‌کرد، جوانه می‌زد، گل می‌داد. آدمی معمولی که بدون تلاش و آموزش و ادا، گیاهان از دست او جان و فرمان می‌گرفتند. یکی دیگر از آشناهای ما بود که با خط‌کش می‌سنجید و وقتی ماجرای سبزانگشتی را برایش تعریف می‌کردیم یا خودش می‌دید، همه را رد می‌کرد و رشد گیاه را حاصل مجموعه عواملی می‌دانست که اگر دقیق فراهم شود تیستو و غیرتیستو ندارد. حرف‌هایش قانع‌کننده بود ولی باز به محض مواجهه با گل و گیاهی که با شرایط یکسان به دست ما می‌خوردند و می‌خشکیدند و به دست آن‌خانم می‌خوردند و سحرآمیز می‌خرامیدند، حرف‌های علمی باطل می‌شد. من سعی کرده‌ام وسط‌های بام بایستم و کمی جانب خط‌کش و کمی بیشتر جانب سبزانگشتی را بگیرم. این گلدان خشکی که از کنار سطل آشغال آمد، با آب و نور سبز شد. حالا ببینیم تو می‌توانی با قلمه‌های دیروز پریروزی پز بدهی یا نه.

9

امروز که بسیار عصبانی در پارک تندتند راه می‌رفتم، دیدم پسربچه‌ای به‌سمت زمین فوتبال پارک می‌رود. پیراهن و جوراب و کفش فوتبالی داشت و پدرش تا یکجا با او همراهی کرد و بقیهٔ راه را تنهایی تا زمین دوید. پیراهن سوارز تنش بود. شمارهٔ پیراهنش را یادم نیست ولی اسم سوارز را یادم است. از کنار‌ زمین که رد شدم دیدم رونالدو و مسی و بقیه هم رنگ‌به‌رنگ مشغول تمرینند. یادم نبود سوارز کجایی است و بازیکن چه باشگاهی است و اصلا چه شکلی است. پیراهن پسربچه مال بارسلونا بود. آمدم و سرچ کردم و دیدمش، و تازه قیافه‌اش یادم آمد. متولد سال ۸۷، از من کوچکتر است. قدش یک‌وهشتادودو، از من و اطرافیانم بلندتر. سه‌تا بچه دارد، به تعداد بچه‌هایی که من در رویاهایم می‌خواستم. چرا باید خودم و سوارز را در دو‌کفهٔ ترازو بگذارم! راستش، مقایسه نمی‌کردم، اولین اطلاعاتی که اینترنت می‌دهد همین‌هاست و اگر حسن روحانی یا ناتالی پورتمن را هم سرچ کرده بودم باز به قد و سنشان -اگر قید شده بود- ناخودآگاه توجه می‌کردم. لینک اسم همسرش را هم باز کردم، و عکس‌ها را؛ عکس این زوج به‌همراه مسی و همسرش در دریا که دارند توی آناناس‌هایی خالی‌شده که نی درشان هست، احتمالا آبمیوه می‌خورند و شادند. هنوز ناراحت هستم ولی خشمم کمی فروکش کرده‌ست؛ همان کمی پیاده‌روی و نرمش هم برای من جواب می‌دهد. می‌خواهم بخوابم. من، سوارز، مسی و رونالدو هم‌محله‌ای هستیم. شب است و حتما آنها هم خوابند، فردا فوتبال دارند.

۱۳۹۸/۱/۲۱

بامدادان

با اینکه بهار هم به فصل‌های دلشوره‌آورم اضافه شده است ولی باز وقتی ترکیب رنگ آسمان تمیز و برگ‌های تازه و ابرهای تپل را می‌بینم کمی سر حال می‌آیم. می‌دانم عمر این ترکیبِ شسته و رفته چقدر کوتاه است؛ پس ساعتی را در پارک پیاده‌روی می‌کنم یا از حفظ ظرف می‌شورم و از پنجرهٔ آشپزخانه بیرون را نگاه می‌کنم تا از دستش ندهم. تو هم بگو. از آن خیابان پردرخت بگو. بگو که درخت‌ها دالانی ساخته‌اند و از رگه‌های آفتاب بگو. می‌دانم که به بهشت پهلو می‌زند، نه به‌خاطر اینها، چون گذر توست.

۱۳۹۸/۱/۲

روبوسی می‌کنیم. هردو از هم بدمان می‌آید، شاید هم متنفر باشیم. چیزی به زبان نمی‌آوریم، نیش و کنایه‌ای در کار نیست، رفتارمان عادی است ولی می‌دانیم که کینه‌ای چندساله از هم داریم و عیدها مجبوریم همدیگر را ببینیم. مسیر نگاهم به سمتش است ولی مطلقاً نگاهش نمی‌کنم، حرف‌هایش را نمی‌شنوم؛ این را خودم می‌دانم. او هم لابد بدش نمی‌آید وقتی سینی چای را روبرویش می‌گیرم، چاقوی میوه‌خوری را در گلویم فرو کند؛ اینها را من نمی‌دانم، حدس می‌زنم. او ظاهراً مهربان‌تر رفتار می‌کند پس زهرش بیشتر است.

۱۳۹۷/۱۲/۲۳

شاید همه‌اش قصهٔ شب بچه‌ای است که مادری خیالپرداز یا مادربزرگی باحوصله، برایش تعریف می‌کند. قصه‌گو دست و موی بچهٔ بیدار را نوازش می‌کند و همزمان در کار شخصیت‌های داستانش گره‌های کور و سنگ‌های بزرگ می‌اندازد. بالأخره خسته که می‌شود، بالأخره خوابش که می‌گیرد. تا فرداشبش و ادامهٔ ماجرا، چرا از توی این قصه فرار نکنیم؟