۱۳۹۸/۱/۳۱

من از دستگاه‌های ساده‌ای که یک سوییچ روشن/خاموش دارند خوشم می‌آید. بیشتر ماشین‌ها و عروسک‌های بچگی اینطوری بودند. روشن: حرکت، آواز. خاموش: سکون، سکوت. یک چراغ‌قوه، جیپ یا ماشین پلیس، یک عروسک آوازخوان یا زرزرو، هرچه، اصلاً یک انسان، یک دیوانه؛ ابهام، پیچیدگی و وراجی موقوف زهرا. باریکلا!

۱۳۹۸/۱/۲۱

بامدادان

با اینکه بهار هم به فصل‌های دلشوره‌آورم اضافه شده است ولی باز وقتی ترکیب رنگ آسمان تمیز و برگ‌های تازه و ابرهای تپل را می‌بینم کمی سر حال می‌آیم. می‌دانم عمر این ترکیبِ شسته و رفته چقدر کوتاه است؛ پس ساعتی را در پارک پیاده‌روی می‌کنم یا از حفظ ظرف می‌شورم و از پنجرهٔ آشپزخانه بیرون را نگاه می‌کنم تا از دستش ندهم. تو هم بگو. از آن خیابان پردرخت بگو. بگو که درخت‌ها دالانی ساخته‌اند و از رگه‌های آفتاب بگو. می‌دانم که به بهشت پهلو می‌زند، نه به‌خاطر اینها، چون گذر توست.

۱۳۹۸/۱/۲

روبوسی می‌کنیم. هردو از هم بدمان می‌آید، شاید هم متنفر باشیم. چیزی به زبان نمی‌آوریم، نیش و کنایه‌ای در کار نیست، رفتارمان عادی است ولی می‌دانیم که کینه‌ای چندساله از هم داریم و عیدها مجبوریم همدیگر را ببینیم. مسیر نگاهم به سمتش است ولی مطلقاً نگاهش نمی‌کنم، حرف‌هایش را نمی‌شنوم؛ این را خودم می‌دانم. او هم لابد بدش نمی‌آید وقتی سینی چای را روبرویش می‌گیرم، چاقوی میوه‌خوری را در گلویم فرو کند؛ اینها را من نمی‌دانم، حدس می‌زنم. او ظاهراً مهربان‌تر رفتار می‌کند پس زهرش بیشتر است.

۱۳۹۷/۱۲/۲۳

شاید همه‌اش قصهٔ شب بچه‌ای است که مادری خیالپرداز یا مادربزرگی باحوصله، برایش تعریف می‌کند. قصه‌گو دست و موی بچهٔ بیدار را نوازش می‌کند و همزمان در کار شخصیت‌های داستانش گره‌های کور و سنگ‌های بزرگ می‌اندازد. بالأخره خسته که می‌شود، بالأخره خوابش که می‌گیرد. تا فرداشبش و ادامهٔ ماجرا، چرا از توی این قصه فرار نکنیم؟

۱۳۹۷/۱۱/۷

ثمر


گوشی‌هایتان را در چشم دیگران فرونکنید

کشف کرده بودم که آیفون‌دارها خیلی خیلی بیشتر از اندرویدی‌ها سلفی‌های درون‌آینه‌ای و اسکرین‌شات منتشر می‌کنند و هدفشان بیشتر نمایش گوشی‌شان است تا سلفی و آنچه در اسکرین‌شات آمده است.

+ تلفن‌های هوشمند به بخشی از هویت ما تبدیل شده‌اند. خیلی از ما بیش از پنج ساعت در روز را با آنها می‌گذرانیم. اما تلفن‌های هوشمند دربارهٔ اینکه ما چطور آدمی هستیم، چه می‌گویند؟
گروهی از محققان دانشگاه لینکلن و دانشگاه لنکستر، ۵۰۰ نفر از کاربران اندروید و آیفون و چگونگی رفتار آنها را نسبت به تلفن‌های‌شان بررسی کردند. آنها دریافتند که تلفن هوشمندی که انتخاب می‌کنیم، جنبه‌های مشخصی از شخصیت ما را آشکار می‌کند. برای مثال، محققان دریافتند که کاربران اندروید صادق‌تر از کاربران آیفون هستند. اما کاربران دستگاه‌های آیفون جوان‌ترند و در مقایسه با کاربران اندروید آزاد‌اندیش‌ترند. بیشتر زنان عاشق آیفون هستند. این تحقیق نشان داد که زنان دو برابر مردان دوست دارند تا آیفون داشته باشند، اما دلیل این موضوع در تحقیق روشن نشده است. از طرف دیگر، کاربران اندروید، بیشتر مردان مسن‌تر هستند.
اما چطور امکان دارد که انتخاب تلفن همراه جنبه‌هایی از شخصیت شما را آشکار کند؟
محققان این را انتخابی می‌‌دانند که هر فردی با آن می‌تواند ویژگی‌های شخصی خود را بیان کند. هدر ‌شاو، سرپرست تیم تحقیق می‌گوید:"بیش از پیش برای ما روشن شده است که تلفن‌های هوشمند نمونهٔ دیجیتالی کوچک کاربران خود هستند. بسیاری ما از این که دیگران بخواهند از تلفن همراه ما استفاده کنند ناراحت می‌شویم، چون می‌تواند مطالب بسیاری را در مورد ما آشکار کند".
این تحقیق دریافت که کسانی که به آیفون‌شان چسبیده‌اند پولدار‌تر از کاربران اندروید هستند و مشاهده شد که کاربران آیفون بسیار تلاش می‌کنند که تلفن آنها تشخص و موقعیت اجتماعی آنها را نشان دهد. آنها همچنین به ابراز سطوح بالاتر احساسات عاطفی تمایل دارند. ادامه...

۱۳۹۷/۱۱/۴

انقلاب

بالأخره برای واحد کناری مستأجر پیدا شد. زوجی کم سن‌وسال با یک بچهٔ چندماهه، سروصدایی. در و حفاظ در را می‌کوبند و انگار کل خاندانشان آمده‌اند کمک و کوبیدن. کلی سروصدا می‌کنند و بعد می‌روند، گویا هنوز کامل ساکن نشده‌اند، می‌روند و تمام جهان ساکت می‌شود. یکی از واحدهای طبقهٔ سوم را هم زوج جوانی خریده که دختری پنج-شش‌ساله دارند. زوج واحد بغل‌دستی‌شان هم که اصلاً اینجا بچه‌دار شدند، سه‌بار، سه‌دختر، بزرگترینشان هفت‌ساله است. قبلش جمعیت پیری بودیم که ازمان کم می‌شد، الان جمعیتمان رو به زیادی و جوانی رفته است؛ به‌جز طبقه دومی‌ها و ماها که سالخورده‌ایم و مُرده هم داده‌ایم، مرده‌ٔ ما البته تصادفاً مرد نه از پیری یا مریضی، ولی دومی‌ها مردهٔ کهنسال داشتند. حالا ساختمان کمی از سکوت و خمودگی درآمده و صدای گریهٔ نوزاد -خواستم بنویسم زرزر نوزاد- و بچه و تلویزیون دیروقت درش هست. پشت دیوارمان هم، یکی-دوماه پیش٬ یکی با اسپری قرمز درشت نوشته بود «جاوید شاه». همه‌چیز قبل ۵۷ به‌نظر می‌رسید تا جدیدی‌ها آمدند و زرزر نوزادها، و جاوید شاه را هم آقای ز رنگ‌مالی ناشیانه‌ای کرده است.

۱۳۹۷/۱۰/۳۰

راه‌حل

می‌گویند وقتی ابن‌سینا در مسأله‌ای گیر می‌کرده، بلند می‌شده و دورکعت نماز می‌خوانده و بعد قضیه را می‌فهمیده است. راست و دروغ و اغراقش را نمی‌دانم. ولی کاش، واقعاً و عملاً، هرکس بنا بر اعتقاد قلبی، مرام و روش زندگی‌اش٬ یکی با دورکعت نماز، دیگری با چند نفس عمیق، یکی هم با کمی دویدن و خلاصه هرکسی با کاری ساده٬ می‌توانست ذهنش را کاملاً از چیزی رها کند؛ دقیقاً همان زمانی که با چنگ و‌ دندانْ افتاده به جان گره‌های کور و حالی‌اش نیست که فقط مشغول کورتر کردن آنهاست. کاش!

۱۳۹۷/۱۰/۲۹

وفا پشت تلفن است

توی فامیلی دوستش کلمهٔ وفا هست، به‌خاطر همین وفا صدایش می‌زنند. ترکیبات غریبی شکل می‌گیرد وقتی درباره‌اش حرف می‌زنند. 

۱۳۹۷/۱۰/۲۵

خواب‌هایی دارم که در آنها دیر به امتحان می‌رسم. خیلی‌ها را دیده‌ام که خواب‌های تکراری مصیبت‌های مدرسه و دانشگاه را می‌بینند با اینکه در آن دوران مشکلی هم نداشته‌اند. بله، من هم می‌دانم ناخودآگاهی وجود دارد ‌و خواب می‌تواند عالم نشانه‌ها و نمادها نیز باشد. هرچند خودم ترجیح می‌دهم خواب را نتیجه‌ای جانبی و بی‌معنی از فعل و انفعلات مغز بدانم و هرکه می‌خواهد به خوابی که دیده جنبه‌ای مفهومی، ماورایی یا مقدس بدهد سریع با این نظر مادی بساطش را به‌هم می‌زنم ولی درکل ناخودآگاه هم خیلی پدرسوخته است.

۱۳۹۷/۱۰/۲۴

کلمات کلیدی: گوش، گوشواره

خیلی سال پیش مادربزرگم گوش‌هایم را به روش سنتی سوراخ کرد. اوایلش نخی به گوشم بود که باید هرروز روغن می‌زدم و می‌چرخاندمش تا سوراخ بسته نشود و بعدش آنقدر گوشواره نینداختم که بست. اهل گوشواره هم نبودم. آن سال خود مادربزرگم برای ما گوشواره سوغات آورده بود پس گوشمان را هم سوراخ کرد. سال‌ها بی‌گوشواره و بی‌هوس و حسرتش گذشت تا اینکه ماه پیش گوشواره‌ای هدیه گرفتم که دیگر نمی‌شد قیدش را زد. هرروز به خودم قول می‌دادم بروم کلینیکی داروخانه‌ای تا گوش‌هایم را سوراخ کنند و نمی‌رفتم. دلایل نرفتنم عبارت بودند از: تنبلی٬ تنبلی و تنبلی. دوهفته پیش از حمام آمده بودم، به سرم زد و گوش و گوشواره را الکلی کردم و ناباورانه و با کمی درد و قطره‌ای خون گوشواره‌ها از سوراخِ ظاهراً بستهٔ گوشم رد شد. خودم را توی آینه می‌دیدم و باورم نمی‌شد که ماجرا به همین راحتی حل شد. چندروز بعد هم الکل مصرف کردم، بله، الکل مصرف کردم و شامپوبچه و حالا انگار از نوزادی گوشواره به گوشم بوده‌ست. قرار نیست خاطره‌ای آبکی تعریف کرده باشم، پس ردای پیر معبد را به تن می‌کنم: گاهی تلاش شبیه دست‌وپازدن است. گاهی خواستنی در کار نبوده، فقط مسیر جوری پیش رفته که زمانی، دیگر باید با آن همراه شویم، باید از مقاومت دست برداریم، بپذیریم و حتی دل بدهیم. تشخیص زمان درستْ هوشیاری هم نمی‌خواهد. آنقدر همه‌چیز واضح پیش می‌رود که فقط باید قایق کاغذی را آرام بگذاری روی سطح آب، فوتش هم نکنی، خودش می‌رود.
من که از انداختن زیورآلات نفسم حبس می‌شود عجیب است که با اینها احساس خوبی دارم و پیوسته دوتا قلب نقره‌ای، تپنده‌تر از قلب خودم، انگار قلب دو عاشق دور از هم، از دو گوشم آویزان است.

۱۳۹۷/۱۰/۱۴

کوه‌ها پیدا، آسمان آبی

یکی از فامیلمان از یکی از فامیلشان تعریف می‌کرد که سر میز بزرگ شام بلند شده و وقتی همه ساکت شدند گفته «از همهٔ کسانی که مرا در این عشق یاری کردند سپاسگزارم.» خب، خیلی سریع سوژه شد. جمله‌اش شبیه تشکر تیتراژ آخر فیلم و سریال بود. هنوز هم گاهی در موقعیتی جمله را تکرار می‌کنیم. آن بندهٔ خدا- که اگر بخواهم نسبتش را بگویم گره می‌خورم و باید کمک بگیرم- هول شده بوده و بداهه بدترکیبی را برای جملهٔ قدردانی‌اش چیده بوده، وصل باعث شده بوده دست و پایش را گم کند یا جمعی که کمک کرده بودند ایشان به‌هم برسند، و شاید هم نه، او از قبل دقیقاً می‌خواسته همین‌جوری تشکر کند. هرچه. اینها را ما نمی‌دانیم و آنقدری هم از قضیه گذشته که احتمالاً خودِ بدبختش -امیدوارم هنوزخوشبختش- هم نداند. هرچه بود من قلباً دوست دارم شبیه او بلند شوم و مثل ماجرای چراغ گیرکردهٔ چهارراه که ثانیه‌هایی بیشتر ما را کنار هم نگه داشت، از ابر و باد و مه و خورشید و فلک که بسیار سنگ‌اندازی کردند و گاهی هم -مثل این دوروز- مرا یاری کردند سپاسگزاری کنم.

۱۳۹۷/۱۰/۸

تذکار

دیروقت، او خواب است. این را می‌دانم ولی باز چندباری امتحان کرده و تیری در تاریکی زده‌ام که به سنگ خورده‌ست؛ پرسیده‌ام بیدار است یا نه و صبح جوابش رسیده است. باید خودم قضیهٔ نگرانی شبانه‌ام را جمع‌وجور کنم. چندوقت است که تسبیح چوبی را برمی‌دارم و می‌چرخانم. چیزی هم نمی‌گویم. همین که می‌دانم این تسبیح پیش از وجود من در سفرهٔ عقد مادرم بوده و روزگار خوشی را دیده آرامم می‌کند. توی مشتم می‌گیرم و به‌اش چنگ می‌زنم. قبلاً دور دستم می‌انداختمش. مد بود. البته من به مد کاری نداشتم. نوجوان بودم، اجازه پیدا کرده بودم تسبیح را از جانماز جهیزیهٔ مادرم بردارم و می‌خواستم همیشه همراهم باشد تا مال خودم شود. حالا مال من است و گاهی دور دستم یا به گردنم می‌اندازمش. برایم جواهر حساب می‌شود. صبح‌ها که بیدار می‌شوم موبایل خاموش و تسبیحی گلوله‌شده بالای سرم است. موبایلم را که روشن می‌کنم جواب پیغام دیشبی می‌رسد، معمولاً به‌همراه پیغامی دیگر که از رختخواب بیرونم می‌کشد، پرده‌ها را کنار می‌زند، ابرها را پس می‌زند و خورشیدی تابستانی در آسمان زمستان و دلم می‌گذارد.

۱۳۹۷/۱۰/۶

پنجشنبه‌ای

کفش زمستانی‌ام توی انباری است. انباری در پارکینگ است. پارکینگ محوطهٔ وسیع پوسیده‌ای زیر این شش بلوک و حیاط بینشان است که انباری واحد ما افتاده درست آن‌سر قطر درِ ورودی ساختمان خودمان. یعنی برای رفتن به انباری باید پیاده‌روی کرد، آن هم از زیر سقف‌هایی که گچ‌هایش ریخته و به آجر رسیده، یا در حال ریختن و به‌آجررسیدن است. اگر قبل از اینکه باغچه‌های این بالا را ایزوگام کنند توی پارکینگ می‌رفتی، عین شمال باران می‌بارید. هرکس برای امنیت ماشینش هنری به خرج داده و کاری با سقف محل پارکش کرده؛ از چسباندن پلاستیک و مقوا تا تف‌مالی با گچ. از چندروز پیش هم دیدم با بند رخت قرمز بین چندتا از ستون‌ها محدوده‌ای را مشخص کرده و روی ستون‌ها با ماژیک قرمز نوشته‌اند «خطر ریزش»، مثل تابلوی جاده‌ای کوهستانی، طناب‌ها هم که یادآور میدان مین بود. باید از این مسیر صعب‌العبور بگذری تا به انباری برسی و یک زیرگلدانی برداری، دسته‌ای روزنامه ببری، دمپایی پاره را بگذاری که بعداً چسب بزنی و دو تکه ابر بیاوری تا ببینی چیزی که خوار آمده امروز بالأخره به کار می‌آید یا نه.
صبح بیدار شدم و دیدم کفش زمستانی‌ام کنار جاکفشی است، باغچه‌ها را پر از خاک کرده‌اند و حیاط پشتی تقریباً تروتمیز شده و بوتهٔ بدبخت گل سرخ را که چندروزی کنار دیوار بیرون از خاک بود، کاشته‌اند. انگار یکی بشکن زده و کارها را ردیف کرده بود. حتی آفتاب هم درآمده است.

۱۳۹۷/۱۰/۱

زمین می‌چرخد

با یک پتوی مسافرتی اختلاف ارتفاع موکت و فرش را پر کردیم، رویش یک ملافهٔ بزرگ چهارتا شده انداختیم که یکدست شود و آخر هم پتوی مسافرتی دیگری روی ملافه که گرم باشد. اسباب خواب کم بود. بالش‌ها را تقسیم کردیم و هرچه که می‌توانست سرما را کم کند، پتو، تشک. چون احتمال این بود که هرکه شب بخواهد برود دستشویی از روی ما رد شود آنقدر چسبیده به دیوار خوابیدیم که ممکن بود به‌جای هال در آشپزخانه، آن‌ور دیوار، چشم باز کنیم. واقعاً هم گرم شده بوده چون صبح که بیدار شدیم جوراب و لباس‌های گرم اضافه، به‌جای تنمان، دوروبرمان بود. صبح دوست نداشتم بیدار شوم؛ خواب چسبیده بود، تمام روز قبل خوش گذشته بود و صبحش مهمان باید به دیار خودش می‌رفت، ما باید پراکنده می‌شدیم و لابد کنده‌نشدن از رختخواب، آخرین مقاومت‌ها بود.

۱۳۹۷/۹/۱۹

دوری

 این‌همه آدم، تا الان عقلمان به تماس تصویری نرسیده بود که نوزاد را ببینیم، فقط عکس می‌دیدیم. بله، ما بچّه‌دار شده‌ایم. یکی‌مان. یکی از ما. یکی از ما، یعنی همه‌مان. چهار روز دارد. خیلی ریزه است و در لباس‌هایش گم شده‌ست. شبیه بقیهٔ نوزادها دستهای پیر  دارد و آدم دلش می‌خواهد پاهایش را بخورد. کاش می‌شد بغلش کنم.

۱۳۹۷/۹/۱۶

کاش ساعت نزدیک سه نبود. دوست ندارم آن پیش‌نویس را منتشر کنم. نمی‌خواهم وبلاگ داشته باشم. نباید چیزی بنویسم. ساعت نزدیک سه است. وبلاگ دارم. دارم می‌نویسم. و انگار تنهاکاری که از دستم برمی‌آید همین است که آن متن پیش‌نویس بماند.

۱۳۹۷/۹/۱۲

سواره/پیاده

ماشین‌ها بد پارک می‌کنند، جلوی پیاده‌رو، چسبیده به هم، جوری که نمی‌شود از پیاده‌رو به خیابان رفت. باید رفت توی کوچه و سر و ته چند ماشین را دور زد تا بشود از عرض خیابان رد شد. آقای س برف‌پاک‌کن ماشین‌هایی را که بد پارک می‌کنند بلند می‌کند و گاهی هم از سطل مکانیزه کیسه‌ای آشغال برمی‌دارد و آویزان می‌کند به سر برف‌پاک‌کنشان. آقای ز منتظر می‌ایستد تا صاحب ماشینی که بد پارک کرده بیاید و بعد با او بحث می‌کند که چرا اینجا پارک کرده‌ست. ساعت‌ها می‌ایستد تا یارو برسد. معمولاً هم صاحب‌ماشین ماشینی را مقصر می‌داند که بعد از او پارک کرده وگرنه با وجود فقط ماشین او جا برای ردشدن پیاده‌ها بوده‌ست. همه‌شان همین کار را می‌کنند: توجیه. تا به‌حال ندیده‌ام کسی عذرخواهی کند و برود، یا آشغال سر برف‌پاک‌کنش را بیندازد توی سطل و بعد برود. آشغال را پرت می‌کنند کنار خیابان، خودشان را محقّ می‌دانند، فحش می‌دهند و می‌روند. ظاهرهای آراسته و ماشین‌های ازمابهترانی. حالا تو بگو کسی با ویلچیر خواسته رد شود و نتوانسته و برگشته، مادری با کالسکهٔ بچه‌اش مجبور شده راه عوض کند، پیرمردی، پیرزنی نزدیک بوده زمین بخورد... به آنها اصلاً مربوط نیست. چه چیزی آنها را پادشاه و صاحب همهٔ حق می‌کند؟ سواره‌بودن، شعور نداشته یا پول.

۱۳۹۷/۹/۳

جز صبر

دیگر، بالأخره، در مسیر مورچه‌ها سم ریختیم. کار از تمام روش‌های گیاهی و سنّتی و مسالمت‌آمیز گذشته بود. توی گلدان‌ها رفته بودند. معصومه، که گلخانه هم دارد، گفت کاری به خود گیاه ندارند و تازه برای خاک خوب هم هست، ولی باور نکردم چون دوتا گیاه سالم را که از خاک درآوردم دیدم ریشه‌ها را خورده‌اند. فکر می‌کردم صبحی از همین‌روزها بیدار می‌شوم و می‌بینم مورچه‌ها دارند خود ما را هم می‌خورند. همهٔ گلها به‌کنار و خودمان به‌درک، خودم از روی مژهٔ برادرم یکی‌شان را برداشتم. از گوشه‌های اتاق می‌جوشیدند، حالا همانجاها جنازه‌هاشان افتاده و تک‌وتوک توی آشپزخانه می‌دوند. نه اینکه در حال فرار باشند، مدلشان دوان است، مثل مردم توی مترو. انگار در بالاترین سرعت کوک شده‌اند و نمی‌توانند جور دیگری رفتار کنند. می‌دوند. آذوقه نمی‌برند. فقط گاهی -قبل از کشتار- دیده بودم یکی دیگری را کول کرده و می‌برد. دوستی گفته بود آذوقه‌شان را که جمع کنند می‌روند. ولی اینها انگار غم نان نداشتند، فقط می‌جوشیدند و می‌دویدند. کار بدی بود و واقعاً شاید خودشان می‌رفتند، ولی چقدر باید صبر می‌کردیم؟ صبر بدبخت برای همهٔ گرفتاری‌ها که جواب نمی‌دهد، گاهی وضع را بدتر هم می‌کند. می‌خواهم بروم چای عصرم را با قندی که از قندان بی‌مورچه برمی‌دارم بخورم.