۱۳۹۸/۹/۲۰

بخوان

شعر غم‌انگیزی در چنته دارم که می‌تواند حال همه را بگیرد، مخصوصاً حال ما را، که رو نمی‌کنم و درعوض به ماه کامل دخیل می‌بندم و می‌خواهم به‌خاطر این خودداری بیتی عاشقانه-امیدوارانه برایم نازل کند، تا صبح. تا صبح.

۱۳۹۸/۹/۱۹

هوش مصنوعی

موبایل دمر و موبایل طاقباز در جمع٬ راهنمایی برای حدس و گمان‌هایی دربارهٔ آدمیان است. شاید هم نه. به من چه!

شبکه

دیروز کوچه‌هایی را دیدم که انگار شهر دیگری بود یا سال‌هایی دور. پرسان خودم را به ایستگاه مترویی رساندم. واردشدن و پیوستن به شبکه‌ای زیر زمین که می‌دانستم هرجوری هست من را نزدیک خانه می‌رساند اضطرابم را خواباند. من هم از مترو می‌ترسم و هم، شاید به تنها همین دلیل بزرگ، دوستش دارم.

مدارهای منطقی

چرا دنیا دقیقه‌ای برنمی‌گردد دقیقاً به همان گرگ‌ومیشی که در محوطهٔ پرت پشت دانشگاه برف‌بازی می‌کردیم، یخ، بی‌دستکش، با دست‌های سرخ و لپ و دماغ سرخ و آسمان سرخ و دل‌های تپندهٔ سرخ؟ بیست‌سالگی. چقدر همه‌چیز خوب بود وقتی حتی در افسرده‌ترین روزها و حالات هم خوشحال‌تر از روزهای شاد حالا بودیم.

۱۳۹۸/۹/۱۸

کلمه‌های من

نوشته بودم: «کاری کن که مثل درخت‌های عجول اوایل اسفند شکوفه کنم.»، بی‌خبر از ترجمهٔ بیژن الهی از شعر پابلو نرودا که امروز خوانده‌ام:

«کلمه‌های من
نوازشگرانه بر تو می‌بارید
دیرزمانی صدف آفتابی اندام تو را دوست داشته‌ام
تا به آن‌جا که بیانگارم دارنده‌ٔ دنیایی
از کوه‌ها برای تو گل‌های شادی می‌آرم
سنبل آبی، فندق تاری،
و سبدهای وحشی بوسه
می‌خواهم با تو آن کنم
که بهار می‌کند با همه گیلاس‌بنان»

۱۳۹۸/۹/۱۷

در این هواها

قبول کنید که واقعاً اشتباه شده است. آدمیزاد باید خواب پاییزی-زمستانی می‌داشت.

چه خبر؟

امروز قصد دارم بلوز بافتنی سرمه‌ای‌رنگی را که خواهرم دوروز پیش برایم گرفته بپوشم و بنشینم جلوی اسکایپ. خودم بس که گداگونه پوشیده‌ام خسته شده‌ام. کمی نونوار باشم تا چیزهای دیگری را هم پشتش پنهان کنم.

شرح این قصه

برگ زردی از یکی از گلدان‌ها می‌کنم و لیوانی آب پایش می‌ریزم و فکر می‌کنم سال‌هاست که همین و فقط همین سهم وبلاگم از زندگی عجیبم است.

شرح آن قصه

محرم نیستی وبلاگ محترم. باشد تا بعد.

۱۳۹۸/۹/۱۱

الو

نکته‌ای حیاتی پیش از اینکه فیدخوانتان را باز کرده و به زرمان فحش بدهید که البته فحش هم بدهید فایده‌ای ندارد چون چاردیواری اختیاری:
چون به سرم زد و یکجا پست‌ها زیادی گذاشتم و پشیمانی زمان وبلاگ‌نویسی مثل رگ گردن به من نزدیک است و بعضی فیدخوان‌ها فید ویرایش‌شده را به‌روز نمی‌کنند، پس اگر برایتان مهم است اصل پست‌ها را از خود وبلاگ بخوانید.

بعدازظهر

بچهٔ واحد کناری ما جیغ می‌زند و هروقت صدای جیغش می‌آید من هم پشت سرش جواب جیغ می‌دهم با همان‌آهنگ، محض مسخره‌بازی، نه برای اینکه آنها بشنوند و آپارتمان‌بازی. چندماهه و سی‌وچندساله.

ظهر

گوجه‌فرنگی واقعاً گران است و اگر روزی که با یک اسکناس پنجاه تومانی سیب‌زمینی و گوجه‌فرنگی می‌خریدیم از آینده‌ای می‌گفتند که قیمت‌ها چنین است درجا می‌رفتیم، می‌مردیم، یک‌کاری می‌کردیم بالأخره. گاهی برچسب قیمت اجناس را می‌بینم و بدون شوخی از فروشنده‌ها می‌پرسم به تومان است یا ریال.

صبح

آيا کسی را داشته‌ای شانه به شانه که وقتی دستش را به دستت نزدیک می‌کند پایت آنقدر از زمین دور شود که قدم بعدی‌ات روی ابرهای آسمان هفتم بهشت باشد؟

شب

شاید هم روزی الکی‌الکی از دنده‌ای برخاسته باشیم که به دلمان بیندازد سعادت عوض هما زیر سایهٔ همین گنجشک‌های صبحگاهی است.

بله

اینطوری نیست که یک‌روز از خواب بیدار شویم و ببینیم اَه، نسبت به چیزی یا کسی چقدر نفرت در ما هست. آدم ریزریز و زیرپوستی متنفر می‌شود.

اینَست

گوشی ساده را دست گرفته‌ام و گاهی با صفحه‌نمایشش مثل صفحهٔ لمسی برخورد می‌کنم و انتظار دارم فرمان ببرد که قاعدتاً سرمی‌پیچد. عادت را از آدمیزادگان بگیرید، عده‌ای می‌میرند و عده‌ای جان دوباره می‌گیرند.

ای بابا...

من روزگاری را گذرانده‌ام که می‌آمدم در وبلاگم را باز می‌کردم و هیچی را می‌نوشتم و می‌رفتم و راضی بودم و «چاردیواری اختیاری» در خونم و بر زبانم بود. چی شد پس؟!

اوهو

آیا وبلاگ با توئیتر فرق دارد؟ چاردیواری همچنان اختیاری. 

آری

امروز یازده آذر است. یازده آذر خوش‌آهنگ است.

بعله

وبلاگ‌نویسی استم که به خودش فحش می‌دهد آن‌هنگام که می‌نویسد و آن‌هنگام که منتشر می‌کند و دست برنمی‌دارد. تف!