۱۳۹۷/۸/۲۰

قرار است دیگر چیپس و پفک و... نخوریم ولی قرار نیست همدیگر را خوشحال نکنیم. جهنّم! دیوار چیپس‌ها را شکافتم و بسته‌ای چیپس آفتاب‌نخورده برداشتم. می‌دانستم در این تعطیلی طولانی، همین که با چیپس ممنوع و دوغ وارد شوم بالأخره شبیه هم‌زدن شربت خاکشیر، شادی و ولوله‌ای، هرقدر کوتاه، به‌پا می‌شود. همین هم شد. بعد هم تا باز سکون به خاکشیرها حاکم شود، وقت خواب شده بود. با گذشت بیش از ۲۴ساعت، هنوز از آن چیپس به‌نیکی یاد می‌شود.

۱۳۹۷/۸/۱۳

"در آیینهٔ سنگ"

شبکهٔ مستند، برنامه‌ای دربارهٔ سنگ فیروزه پخش می‌کرد. مرد فیروزه‌تراش می‌گفت که خود سنگ به ما می‌گوید چه شکلی بتراشیمش، خود سنگ می‌گوید مرا چهارگوش شکل بده، بیضی شکل بده، خود سنگ می‌گوید مرا شکل اشک کن، شکل دل کن.

۱۳۹۷/۸/۱۲

رفتم پارک قاطی پیرمردها و زن‌های چاقی که دم غروب برای پیاده‌روی می‌روند. به‌قولی "رفتم برای گریه، رفتم برای فریاد". پاییزِ پاییز بود. فصل جفتگیری گربه‌هاست که همه دنبال هم می‌کردند و جفت می‌شدند؟ فصل جفتگیری آدمهاست که دوتا دوتا توی راهها و روی نیمکتها دل و قلوه و لب و خنده‌شان به‌راه بود؟ من آنجا چه‌کار می‌کردم؟ یخ زده بودم و پاهایم از درد می‌لرزید و دلم درد داشت. خوردم به تاریکی و آن معبر ترسناک. با گریه رفتم، با گریه برگشتم، و به‌قولی "با گریه می‌نویسم".

۱۳۹۷/۸/۱۱

بنّایی طبقهٔ سوّم خیلی طولانی شده و بعد از حدود یک‌ماه تازه بوی رنگ بلند شده که بهتر از سروصدای کوبیدن است. این‌مدّت کلّی چوب و سرامیک و سنگ بردند بالا، تمام شوفاژها را کندند و آن روشوفاژی‌های قشنگ چوبی مشبّک قدیمی را انداختند کنار سطل آشغال. حیف! حیف! این افسوس‌خوردن برای اسباب سالم قدیمی دورانداخته را همه نمی‌فهمند یعنی چه. لابد همانطور که ما میل به نوکردن اسباب و در و دیوار خانه را نمی‌فهمیم یعنی چه. قطعاً گروه برَندهٔ این‌روزگار شبیه همسایهٔ جدید طبقهٔ سوّم مایند.

آه

در صف صندوق فروشگاه، عطرهای کوچک کنار صندوق را بو کردم، آن‌یکی را برداشتم که موقع بوکشیدنش چشم‌هایم بسته و نفسم عمیق‌تر شد و یاد بهشت زنده شد. گذاشتمش روی نوار نقّاله. اجناس شروع به حرکت کردند. یادم آمد که از بهشت خودم را رانده‌ام، عطر مردانه را برگرداندم سر جایش.

۱۳۹۷/۸/۶

فرار

سال ۷۶، برای ثبت‌نام در دبیرستان رفته بودیم. محیط عوض شده بود، شهر عوض شده بود و دیرتر از معمول داشتند قبولم می‌کردند. ناظم و مدیر و همه، مقنعه‌هایی چانه‌دار سرشان بود که بی‌اغراق تا نافشان می‌رسید، حتّی با اینکه چادر سرشان بود. خود مدیر پرونده را دید و بعد نگاهی به من انداخت. موهایم بیرون نبود ولی مقنعه‌ام معمولی بود. گفت مقنعه چانه‌دار باشد تا زیر سینه. من سینه هم نداشتم ولی باز گفت تا زیر سینه، آن هم در مدرسه‌ای که اصلاً دبیر مرد نداشت. به خانه برگشتیم. بغض داشتم. مدرسه سیاه بود. من محجوب بودم، نه تنها من بلکه همهٔ بچّه‌های آن‌زمان؛ یعنی رویم نمی‌شد که باز پول بگیرم تا دوباره مقنعهٔ موردپسند ایشان را بخرم. پس نشستم و خودم با بخشی از پارچهٔ مقنعه -که تا می‌خورَد و زیر می‌رود و روی سر قرار می‌گیرد-، چانه و نقاب دوختم و مقنعهٔ چانه‌دار درست کردم. قطعاً قدّش هم بلند نشد و همان‌طور عصیانگر و وسط سینه ماند.
روزی که ناظم‌ها برای دادن نمرهٔ انضباط می‌آمدند، شاگردها را سه‌چهارتایی صدا می‌زدند، براندازشان می‌کردند، گاهی توی کیف‌ها را می‌گشتند، نگاهی هم به دفتر انضباطی می‌انداختند و نمره می‌دادند. من سرم را پایین می‌انداختم تا مقنعه بلندتر دیده شود. دوسال در آن دبیرستان بودم. دوران سیاهی بود حقیقتاً.

۱۳۹۷/۸/۱

"خندهٔ اصلی به دِله"

آره؛ من هم بدی‌هایی داشته و دارم. از آن آدم‌های منظّم اعصاب‌خردکنم، بوده‌ام ولی سعی کرده‌ام کمش کنم، تا جایی که خانه خیلی کثیف نباشد دیگر جاروپارو نمی‌کنم، حالا گاهی می‌شود لایهٔ گردوخاک ضخیمی را هم روی شیشهٔ میز دید. وسایلم را به‌عمد کج‌وریخته رها می‌کنم، نه اینکه ندیده و حرص نخورده باشم ولی ولشان می‌کنم تا از نظم زیادی خلاص شوم. تلاشم را کرده‌ام و به‌نظرم این مهم‌تر از نتیجه‌اش است، هرچند کمی هم موفّق شده‌ام.
کارآگاه‌بازی را کنار گذاشته‌ام، به سرنخ‌ها بی‌توجّهم و اگر جلوی چشمم رژه برود هم پی‌اش را نمی‌گیرم هرچقدر هم وسوسه‌برانگیز باشد. نمی‌خواهم بابتش وقت و انرژی و اعصاب صرف کنم. نمی‌خواهم و واقعاً تلاش کرده‌ام که نخواستن درونی بشود تا جذّابیّت کشف چرت‌وپرت‌ها هم کم و کمتر شود. مهم است که تلاشم را می‌کنم.
اهل بحثم... بله و ببخشید. شاید چون نمی‌خواهم ابهام باشد، می‌خواهم واضح بدانم، نمی‌خواهم در گرداب حدس‌وگمان و نتیجه‌گیری‌های اشتباه احتمالی بیفتم. دلم می‌خواهد آنچه را در کلّهٔ طرفم هست با کلمه‌های روشن بدانم. دلم نمی‌خواهد چیزی حل‌نشده بماند، کدورت روی دل بماند ولی لب‌ها بخندد.

۱۳۹۷/۷/۲۴

قصّهٔ سیمرغ

فروردین ۹۴، در زَرمان پرشین‌بلاگ پستی گذاشته بودم و پرسیده بودم «این‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟». در ذهنم از مردی که عاشقش بودم پرسیده بودم و دیدم کم‌کم دیگران جواب می‌دهند و شبیه یک درددل دسته‌جمعی شد. هرکه جواب می‌داد، نام پرنده‌ای برش می‌گذاشتم و همانجا منتشر می‌کردم. دوستی هم پست را در گوگل‌پلاس گذاشته بود و عدّه‌ای هم آنجا حرفشان را می‌گفتند. جواب‌ها زیاد شد و به سی‌تا که رسید به پست‌ها برچسب «سیمرغ» زدم و با اینکه هنوز پاسخ‌های زیبا و غم‌انگیزی می‌رسید تمامش کردم.
باز آنها را با هم بخوانیم.

۳۰- چکچک سوگوار

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ زرمان: می‌شود خون که در هاون می‌کوبم.

۲۹- چلچلای سفری

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ من همونم که یه روز: تو بگو جا داری اصلاً براشون؟

۲۴، ۲۵، ۲۶، ۲۷، ۲۸- طوطیان

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟

+ جودی: میشه یه پرنده‌ی محبوس در قفس دلم به امید رهایی.
+ مونا: میشه موی سفید، برق می‌زنه لابه‌لای قرمزیا.
+ رامک: میشه نامه‌های نوشتهٔ نافرستاده.
+ نازنین: حرف های نزده را آه می کشم، آه نمی آید.
+ ستایش: می‌شود لرزش دست، تپش‌های رعب‌انگیز قلب، می‌شود نفس که از گلو بالا نمی‌آید...

۲۳- قوی گنگ

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ افرا: می‌شود پرنده خاموش در گلو.

«گوش کن با لب خاموش سخن می‌گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست»
::سایه

۲۲- پرندهٔ سرگردان

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ طوبی: بسته به موقعیتم گاه اشک میشود،گاه سکوتی سنگین،گاه ترس میشود میدود در وجودم و ذهنم را کشان کشان هرجامیخواد میبرد و در بدترین حالت شوق گفتن خیلی حرف های دیگر را از من میگیرد تا اینکه مرا به شکل خودش در آورد...
حرفهاییست که هیچوقت نمیزند!

۲۱- درنای سیبری

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ هدیه: می‌شود دخیل بستن به تقویم. می‌شود التماس به زمان. می‌شود چشم انتظاری معجزه. می‌شود امید، حجم زیاد امید در گاو گم خاکستری همین حوالی.

۲۰- سار

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ محبوبه: میشود کلمه، میشود جان، میشود سیل، میشود کلمه کلمه کلمه.

۱۹- طوقی

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ سایلنت جان: میشه یه عالمه کتاب؛ که خودمو توشون گم کنم و یه آدمی مثه خودم اون تو بیابم واسه همدردی!

۱۸- مرغ بهشت

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ مونا: میشه خنده؛ باغ پرخنده که نگیرم ازت.

۱۷- مرغ مینا

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ ستایش: می‌شود نگاهی که التماست می‌کند از من بخواهی ناگفته‌هایم را بگویم.

۱۶- گلوآبی

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ سحر: میشه یه بغض فرو خورده که بعد از گذشت چند مدتی می‌شکنه و خودش رو با خشم فرو خورده نشون میده یا با اشک.

۱۵- پرندهٔ پرقیچی

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ فاطمه: ذخیره میشه در پیش‌نویس.

«پرنده، هی پرندهٔ آنجا نشستهٔ خاموش
میان دل و بیدل این همه آیا،
تردید رفتن و نرفتن تو را
مگر حسرت آسمانی نیامده دریابد،
ورنه زیور این زمستان زمهریر
پابه‌جایی برفیست که هجرت هرسالهٔ رازها را نمی‌داند.
پرنده، هی پرندهٔ پرقیچی...»
::سیدعلی صالحی

۱۴- دارکوب

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ جودی: می‌شه خشم فرو خورده، می‌شه داد و هوار و شکستن ظرف و ظروف تو ذهنت.

۱۳- شهباز

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ نازنین: گوشت می شه می چسبه به تنم.

۱۲- ققنوس

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ المیرا: حجم وسیع خون هر ماه

۱۱- چکاوک مرداب

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ نوشین: میشود ضجه های پنهانی

۱۰- هزارداستان

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ سمانه: میشود حسرت...رسوب میکند ته جانم...

۹- هما

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ میم: می‌شود بوسه‌های طولانی

«به خامشی طلب از لعل یار کام امید
که بوسه رو ندهد تا به هم نیاری لب»
::بیدل

۸- کفترچاهی

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ رقیه: می‌ترسم کلمه‌ای، هجایی، نقطه‌ای از دستم در برود، بپاشد روی زخم‌هاش، عمیق‌ترشان کند. معمولاً می‌پیچمشان لای دستمال، می‌اندازمش توی سطل.

۷- گنجشکک

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ ریحانه: بغض میشود.

۶- کوکو

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ میم: می‌شود پرسه در کوچه پس کوچه‌های شهر.

۵- شب‌آویز

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ محدثه: اشک می‌شود می‌ریزد روی گونه‌هایم، در تاریکی شب.

۴- قو

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ زهرا: می‌رود توی چشم‌ها.

۳- سینه‌سرخ

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ رامک: می‌شود اندوه می‌نشیند بر سینهٔ من

۲- مرغ عشق

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ افرا: این همه حرفی که نمی زند غبار میشود میپاشد وسط حس و حالم .. میشود حدس و گمان ! بی تایید ... بی ابطال باقی می مانند برایم

۱- غم‌خورک

- این‌‌همه حرفی که نمی‌زنی چه می‌شود؟
+ عرفانه: جای غذا میخورمشان...

۱۳۹۷/۷/۲۱

چهارنفر بیرون ایستاده‌اند برای آزمون عملی رانندگی. کاش یکی بود که باهم شرط می‌بستیم کدامشان رد می‌شوند و کدامشان قبول. همه‌شان کم‌وزیاد استرس دارند، روی پا بند نیستند. کمی هم باران می‌بارد و گروهی با هم جا عوض می‌کنند، می‌روند زیر شاخه‌های درخت که خیس نشوند. یکی‌شان مانتوی عبایی و شال چهارخانهٔ قرمز و سیاه دارد، شرط می‌بندم او رد می‌شود، چهره‌اش و تمام بدنش مضطرب است. آن‌یکی هم که با صدای بلند ماجرای ردشدن‌های قبلی‌اش را تعریف می‌کند، روی ردشدن او هم شرط می‌بندم، ظاهراً جمع را به‌دست گرفته و مسلّط است ولی اداست، این را از این‌فاصله هم حس می‌کنم. دختری که موهای لخت و از شبق‌مشکی‌ترَکش از پشت شال بیرون است و ساده پوشیده، او قبول می‌شود. آن‌دیگری هم که مانتو و مقنعه و قدّ بلندی دارد بینابین است، شاید چون من را یاد دخترهای دبیرستانی پردلشورهٔ موقع امتحانات می‌اندازد احتمال ردشدنش را می‌دهم و از طرف دیگر قدّ بلند و تیپ و عینکش من را یاد زهرهٔ دانشگاه می‌اندازد که برایم فیلم می‌آورد، پس قبول می‌شود. دلایل دیمی. از این‌گروه دختران، من با همین دوتای آخری دوست می‌شدم اگر قاطی‌شان بودم.
ماشین امتحان رسید و سه‌پسر و یک‌دختر پیاده شدند. مردود دو پشت فرمان نشست و به ترتیب: قبول، مردود یک و بینابین عقب نشستند. مردود دو حواسش هست که برف‌پاک‌کن را بزند! شاید هم من شرط را ببازم ولی با همان‌دونفری که گفتم دوست می‌شدم.

۱۳۹۷/۷/۱۴

برج میزان

پریروز پیامبر اولوالعزم آمده بود خانهٔ ما. چای اوّلش را که خورد خودش لیوان‌ خالی را برداشت و رفت توی آشپزخانه. همینطوری که نگاهش می‌کردم و کیف می‌کردم و کیف می‌کردم، فکر می‌کردم اینکه مهمان خودش برود چای بعدی را برای خودش بریزد برایم دو جور است: اگر طرف را دوست داشته باشم، هرقدر هم غریبه، کیف می‌کنم که احساس نزدیکی می‌کند و اگر از طرف خوشم نیاید، هرقدر هم آشنا باشد، در لیست پرروهای حافظه‌ام می‌نشیند.
و البتّه او مهمان نبود، اینجا به‌نوعی خانه‌اش است، پس کیف‌کردنم از آن‌دست که گفتم نبود، به هزاردلیل دیگر قندان‌قندان قند در دلم آب می‌شد. چای بعدی را تلخ خوردم.

۱۳۹۷/۷/۱۱

چرخیدن

خوش گذشت ولی از آن خوش‌گذشتن‌هایی که مثل خوابی باید ازش بیدار شوی. بله، خوش گذشت و فنا از این‌جمله می‌بارد. چطور آدمیزاد کسی را دیگر دوست نداشته باشد که عمیق و قوام‌یافته دوستش داشته‌ست؟ چطور مرگ ناگهانی عزیزش را ببیند و از یک‌لحظه به بعد دنیای بی‌او، دنیای خالی را تحمّل کند؟ چطور شب در خانهٔ جدید بخوابد و صبح در خانهٔ قدیمش بیدار نشود؟ خدا هم عالم نیست. شبیه مرگ نیست؟ یک‌وقت‌هایی خود مرگ نیست؟ می‌دانم بالأخره شدنی است و من همه‌چیز را، احتمالاً و بی‌غرض، با مبالغه می‌آمیزم ولی این را هم می‌دانم که نزدیک یکماه است که موهای بلندم را خیلی‌کوتاه کرده‌ام و هرروز صبح که بیدار شده‌ام بالای رختخوابم دنبال کش یا گیره‌ای بوده‌ام که موهایم را ببندم. به من آنطوری نگاه نکن!

۱۳۹۷/۷/۸

در لیوان لعابی کناردستم آب هست. قرار است نوشیدن آب پوست را بهتر کند و به کار جسم و جان خسته کمک کند، و از طرفی خیال می‌کنم به‌میزان آن‌همه اشکی که ریخته‌ام بدنم آب از دست داده‌ست پس باید جبرانش کنم. چقدر این لیوان لعابی قشنگ است، نخودی‌رنگ با طرح طبیعت بی‌جان روی بدنه‌اش، برای همه آشناست. چقدر ظروف لعابی آرامش‌بخشند. خوبست اگر خانه‌ای داشته باشم آشپزخانهٔ خلوتش را مجهّز و مزیّن به ظروف لعابی کنم. شاید هنوز در خانهٔ قبلی مادربزرگم قوری و چند کاسه و بشقاب لعابی زرد کمرنگ با لبهٔ سبز مانده باشد. یادم باشد از دایی بپرسم که اگر ظرف‌ها گوشه‌ای افتاده‌اند من مشتاقشانم.

۱۳۹۷/۷/۲

مصائب مجازی

وبلاگ‌نویس‌ها -روزمرّه‌نویسان- می‌توانند دروغگوهای قهّاری باشند. وبلاگ‌نویس می‌تواند خواننده را یکطرفه به قاضی ببرد، مظلوم‌نمایی کند، جوری شما را سال‌ها با نوشته‌هایش فریب داده باشد که دیگر چشم‌بسته و همیشه همهٔ حق را دودستی به او بدهید. شما گرفتار بازی‌شان می‌شوید، دستچینی از زندگی واقعی-موهوم ایشان شما را گول می‌زند. طرف هرچه معروف‌تر باشد می‌تواند راحت‌تر بازی‌تان بدهد. می‌دانم که جزو معروف‌ها نیستم امّا می‌دانم هم که چندنفری اینجا را می‌خوانند. تافتهٔ جدابافته نیستم ولی هیچوقت بازی‌تان نداده‌ام، از زندگی شخصی‌ام چندان ننوشته‌ام ولی دروغ هم تحویلتان نداده‌ام. سعی کرده‌ام خودم باشم، ادا درنیاورم، از ریزبه‌ریز زندگی‌ام ننویسم، و خواسته‌ام از آنچه حریم خصوصی دیگران در روابطشان با من است ننویسم. روده‌درازی کردم... من اینجا گیر کرده‌ام.