۱۳۹۷/۶/۲۶

"لیلی با من است"

بیرون بنّایی شهرداری است. همسایه‌ها شاکی شده‌اند ولی باز صبح‌ها، نیمه‌شب‌ها سر‌وصداست. امروز هم، مثل روزهای پیش، با زرزر موتور دستگاهشان بیدار شدم. پابرهنه و ملافه‌پیچ رفتم دم در، پشت شمشادها سنگر گرفتم، سنجیدم، بلند شدم و با آرپی‌جی پرّه‌های موتور را نشانه گرفتم و خورد به هدف. شبیه صادق مشکینی شادی کردم و برگشتم به بقیّهٔ خواب آشفته‌ام.

۱۳۹۷/۶/۲۲

آن‌راز

قرار است توی چشم‌های هم نگاه کنیم بدون اینکه بخندیم. من بازنده‌ام.

آن‌روز

من برای تو نامه‌های زیادی نوشته بودم که وجود خارجی نداشت، و عجیب این‌که بعدها فهمیدم همه را خط‌به‌خط خوانده‌ای. آدم‌ها چرا دست‌وپا می‌زنند؟

۱۳۹۷/۶/۲۰

سه‌نفر با هم سوار آسانسور متروک یکی از ایستگاه‌های مترو شدیم. یکی که تجربه داشت زود روسری‌اش را گرفت جلوی دماغش. من معمولی ایستاده بودم و نفسم را نگه داشته بودم و بی‌خبرِ دیگر که دویده بود تا در آسانسور بسته نشود، با هیجان شروع کرد به حرف‌زدن. تا دیدم دارد تکیه می‌دهد به دیوار کابین، نفسم را ول کردم و پریدم وسط حرفش که تکیه ندین. پرسید چرا و فاصله گرفت و پشت‌سرش را نگاه کرد. نمی‌دانستم چه‌جوری بگویم، یعنی داشتم دنبال کلمه‌اش می‌گشتم که زیاد ناجور نباشد که خانمی که جلوی دماغش را پوشانده بود گفت جیش میکنن تو آسانسور. جیش! من هم بلد بودم بگویم جیش ولی حس می‌کنم جیش مال بچّه‌هاست. دلم هم نمی‌خواست جلوی دوتا غریبه بگویم اینجا شاشیده‌اند. باید می‌گفتم ادرار کرده‌اند مثلا؟! چند عبارت تروتمیز دیگر هم می‌شد بگویم ولی آنها هم، مثل ادرار، باعث خندهٔ خودم می‌شد. خدا به آن‌خانم خیر بدهد که قضیه را گفت وگرنه تا برسیم باید با اشاره به بو و شرّه‌های روی در و دیوار و پانتومیم شفّاف‌سازی می‌کردم.

۱۳۹۷/۶/۱۷

"چند رود گل‌آلود پُرگریه"

بعضی‌روزها نحسند یا من در آنها نحسم. ساده‌ترین کارها را هم خراب می‌کنم، حرف‌هایی از دهانم درمی‌آید که دل‌هایی را می‌شکند. باید بروم توی کمد، دهانم را چسب بزنم تا فردای آن‌روزها و وقتی طرفم تویی؛ باید بروم زیر گل، دهانم را گل بگیرم به‌خّدا.

۱۳۹۷/۶/۱۴

عروس می‌رود آرایشگاه و ساعت‌ها بعد که داماد می‌رود دنبالش، موجودی خسته و ناشناس را تحویل می‌گیرد.

۱۳۹۷/۶/۱۲

اکانت توئیتر ندارم ولی رفتم بگردم ببینم کجا می‌شود پوشک پیدا کرد. در بعضی‌توئیت‌ها با موضوع کمیاب‌شدن پوشک شوخی کرده بودند. آخر، لودگی دارد؟ لازم نیست حتماً بیمار، بزرگسال یا معلولِ نیازمند به پوشک داشته باشید، شعور هم داشته باشید می‌فهمید که قضیه شوخی‌بردار نیست.

-دیروز فروشگاه‌های زنجیره‌ای افق کورش پوشک داشت، امیدوارم اگر نیاز دارید پیدا کنید.
اگر این‌شب‌ها تصویر هوایی از ایران بگیرند، به‌جای نقطه‌های نورانی تصاویر قبلی، حالا توده‌های نگرانی و ناامیدی را بالای سر تک‌تک خانه‌ها می‌بینیم. 

۱۳۹۷/۶/۱۰

مُهر امین آمده بود تا به نمازخوان‌های کثیرالشک کمک کند، ولی من همیشه فکر می‌کردم که کارشان را سخت‌تر کرده است. اگر قرار بود نماز عبادتی با حضور قلب باشد، مهر امین تمام حواسّ نمازگزار را پرت و سپس جمع می‌کرد تا تعداد رکعت‌ها و سجده‌ها را تق‌تق و مکانیکی بشمرد. کار آن‌زن را بیشتر می‌پسندیدم که چهارگوشهٔ جانمازش را تای کوچکی می‌زد و آخر هررکعت یکی از تاها را باز می‌کرد.

۱۳۹۷/۶/۵

کنکور سال هشتاد

دارندگان شناسنامهٔ شهریوری متولّد پاییز که قرار بود با این دوراندیشی یک‌سال از درس و مدرسه عقب نیفتید، چه کردید؟ من که با یک‌سال پشت کنکور ماندن حلالش کردم.

۱۳۹۷/۶/۴

اشی‌مشی تازه

صبح بیدار شدم، موبایلم را از برق کشیدم و دوباره برگشتم توی رختخوابم. خواب خاصی هم ندیده بودم ولی سرچ کردم "پفک اشی‌مشی"، می‌خواستم ببینم چه بر سر آن پفک آمد. طرح بسته‌اش ساده و قشنگ بود، تپل و خوشمزه بود، آنچنان شور و رنگی نبود که حس کنی داری سمّ خالص می‌خوری، آنقدری خوب بود که به‌نظر من پفک نمکی مینو را از رده خارج کرد. چی‌توز اوایل فقط چیپس داشت و بعداً پفکی شد. درست است که پفک‌های طلایی‌اش باریک و ترد و نوآورانه بود و بسته‌بندی زرق‌وبرق‌دار داشت ولی زود دل آدم را می‌زد. بعدها بقیهٔ پفک‌ها و اسنک‌های چی‌توز دقیقاً به من حسّ سم‌خوردن می‌داد؛ خیلی شور، خیلی رنگی! از چاکلز و لینا هم هیچوقت خوشم نیامد. مینو هم که دوباره روی کار آمد، زرنگی کرد و از حس نوستالژی مردم بهره برد و همان بسته‌بندی و شکل و شمایل قدیم را زد و در غیبت اشی‌مشی معلوم بود که کارش می‌گیرد. کارخانه بدهی داشته، مدیر عوض شده، کارگران اخراج شدند، موقتاً تعطیل شده و درنهایت نفهمیدم دقیقاً چه بر سرش آمد که غیب شد. بعد هم بلند شدم و با دیدن قیمت‌های روی بستهٔ خوراکی‌ها، فحش و فحش‌کاری.

۱۳۹۷/۵/۲۲

روی بوتهٔ گل سرخ حیاط‌پشتی، پرنده‌ای نشسته بود، شبیه نقّاشی‌های گل‌ومرغ: زیبا و ظریف و عاشقانه و بهشتی. نماندم تا پریدنش را ببینم و بعد بروم. دوست نداشتم به آن‌گل نگاه کنم وقتی پرنده از شاخه‌اش می‌پرد. دوست ندارم دیگر به آن‌گل نگاه کنم وقتی پرنده‌ای بر شاخه‌اش نیست. مثل عاشق‌های غمگین می‌بینم و می‌نویسم.

۱۳۹۷/۵/۱۳

شبانه، روی دیوار پارک شعار نوشته بودند،‌ درشت و سیاه، از همان‌دست شعارهایی که قبل از انقلاب روی درودیوار می‌نوشتند. صبح روز بعدش، اسپری رنگ دادند دست مأمور پارک که پاکش کند. او هم جوری نوشته را با رنگ جدید پنهان کرد که خواناتر و درشت‌تر شده بود. صبح امروز، دوباره اسپری رنگ دیگری داده‌اند دستش...

۱۳۹۷/۵/۸

غنیمت جنگی

کولر قطار روشن بود. دختربچّه‌ای که روبرویم نشسته بود، لباس تابستانی تنش بود و دیگر داشت یخ می‌زد که مادرش شال خودش را باز کرد و انداخت روی شانه‌های او. دختر بدنش را جمع کرد، انگار کیف کرده باشد، بعد به‌هم نگاه کردند و دوتایی خندیدند. نمی‌شود درست نوشتش. من فیلمساز نیستم ولی اگر بودم، هرجور فیلمی که می‌ساختم، این صحنه را درش جا می‌دادم.