۱۳۹۷/۲/۳۰

دیشب توی هال خوابیده بودم. سرما‌خورده بودم، فکروخیال داشتم، خوابم نمی‌برد تا اینکه از این‌پهلو به آن‌پهلو شدم. چرخیدم و رو به پایه‌های مبلی شدم که وقتی دیگر تو بر آن نشسته بودی. دیده بودم که پاهایت را از مچ، ضربدری کرده بودی و گذاشته بودی روی زمین. سر از بالشت برداشتم و گذاشتم جای پایت.

۱۳۹۷/۲/۲۵

جان‌پناه

زن تَرک موتور سوار می‌شود. به‌خاطر لباسش کمی هم سختش است، این‌سختی را می‌شود در حرکاتش دید ولی در چهره‌اش جز لبخند چیز دیگری نیست. می‌نشیند و دسته‌گلی را که از مرد هدیه گرفته، شبیه بچّه و نوزاد، بااحتیاط در بغل می‌گیرد.

انقلاب

از سرشبی شدیداً غمگینم، حالا نه اینکه بقیهٔ روز و روزهای قبل شاد بوده باشم. روزم معجونی از اضطراب و اشتیاق بود. زیر بار کدام شکسته‌ام؟

۱۳۹۷/۲/۱۸

بهارها

خسته و خواب‌آلوده برگشته‌ام و می‌خواهم بخوابم. موبایلم را چک می‌کنم؛ تک‌وتوک پیغامی و اخباری که فقط رد می‌کنم و فیدخوانی که حرفی ندارد. اتوبوس، جلوی ایستگاه متروی مصلّی در ترافیک گیر کرده بود. حواسم به نمایشگاه کتاب نبود و آن ترافیک را حساب نکرده بودم. طبیعتاً باید حرص می‌خوردم ولی درعوض چیزی از ذهنم گذشته بود و توی موبایل نوشته بودمش. بعد هم رفته بودم به همهٔ جاهای ممکن و ناممکن جهان. فیدخوان را می‌بندم و یادداشتم را می‌خوانم:
در خانه‌ای که تو در آن نیستی، زندگی می‌کنم
می‌خوابم، بیدار می‌شوم، می‌خوابم، بیدار می‌شوم
در خانه‌ای که تو در آن نیستی، هرروز می‌میرم

۱۳۹۷/۲/۷

دوشنبه: چاره‌ای نبود، راه دیگری نبود، باید پایم را می‌گذاشتم توی چالهٔ آب و رد می‌شدم. با پای خیس رفتم و برگشتم و جوراب و کتانی‌ام را شستم، چترم را هم شستم، آنقدر که کف کثیف اتوبوس خیس گذاشته بودمش. یادم رفته است بقیهٔ لباس‌هایم را بشورم. مانتویم حسابی چروک شده و شلوارم که پایین پاچه‌هایش چرک هم هست. چالهٔ پرباران سرراه بد هم نبود، هُلم داد تا بالاخره کفشم را بشورم.
پنجشنبه: مانتو و شلوارهایم را ریخته‌ام توی ماشین لباسشویی، ماشین می‌چرخد و تویش فقط رخت‌های من نیست. اگر روزی سال‌ها پیش -چرا سال‌ها پیش! حتّی همین دیروز- کسی می‌گفت لباس‌های چه‌کسی قاطی لباس‌های من شسته می‌شود، باورم نمی‌شد. پس بگذاریم این سیب در آسمان برای خودش هزاربار و هزارجور بچرخد و عاقبت در زمانی که باید، یا بیفتد توی دستمان، یا به زمین برسد، و یا بخورد توی سرمان.

۱۳۹۷/۱/۲۷

آن بهار

دوست دارم در خاطرهٔ ایشان باشم؛ دوتایی در باران توی اتوبوس کنار هم نشسته‌اند، خیلی جوانند، حلقه دارند ولی انگار هنوز زیر سقفی تنها نبوده‌اند. دختر چادری است و سر بر شانهٔ پسر گذاشته است. بد یا خوب، من از عشقبازی‌های مختصر در خیابان خوشم می‌آید، بغل‌کردن و بوسیدن. دختر گاهی سر برمی‌دارد، نیمرخ قشنگش پایین‌تر از صورت پسر قرار می‌گیرد، لب‌ها نزدیک، چیزکی می‌گویند و لبخندشان کم نمی‌شود تا باز برگردد به شانهٔ پسر. می‌دانم انتظار بیجایی است که من را هم به یاد بیاورند وقتی اوّلین بهار باهم‌بودنشان را مرور می‌کنند. من که می‌توانم آنها را از یاد نبرم. بارانی بود و مثل زمستان سرد... .

۱۳۹۷/۱/۲۱

ایسلند

نشسته پای چرخ‌خیاطی و لباس تازه‌ای نمی‌دوزد، ترمیم می‌کند. نشسته‌ام پای چرخ‌خیاطی و چیز تازه‌ای نمی‌دوزم، تغییر می‌دهم. پیراهنی را دامن کرده و قدّ دو مانتو را کوتاه کرده‌ام. همهٔ دنیا در خواب است. همه‌اش عین فیلم‌هاست، که می‌گوید نیست؟!

۱۳۹۷/۱/۱۷

عصر رفتم پارک، پیاده‌روی. پا که بیرون گذاشتم رعدوبرق زد و هوا به‌هم پیچید. توی آلاچیق کنار پل مردی تنها نشسته بود. نزدیک‌تر که شدم دیدم نه، آشنا نیست. البته از دور هم آشنا به‌نظر نمی‌رسید. آشنای من اینجاها نیست، کجاست؟ چه می‌کند؟ توی پارک هوای غریبی بود، ابرها آسمان را خفه کرده بودند و باد شدید می‌وزید. دو دور زدم  و برگشتم. می‌خواستم آلاچیق را نگاه نکنم، نگاهم افتاد، خالی بود، آشنایم در آن نشست و بعد با من راهی کوچه‌ها شد.

۱۳۹۷/۱/۱۵

17

روبروی پنجرهٔ کوچک‌تر اتاق گلبهی دراز کشیده‌ام و خستگی درمی‌کنم. پنجره‌های ساختمان آن‌سمت بلوار معلوم نیست چون درخت‌ها نزدیک‌ترند. کی سبز شدند؟ چیزی توی ذهنم شکل نمی‌گیرد جز یک‌مشت سؤال که بعد از پرسیدن یکی‌شان، تازه یادم می‌آید چقدر تکراری است. کجا باید باشم که نیستم و اینقدر بیقرارم؟

۱۳۹۷/۱/۱۳

از وبلاگ‌هایی که نیمه‌شب‌ها پست می‌نوشتند، خوشم می‌آمد؛ صبح بیدار می‌شدی و فیدخوان برایت صبحانه داشت. صبح بیدار می‌شوی و همچنان فیدخوان برایت صبحانه دارد.

۱۳۹۷/۱/۱۲

صبح بخیر

به خودم که می‌آیم، می‌بینم به نقطه‌ای توی تاریکی خیره مانده‌ام و پوست لبم را می‌کنم. چقدر فکر می‌کنم! هر فکر هزارتو می‌شود، من را می‌بلعد و سوزش لبم بیرون می‌کشاندم. نمی‌دانم نیم‌ساعت از به‌رختخواب‌رفتنم گذشته یا نزدیک سحر است. ساعت را نگاه می‌کنم و شوکه نمی‌شوم چون می‌دانم فکروخیال قاعدهٔ زمانی دیگری دارد یا بهتر است بگویم بی‌قاعده است. باید بخوابم و دلم به پرنده‌ای خوش باشد که الآن پشت پنجره نیست ولی صبح می‌آید و می‌خواند.

۱۳۹۷/۱/۸

کلید خانهٔ همسایه دست مادربزرگم بود تا عید که می‌روند شهر خودشان، باغچه‌ها را آب بدهند. خیلی کوچک بودم. تمام جذّابیتی که من را همراه خاله‌ام، که آن‌موقع هنوز عروسی نکرده بود، می‌کشاند به آن حیاط شمالی، حوض وسطش بود، البته خود حوض نه، مجسمهٔ فرشتهٔ سفیدرنگ وسط حوض. وارد می‌شدیم، خاله باغچه‌ها را آب می‌داد و من با کمی ترس، جذب آن فرشتهٔ ساکن سفید می‌شدم؛ یک‌پای کوچکش بر زمین، بال‌ها گشوده. جوری با دلهره نگاهش می‌کردم انگار قرار بود بالأخره حقیقت را رو کند: تکان بخورد و جلوی چشم من بپرد. بعدها که خانه‌شان را خراب کردند، کاشی لاجوردی سردرشان را یکی نجات داد و حالا توی خانهٔ ماست. آن فرشته هم لابد با آجرهای خانه فروریخت ولی هیچوقت بین خرابه‌ها ندیدمش.