۱۳۹۶ مرداد ۲۹, یکشنبه

20:30

دلتنگی از هیچ قاعده و قانونی پیروی نمی‌کند. گاهی ممکن است بعد از یک‌هفته دلتنگ شوی- چه دلی داری-، بعضی وقت‌ها یکی‌دوروز که بگذرد و یک‌موقع هم به ساعتی نکشیده دلت تنگ می‌شود. یک‌نوع درکنار و دلتنگ هم هست. خلاصه که دلتنگی یاغی است.

زنده: بهارستان


دارم برای ناهار یک غذای من‌درآوردی می‌سازم. این فعل معصومهٔ همسایه است؛ غذا ساختن. با طرز حرف‌زدن خودم باید می‌نوشتم غذا درست‌کردن. او با کیف و میل غذا درست می‌کند و شاید ناخودآگاه ادایش را درآوردم که کار ناخوشایند پخت‌وپز را کمی خوشایند کنم. حالا باید برنج و عدس را به مخلوط عجیب ته قابلمه اضافه کنم و تنازع بقا در مجلس در جریان است.

۱۳۹۶ مرداد ۲۶, پنجشنبه

"ببخشید" گاهی فحش نیست؟

یادم مانده که از شرط‌های توبه پشیمانی عمیق است و ترک و تلاش برای جبران و اینکه گوشتی که از گناه به تن روییده باید آب شود. من از عذرخواهی آدمی از آدمی همان‌انتظارها را دارم.

۱۳۹۶ مرداد ۲۴, سه‌شنبه

هوای شب خنک است. خسته‌ام و می‌دانم برای چای دیر است. گیره از مو باز می‌کنم و دیگر دراز می‌کشم، بوی شامپو بلند می‌شود، بین موهایم هنوز از حمّام روز کمی نمناک است. اشکی از گوشهٔ چشمم سر می‌خورد؛ خوشحالم که از خمیازه است. دوکلمه حرف بزن برایم جای چای.

صبوحی

دلم برای دیدن رویت در نور صبح روز ابری، نور صبح روز آفتابی، تنگ شده است. برای دیدن رویت در شب و صبح و وقت و بی‌وقت، دلم وقت و بی‌وقت و شب و صبح تنگ است.

۱۳۹۶ مرداد ۲۲, یکشنبه

یک‌وقت هست با تولّد مادر شده‌ای و دردت درد پیدای زا بوده، یک‌وقت با مرگ مادر شده‌ای و هزاردرد نادیدنی داری؛ یعنی مادرت مرده و حالا تو مادر خانواده‌ای. خانه‌ات خراب شده و بچّه‌هایی داری همسنّ‌وسال خودت و داغدیده که باید جمع‌وجورشان کنی. الان بخواهم اوایلش را حالی یکی کنم می‌گویم با تبر خودت تکّه‌تکّه کنی راحت‌تر است. نمی‌دانم، واقعاً نمی‌دانم چطور آن‌روزهای اوّل توانستم.

۱۳۹۶ مرداد ۱۹, پنجشنبه

استپ-آزاد

خیره به گل قالی، گل پارک، گل پیراهن زن‌ها، گل میز مردم، گل برچسبی شیشهٔ واگن بانوان و همچنان پرت از جمع. باید به بازی بچّه‌ها و مسخره‌بازی بزرگ‌ها برگردم.