۱۴۰۰/۳/۲۶

بخشی از یک پست طولانی

 خیلی دیر فهمیدم که وبلاگ‌های ردهٔ چندم ما و چیزهایی که می‌نویسیم هیچ اهمیتی ندارد، و این‌ بی‌اهمیتی چیز بدی نبود بلکه نجات‌دهنده هم بود اما دیگر مسیر وبلاگ‌نویسی من خراب شده بود و درگیر حذف و ویرایش و حدومرزگذاری شده بودم. من حالات مختلفی را طی سال‌های عزیز و عجیب جوانی‌ام با وبلاگ‌نویسی تجربه کردم که بیشترش بد بود اما باز هیچوقت رهایش نکردم، لابد مثل معتادها. حالا که چی؟ هیچی، آمده بودم یک‌ پکی به وبلاگم بزنم و بروم.

۱۴۰۰/۳/۱۸

 چیز عجیبی نیست که «فردا» برای من و خیلی‌ها یعنی فردا و از ساعت دوازدهِ شب شروع می‌شود تا دوازدهِ شب بعد. اگر «فردا» برای شما پس‌فردا، دو-سه‌روز بعد، یک‌هفته یا حتی سر خرمن است لطفاً از قیدهای زمان مناسبی که همان‌معنی را می‌دهد برای وعده‌هایتان استفاده کنید. حداقل اینطوری نه ما پیش شما وسواسی لقب می‌گیریم، نه شما پیش ما ولنگار.

۱۴۰۰/۳/۱۷

 آیا ردی از شکست در چشم‌های آدمی می‌ماند؟ اگر نه، پس چرا در آن شلوغی درحالی‌که لبخندها از شرق تا غرب چهره‌ها کشیده و همان‌دم عکسی گرفته شده، چشم‌هایی، برخلاف آنچه می‌نماید، داد می‌زند که نه راضی‌ست و‌ نه خوشبخت؟

۱۴۰۰/۲/۳۰

 سعید دوست دوران بچگی پدرم بوده، در مشهد، که با هم بزرگ می‌شوند، جوان می‌شوند. انشاء و دستخط پدر خوب بوده و نامه‌های عاشقانهٔ سعید را به معصومه، دخترعمه‌اش که ساکن درگز بوده، می‌نوشته. خب، چی بهتر از این در آن‌زمانه که یکی عاشق دختر فامیلش شده بوده: عقدهای آسمانی و آسان! یک‌بار سعید می‌رود درگز و آویزان برمی‌گردد مشهد. -معصومه شوهر کرده. بعد هم با شوهرش می‌روند ایتالیا و می‌مانند. کی بوده و‌ چی شده و اینها، کسی نمی‌داند. شاید روی پیشانی معصومه چیز دیگری نوشته شده بوده و روی پیشانی سعید هم نوشته شده بوده مهوَش. عکس عروسی‌شان توی آلبوم ما هست و عکس دخترشان که همسن برادربزرگهٔ من است‌. لابد معصومه الان نوه‌های خارجی شبیه ایرانی‌ها دارد. شاید سعید اصلاً دوست‌داشتنِ معصومه را یادش نباشد. شاید معصومه اصلاً زنده نباشد. یک‌درصد هم احتمال بدهیم معصومه عاشق کسی بوده که نامه‌ها به خط او بوده نه کسی که نامه‌ها از طرف او بوده؛ به‌خاطر همین هم عروسی ناگهانی و عجیبی کرده و رفته غیب شده‌. خوابم نمی‌برد و قصه‌های صدتا یک‌غاز می‌بافم.

۱۴۰۰/۲/۲۶

 از سه شب پیش که دزد آمد شب‌ها نتوانسته‌ام درست بخوابم. حس می‌کنم کسی پشت پنجره، باز حفاظ را از جا می‌کند. هی می‌روم پرده را با ترس کنار می‌زنم و بیرون را نگاه می‌کنم، باز برمی‌گردم سر جایم و دوباره انگار کسی منتظر عمیق‌شدن خواب ماست. آن شب آنقدر فریاد زدم «دزد، دزد» که صبح صدایم گرفته بود. حوصله و دوست ندارم ماجرا را تعریف کنم ولی نفرین کردم، شاید برای بار اول توی زندگی‌ام. خواستم همانطور که تن و بدن ما را لرزاند، تن و بدنش بلرزد، و امیدوارم اگر آشناست رسوا شود.

۱۴۰۰/۲/۶

«داستان توکیو»

 چرا باید این ماجرا را برای شما رو کنم؟ چون شاید شما هم خوشتان بیاید، پس: هرازگاهی می‌روم توی این کانال یوتیوب که بصورت زنده چهارراهی را توی توکیو نشان می‌دهد. می‌بینم مثلاً صدنفر داریم همزمان چهارراه را تماشا می‌کنیم، صدای خیابان هست، اختلاف غریب مکانی و رفتاری و چهارساعت‌ونیم اختلاف زمانی که ترافیک متفاوتی می‌سازد، دیدنی‌ست. نیمه‌شبِ ما سحر آنهاست و عبور تک‌وتوک آدم‌ها از خیابان خیلی‌خلوت و حدس اینکه هرکدام از کجا برمی‌گردند یا کجا می‌روند قصهٔ پیش از خوابم می‌شود.

۱۴۰۰/۲/۱

 چه لزومی بوده آریایی‌ها این عفونت را از فرش به عرش برسانند؟ شاید خواسته‌اند هندوانه بدهند زیر بغلش، وگرنه سنده‌سلام کجا و گل‌مژه کجا!

۱۴۰۰/۱/۲۶

 می‌خواهم فردایی پس‌فردایی به کرهٔ ماه بروم، بی‌شوخی، و وقتی پایم را روی زمین ماه گذاشتم توی آسمانش دنبال ماهش بگردم و برنامه‌ای بچینم برای رفتن به ماه ماه. فرض که ماه قمر دارد و قمر ماه هم قمر دارد و... . باید پله‌پله آنقدر دور شوم که بشود ازیادرفتنم را به ازدیده‌رفتنم ربط داد نه به آن چیزها که از تحمل آدمیزاد خارج است.

۱۴۰۰/۱/۲۴

 دوشب پیش، دل‌پیچه از خواب بیدارم کرد و نگذاشت بخوابم. آروغ می‌زدم و ته گلویم از رفلاکس می‌سوخت، پس قید درازکشیدن را زدم و وسط جایم نشستم. تاریک بود. آنقدر به پنجره زل زدم تا روشن شد. پاشدم کتری را گذاشتم که چای‌نبات بخورم. خوابم برد. وقتی بیدار شدم حس می‌کردم دنیا عوض شده. انگار خواب بدی که دیده بودم و چندروزی ذهنم درگیرش بود داشت تعبیر می‌شد؛ کسی من را کاملاً از یاد برده بود.

۱۴۰۰/۱/۲۰

 ماها که هیچوقت جزو آدم نبوده‌ایم ولی فهمیدیم که ایرانیان دو گروهند: آنانی که نان دارند و آیفون دارند و آنانی که نان ندارند ولی آیفون دارند.


۱۴۰۰/۱/۱۷

 پنجره‌ای هست و این‌سمت پنجره گلدان‌هایی و آن‌سمت پنجره درخت‌ها و بهاری که برایش این‌ور و آن‌ور یکی‌ست؛ یکسان همه را سبز کرده‌ست. صبح‌ها، دستی آب جوشیدهٔ شب‌مانده به این‌طرف می‌رساند و میراب شهرداری از آب چاه کنار پارک آن‌طرف را سیراب می‌کند. آفتاب یکی و شب یکی و نگاه خواهان یکی.

۱۴۰۰/۱/۱۶

 بیایید همهٔ ماها که سالْمند، بیمار یا مشکلی داریم کسانی را که سفر تفریحی رفتند و دید‌وبازدید کردند نبخشیم. ایشان، آگاهانه، قایق شکستهٔ عزیزان ما را سوراخ می‌کنند. فرقشان با آنانکه هواپیمای مسافربری را نشانه گرفتند چیست؟

۱۴۰۰/۱/۹

 گل‌کلم‌های توی شور به سفیدی برفند. گل‌کلم ترد است و خام یا شورانداخته‌شده و فراتر از رنگ، من طرفدار جنسشم، مثل قارچ که جنسش زیر دندان، من‌یکی را نمک‌گیر می‌کند. حالا ما داریم ماکارونی با قارچ را همراه با شور می‌خوریم. هم قارچ هست و هم گل‌کلم: عید در عید. تکه‌گل‌کلم بزرگی برمی‌دارم و گاز می‌زنم و همه‌چیز در زمان حال می‌ایستد و به گذشته می‌روم، به مغازهٔ دودهنه‌ای که سوپر و لبنیاتی است: دبه‌های شور و خیارشور وسط مغازه‌ است. ملاقه‌ای پلاستیکی توی یکی از دبه‌هاست که مشتری خودش می‌تواند شور و خیارشور بکشد. گل‌کلم‌ها به سفیدی و پاکیزگی برف در یکی از چرک‌ترین لبنیاتی‌ها. شب است و آخرهای شور. ملاقه را ته دبه می‌بری و شانس توست که با چه محتویاتی بالا بیاید. خوش‌شانس کسی‌ست که نود درصد گل‌کلم و ده درصد خیار و هویج در ملاقه‌اش باشد. کیسه‌فریزر شور شانسی را مثل ماهی شب عید دستمان می‌گرفتیم و نانی می‌خریدیم و با شام جانانه‌ای می‌خوردیم. ناهار زمان حالم تبدیل می‌شود به شام گذشته و دلم می‌خواهد بمیرم وقتی یادم می‌افتد که در آینده‌ام دیگر خبری از آنچه در گذشته بوده نیست.

۱۳۹۹/۱۲/۲۵

 همیشه گفته‌ام که هرجور شده نباید طراوت هفتهٔ آخر سال را از دست داد. حالا پنج‌روز مانده تا سال تمام شود و استرس دارد سقطم می‌کند. فقط «تخته‌پاره به امواج دریا سپرده‌ام» آن هم از بیچارگی. نمی‌توانم از طبیعت لذت ببرم؛ طبیعت که در لخت‌ترین حالتش هم زیباست، چه برسد به حالا که شکوفه‌های صورتی و سفید و برگ‌های نورس همه‌جا هست. فقط نگاه می‌کنم و توی دلم آشوب است. کاری از دستم برنمی‌آید جز صبر تا سال عوض شود، نه بخاطر سال نو بلکه بخاطر روزهایی که باید بگذرد تا سیفون کشیده شود و استرس کثافت به جای خودش، قعر سیاهی‌ها، برود.

۱۳۹۹/۱۲/۲۰

 گلدان گیاه تازه را عوض کرده‌ام و گیاهْ درست وسط‌دروسط کاشته نشده. اعضای خانواده، هرکه اولین‌بار گلدان جدید را دید، اول به همین قضیه اشاره کرد. می‌خواهم با این گل کجی که کاشته‌ام بسازم و به‌اش دست نزنم، به‌خاطر خودم و بقیه.

۱۳۹۹/۱۲/۱۷

 از نوشتن آنچه رفته و از نوشتن احساساتم کراهت دارم. این پست را، مثل نشانه‌ای لای کتاب، اینجا می‌گذارم تا بعدی و میلی اگر بود بدانم کجای کار بوده‌ام.

۱۳۹۹/۱۲/۱۳

 امروز دلشوره نمی‌گذاشت قدم از قدم بردارم. اگر می‌ماندم و می‌چسبیدم به فکروخیال درمانده‌تر می‌شدم، تمرکز نداشتم و نمی‌توانستم هیچ‌کاری از کارهای خودم را بکنم پس بلند شدم و تمیزکاری بخشی از آشپزخانه را که مانده بود تمام کردم. سقف چرب را در حالی تی کشیدم که توی ذهنم زمین را وارونه کرده بودم تا سقف تبدیل به کف شود و از کت‌وکول نیفتم. نمی‌دانم چندساعت خودم را مشغول کردم ولی‌ تاریکی هوا که نشستم سر کار شخصی خودم دوباره همان آش و همان کاسهٔ دلشوره. خسته‌ام از هر نظر، کار بیشتری ازم برنمی‌آید، می‌خواهم بخوابم فقط به این امید که فردا صبح بهتری باشد.

۱۳۹۹/۱۲/۹

توی مدرسه به شماها چی یاد میدن؟!

 وقتی می‌بینید یکی خوابیده و مطمئن نیستید خواب است شایسته است بسیار آهسته پتویی رویش بیندازید و اگر چراغی روشن است و صدای تلویزیونی هست هردو را خاموش کنید، نه اینکه آنقدر بپرسید «خوابی؟ خوابی؟» تا مطمئن بشوید دیگر خواب نیست.

پرسش در مقام پاسخ

 -شما اذیت نمیشین همیشه سر یه ساعت مشخص شام و ناهار میخورین؟

+شما اذیت نمیشین هیچوقت سر یه ساعت مشخص شام و ناهار نمیخورین؟

۱۳۹۹/۱۲/۲

 برای چیدن هفت‌سین، که عکس بگیرم، کار خاصی نکردم. از مجموع پنج سیب زرد شرمسار توی یخچال سه تا قشنگ‌ترشان را انتخاب کردم که یکی‌شان کرمو بود و اتفاقاً همان هم از همه قرمزی‌اش بیشتر بود پس نمی‌شد قیدش را زد، ولی می‌شد جوری گذاشتش که بدی‌اش دیده نشود، همانطور که چندحبه از سیر کم بود و نمی‌شد قیدش را زد چون به‌زور، با سین قلابی ساعت، هفت تا سین جور شد. نمی‌خواستم بروم برای عکس سیب خوشرنگ و سیر بخرم، البته برای عید هم بود نمی‌رفتم، از تنبلی، از خب که چی. ساعت دو و هفت دقیقه‌ست. هوا سرد است. اینجا وبلاگ ساعت گویا و هواشناسی و تبلیغ چهل‌تکه‌هایم است.

۱۳۹۹/۱۱/۳۰

 درست است که آدم نباید برای زندگی دیگران نظر بدهد ولی درست‌ترش اینست که علاوه بر این، به دیگران هم اجازه ندهیم برای زندگی ما نظر دهند چون خیلی‌ها نمی‌دانند که نباید برای زندگی بقیه نظر داد. بعضی هم البته برعکسند و گه‌خوری زندگی دیگران را می‌کنند ولی اگر کسی دربارهٔ زندگی گه ایشان قدر نقطه‌ای بگوید او را می‌درند؛ که البته این گروه آخری جزو آدمیان نیستند و وحوشند، پس ختم کلام این پست اولین جمله‌ای‌ست که با نقطه تمام می‌شود.

۱۳۹۹/۱۱/۲۹

 عمل‌کردن به عهدْ وظیفه و مسئولیت قول‌دهنده‌ست، از او فرشته نمی‌سازد اما زدن زیر قول او را دیو می‌کند. قول ندهید، حداقل قول‌های آنچنانی ندهید وقتی خودتان آنچنان نیستید.

۱۳۹۹/۱۱/۲۵

 زمستان دیگری‌ست، به هرفصلی می‌ماند جز خودش. گاهی هوای بهار دارد، روزهایی پرباران و پاییزی داشته و تابستان و تیشرت هم دیده‌ایم مثل امروز. زمستان پارسال دلم سرد و شکسته و سرم گرم بود. زمستان امسال قابل توصیف نیست، عجیب است، پوچ است، پر است. انگار دیروزْ پارسال بوده و همزمان پارسالْ دیروز. من سر از زمانی که هم سریع گذشته و هم کند درنمی‌آورم، به‌خاطر همین می‌آیم درباره‌اش می‌نویسم تا شاید گرهش باز شود یا حداقل کمی ذهنم باز شود. دوست دارم امسال تمام شود و بعله؛ دوست ندارم امسال تمام شود. همه می‌گویند امسال سال بدی بود، پارسال سال سیاهی بود. برای من عین شش‌سال اخیر خالی و سیاه گذشته. درست مثل اینکه خودت را بگذاری و بروی در یک قالب دیگر ادامه بدهی، قالب جدیدی که، بواسطهٔ مرگی، از تو پر شده و از تو خالی‌ست. سعی کرده‌ام با آن مرگ کنار بیایم، آدم چاره‌ای ندارد، کنار می‌آید ظاهراً ولی در اصل کنار نیامده‌ام. همهٔ غم‌وغصه‌ها را می‌گذارم توی ترازویی که یک کفه‌اش از آن مرگ سنگین است که گاهی سبکش می‌کند و گاهی به غم وزن می‌دهد، ولی وقتی هر شادی‌ای می‌نشیند توی ترازویی که کفهٔ دیگرش آن مرگ است به سبکی پر می‌شود و باد می‌بردش. آن مرگ پیمانهٔ زندگی من شده است.


۱۳۹۹/۱۱/۱۸

هنوز بارونه ها!

 باید الان خواب باشم ولی می‌بینی که. باید توی گوش کسی حرف بزنم و چیزی ازش بخواهم که نوشتنی نیست. یعنی می‌شود نوشت ولی دوست دارم بین خودمان باشد و دیگران ندانند، نخوانند؛ مثل هزارویک حرفی که نوشته نشد ولی بود و من غمی نداشتم چون لازم نبود برای گفتن توی گوش کسی سر کوه قاف بروم؛ کافی بود از این پهلو بچرخم به آن‌یکی و زمزمه کنم.


۱۳۹۹/۱۱/۱۷

دوهفته

 صبح بیدار شدم و زدم زیر گریه. گریهٔ بلافاصله بعد از بیداری، نشسته وسط تشک را بعد از چهلم مامان تجربه کرده بودم، روزهای اول که آدم اصلاً حالی‌اش نیست چه به سرش آمده، بخاطر همین گفتم بعد از چهلم. البته امروز صبح وسط تشک گریه نکردم، وقتی رفتم دستشویی دیگر اشکم ریخت. بعد سعی کردم خودم را جمع‌وجور کنم، روزها را شمردم و گریه را به تخمک‌گذاری ربط دادم. جمعه‌ها روزهای پرکاری‌ست برای من و نشستن و گریستن قرطی‌بازی حساب می‌شود. حالا از غروب دوساعتی گذشته و باران هم هست. امروز هم گذشت.

۱۳۹۹/۱۱/۱۴

 سر ناهار، از پنجره درخت بی‌برگی را می‌دیدم که گروهی پرنده گله‌به‌گله رویش نشسته بودند و مثل بیشتر پرنده‌های کوچک‌چثهٔ فرزْ آرام و قرار نداشتند. این پرنده‌ها از ترس مدام درحال پاییدن و مراقب اطرافند و وقتی می‌روند انگار نه به قصد پرواز بلکه به خاطر فرار می‌پرند. گاز بعدی را که به ساندویچ زدم و سرم را چرخاندم درخت خالی بود.

 چون دارم از شدت خستگی و دلتنگی می‌میرم، در ساعت دو‌وچهل دقیقه، آمده‌ام وبلاگ ننویسم. تقریباً شب بخیر!

۱۳۹۹/۱۱/۱۳

پست منتشر شود؟

 هرشب پست جدید را می‌زنم، نیم‌ساعتی به صفحهٔ سفید خیره می‌مانم و نمی‌توانم چیزی بنویسم، با اینکه کلی هم حرف دارم. بالأخره از صرافتش می‌افتم و چون خیلی خسته‌ام می‌روم بخوابم؛ بخوابم هم که نه، می‌روم نخوابم، چون‌که خوابیدنم هم مثل نوشتنم شده است. شب بخیر!

۱۳۹۹/۱۱/۷

 یکی می‌گوید آدم از پا سرما می‌خورد. دیگری می‌گوید آدم از سر سرما می‌خورد. گروهی گوش را ورودی سرما می‌دانند. بعضی از پاییز تا بهار دستکش می‌پوشند. کسانی هم صورت و پیشانی را می‌پوشاند. جلیقه را هم اولین بار حتماً کسی ساخته بود، بافته بود، که به سرماخوردن از تنه باور داشت. اگر شما همه را گذاشته‌اید درِ کوزه و اعتقاد به نفوذ سرما از دل دارید پس سلام!

 وقتی آدم فهمید که مدام دارد گند می‌زند، قدم اشتباهی برمی‌دارد که دنبالهٔ قدم اشتباه قبلی‌اش بوده و آنقدر این رشته دراز شده که حتی نمی‌تواند بگوید کجا کج رفته و کدام قدم بد بوده، دیگر باید بایستد و حداقل بگذارد خودش و دور‌وبری‌هایش یک نفسی بکشند. بعدش هم بعد.

۱۳۹۹/۱۱/۲

 شهری که هوایش رنگ خاک شده بود ناگهان شهر کارت‌پستالی -به‌قول آقای اصغری- می‌شود. شبی که روزش هم آسمان دیده نمی‌شد خوابیده‌ای و صبحی بیدار شده‌ای که رنگ آبی و سفید شفاف ابر و آسمان چشمت را می‌زند. از بدی که داشتیم به آن عادت می‌کردیم خرق به خوبی. انگار یکی بشکن زده و جادو شده. مثل چسباندن دو فریم که وسطش اگر هم کلی اتفاق نیفتاده باشد دست‌کم باید زمانی طی شده باشد. مرور زمان -همان چیزی که می‌گویند مرهم زخم‌هاست- از قلم افتاده. مثل زخم عمیقی که مال زمان حال است ولی جوری یکبارگی بهبود پیدا کرده باشد که گویی از گذشته بوده یا حالْ آیندهٔ آن زخم است. همهٔ اینها برای وصف شگفتی تغییر هوا بود ولی ممکن است دیوانگان خیال کنند خواسته‌ام کنایه‌ای به زندگی بزنم. نخیر، در زندگی از این خبرها نیست. شاید یک‌درهزار هم باشد البته، ولی من از هوا گفتم، به زمین ربطش ندهید.

۱۳۹۹/۱۰/۲۷

 باید دوتا دست اطراف ما باشد، که وقتی خسته می‌شویم شانه‌هامان را بمالد، وقتی زمین می‌خوریم بتواند کل هیکلمان را از زمین بلند کند و اگر شب رختخوابمان سرد بود برایمان تشک و پتو شود. این دوتا دست بزرگ نامرئی را باید خودمان در روزهایی که حال‌ خوشی داریم خلق کنیم و آنقدر خوراک و ورزشش دهیم که زورش برسد زمان بدحالی و ملال، آنطور کمکمان کند. خودمانیم و خودمانیم و خودمان. خود دانید!

۱۳۹۹/۱۰/۲۵

 صبح‌ها، بای بسم‌الله، یک کاسه آب و سرکه می‌گذارم روی گاز بجوشد. برای این هوای مسموم همین از دستم ساخته‌ست. یک گلدان سرخس هم قرار بود سفارش بدهیم که طرف هنوز جواب نداده. پیگیری و تلفن‌کاری ازم برنمی‌آید. می‌دانستی؟ سروکله‌زدن و آدرس‌دادن و چی‌شد چی‌نشد کار من نیست.‌ درعوض می‌توانم هزارسال سر ساعت سرکه بجوشانم و برای همین گلدان‌های حی و حاضر غنیمت پشت پنجره با کاهوی گندیده و تفالهٔ قهوه و پوست‌ تخم‌مرغ پودرشده کود درست کنم ولی از سرخس و کود نپرسم، بیشتر نمی‌گویم؛ همهٔ کارهایی که مرا به مکالمه با آدمیان واندارد.

۱۳۹۹/۱۰/۲۴

 می‌گوید دوستش که اروپایی‌ست رفته اسلحه خریده و حساب‌های بانکی‌ش را خالی کرده و در خانه پناه گرفته، چون آخر دنیاست. اولاً که ما زاده و ساکن ایرانیم و آخر دنیا را بارها در آسمان و زمینمان دیده‌ایم، ثانیاً دنیای بنده‌یکی و هرکسی شاید به‌نوعی، روزگاری با مرگی، با رفتنی، با هرچه سیاه‌تر از ته دنیاست، به آخر رسیده، «ما را ز سر بریده می‌ترسانی»؟!

۱۳۹۹/۱۰/۲۳

 هرچه بیشتر تلاش می‌کنم می‌بینم بیشتر از اینجا مانده و از آنجا رانده می‌شوم. روزگاری وقتی سدّی سبز می‌شد می‌توانستم پاروها را رها کنم، لم بدهم و بگذارم قایق و رود هرجا خواست ببردم. حالا شده‌ام یک دست‌وپازن حرفه‌ای و دست‌وپازدن فعلی است که هرچه در آن حرفه‌ای‌تر هلاک‌تر.

۱۳۹۹/۱۰/۱۶

 شما گلشیفته، گوگوش، مریلین مونرو، آدری هپبورن، فروغ فرخزاد نیستید. ابروی پیوسته شما را فریدا نمی‌کند.

۱۳۹۹/۱۰/۱۴

انقلاب

 مجسمهٔ شاه افتاده روی زمین و چندتا بچهٔ خندان بالای سرش ایستاده‌اند: جلد تاریخ دورهٔ راهنمایی ما. اگر از احوالات ما خواسته باشید، بدانید که من آن شاهم.

۱۳۹۹/۱۰/۱۲

 دم چرثقیل از مقابل پنجره می‌گذرد. روزها، بارها. ترس، چطور خزنده، خودش را تا روبروی ما می‌رساند، دست‌وپایمان را می‌بندد و توی چشم ما زل می‌زند. ترس برادر مرگ نیست، ترس پدرجدّ سخت‌ترین مرگ‌هاست.