۱۳۹۷/۱۰/۲۹

وفا پشت تلفن است

توی فامیلی دوستش کلمهٔ وفا هست، به‌خاطر همین وفا صدایش می‌زنند. ترکیبات غریبی شکل می‌گیرد وقتی درباره‌اش حرف می‌زنند. 

۱۳۹۷/۱۰/۲۵

خواب‌هایی دارم که در آنها دیر به امتحان می‌رسم. خیلی‌ها را دیده‌ام که خواب‌های تکراری مصیبت‌های مدرسه و دانشگاه را می‌بینند با اینکه در آن دوران مشکلی هم نداشته‌اند. بله، من هم می‌دانم ناخودآگاهی وجود دارد ‌و خواب می‌تواند عالم نشانه‌ها و نمادها نیز باشد. هرچند خودم ترجیح می‌دهم خواب را نتیجه‌ای جانبی و بی‌معنی از فعل و انفعلات مغز بدانم و هرکه می‌خواهد به خوابی که دیده جنبه‌ای مفهومی، ماورایی یا مقدس بدهد سریع با این نظر مادی بساطش را به‌هم می‌زنم ولی درکل ناخودآگاه هم خیلی پدرسوخته است.

۱۳۹۷/۱۰/۲۴

کلمات کلیدی: گوش، گوشواره

خیلی سال پیش مادربزرگم گوش‌هایم را به روش سنتی سوراخ کرد. اوایلش نخی به گوشم بود که باید هرروز روغن می‌زدم و می‌چرخاندمش تا سوراخ بسته نشود و بعدش آنقدر گوشواره نینداختم که بست. اهل گوشواره هم نبودم. آن سال خود مادربزرگم برای ما گوشواره سوغات آورده بود پس گوشمان را هم سوراخ کرد. سال‌ها بی‌گوشواره و بی‌هوس و حسرتش گذشت تا اینکه ماه پیش گوشواره‌ای هدیه گرفتم که دیگر نمی‌شد قیدش را زد. هرروز به خودم قول می‌دادم بروم کلینیکی داروخانه‌ای تا گوش‌هایم را سوراخ کنند و نمی‌رفتم. دلایل نرفتنم عبارت بودند از: تنبلی٬ تنبلی و تنبلی. دوهفته پیش از حمام آمده بودم، به سرم زد و گوش و گوشواره را الکلی کردم و ناباورانه و با کمی درد و قطره‌ای خون گوشواره‌ها از سوراخِ ظاهراً بستهٔ گوشم رد شد. خودم را توی آینه می‌دیدم و باورم نمی‌شد که ماجرا به همین راحتی حل شد. چندروز بعد هم الکل مصرف کردم، بله، الکل مصرف کردم و شامپوبچه و حالا انگار از نوزادی گوشواره به گوشم بوده‌ست. قرار نیست خاطره‌ای آبکی تعریف کرده باشم، پس ردای پیر معبد را به تن می‌کنم: گاهی تلاش شبیه دست‌وپازدن است. گاهی خواستنی در کار نبوده، فقط مسیر جوری پیش رفته که زمانی، دیگر باید با آن همراه شویم، باید از مقاومت دست برداریم، بپذیریم و حتی دل بدهیم. تشخیص زمان درستْ هوشیاری هم نمی‌خواهد. آنقدر همه‌چیز واضح پیش می‌رود که فقط باید قایق کاغذی را آرام بگذاری روی سطح آب، فوتش هم نکنی، خودش می‌رود.
من که از انداختن زیورآلات نفسم حبس می‌شود عجیب است که با اینها احساس خوبی دارم و پیوسته دوتا قلب نقره‌ای، تپنده‌تر از قلب خودم، انگار قلب دو عاشق دور از هم، از دو گوشم آویزان است.

۱۳۹۷/۱۰/۱۴

کوه‌ها پیدا، آسمان آبی

یکی از فامیلمان از یکی از فامیلشان تعریف می‌کرد که سر میز بزرگ شام بلند شده و وقتی همه ساکت شدند گفته «از همهٔ کسانی که مرا در این عشق یاری کردند سپاسگزارم.» خب، خیلی سریع سوژه شد. جمله‌اش شبیه تشکر تیتراژ آخر فیلم و سریال بود. هنوز هم گاهی در موقعیتی جمله را تکرار می‌کنیم. آن بندهٔ خدا- که اگر بخواهم نسبتش را بگویم گره می‌خورم و باید کمک بگیرم- هول شده بوده و بداهه بدترکیبی را برای جملهٔ قدردانی‌اش چیده بوده، وصل باعث شده بوده دست و پایش را گم کند یا جمعی که کمک کرده بودند ایشان به‌هم برسند، و شاید هم نه، او از قبل دقیقاً می‌خواسته همین‌جوری تشکر کند. هرچه. اینها را ما نمی‌دانیم و آنقدری هم از قضیه گذشته که احتمالاً خودِ بدبختش -امیدوارم هنوزخوشبختش- هم نداند. هرچه بود من قلباً دوست دارم شبیه او بلند شوم و مثل ماجرای چراغ گیرکردهٔ چهارراه که ثانیه‌هایی بیشتر ما را کنار هم نگه داشت، از ابر و باد و مه و خورشید و فلک که بسیار سنگ‌اندازی کردند و گاهی هم -مثل این دوروز- مرا یاری کردند سپاسگزاری کنم.

۱۳۹۷/۱۰/۸

تذکار

دیروقت، او خواب است. این را می‌دانم ولی باز چندباری امتحان کرده و تیری در تاریکی زده‌ام که به سنگ خورده‌ست؛ پرسیده‌ام بیدار است یا نه و صبح جوابش رسیده است. باید خودم قضیهٔ نگرانی شبانه‌ام را جمع‌وجور کنم. چندوقت است که تسبیح چوبی را برمی‌دارم و می‌چرخانم. چیزی هم نمی‌گویم. همین که می‌دانم این تسبیح پیش از وجود من در سفرهٔ عقد مادرم بوده و روزگار خوشی را دیده آرامم می‌کند. توی مشتم می‌گیرم و به‌اش چنگ می‌زنم. قبلاً دور دستم می‌انداختمش. مد بود. البته من به مد کاری نداشتم. نوجوان بودم، اجازه پیدا کرده بودم تسبیح را از جانماز جهیزیهٔ مادرم بردارم و می‌خواستم همیشه همراهم باشد تا مال خودم شود. حالا مال من است و گاهی دور دستم یا به گردنم می‌اندازمش. برایم جواهر حساب می‌شود. صبح‌ها که بیدار می‌شوم موبایل خاموش و تسبیحی گلوله‌شده بالای سرم است. موبایلم را که روشن می‌کنم جواب پیغام دیشبی می‌رسد، معمولاً به‌همراه پیغامی دیگر که از رختخواب بیرونم می‌کشد، پرده‌ها را کنار می‌زند، ابرها را پس می‌زند و خورشیدی تابستانی در آسمان زمستان و دلم می‌گذارد.

۱۳۹۷/۱۰/۶

پنجشنبه‌ای

کفش زمستانی‌ام توی انباری است. انباری در پارکینگ است. پارکینگ محوطهٔ وسیع پوسیده‌ای زیر این شش بلوک و حیاط بینشان است که انباری واحد ما افتاده درست آن‌سر قطر درِ ورودی ساختمان خودمان. یعنی برای رفتن به انباری باید پیاده‌روی کرد، آن هم از زیر سقف‌هایی که گچ‌هایش ریخته و به آجر رسیده، یا در حال ریختن و به‌آجررسیدن است. اگر قبل از اینکه باغچه‌های این بالا را ایزوگام کنند توی پارکینگ می‌رفتی، عین شمال باران می‌بارید. هرکس برای امنیت ماشینش هنری به خرج داده و کاری با سقف محل پارکش کرده؛ از چسباندن پلاستیک و مقوا تا تف‌مالی با گچ. از چندروز پیش هم دیدم با بند رخت قرمز بین چندتا از ستون‌ها محدوده‌ای را مشخص کرده و روی ستون‌ها با ماژیک قرمز نوشته‌اند «خطر ریزش»، مثل تابلوی جاده‌ای کوهستانی، طناب‌ها هم که یادآور میدان مین بود. باید از این مسیر صعب‌العبور بگذری تا به انباری برسی و یک زیرگلدانی برداری، دسته‌ای روزنامه ببری، دمپایی پاره را بگذاری که بعداً چسب بزنی و دو تکه ابر بیاوری تا ببینی چیزی که خوار آمده امروز بالأخره به کار می‌آید یا نه.
صبح بیدار شدم و دیدم کفش زمستانی‌ام کنار جاکفشی است، باغچه‌ها را پر از خاک کرده‌اند و حیاط پشتی تقریباً تروتمیز شده و بوتهٔ بدبخت گل سرخ را که چندروزی کنار دیوار بیرون از خاک بود، کاشته‌اند. انگار یکی بشکن زده و کارها را ردیف کرده بود. حتی آفتاب هم درآمده است.

۱۳۹۷/۱۰/۱

زمین می‌چرخد

با یک پتوی مسافرتی اختلاف ارتفاع موکت و فرش را پر کردیم، رویش یک ملافهٔ بزرگ چهارتا شده انداختیم که یکدست شود و آخر هم پتوی مسافرتی دیگری روی ملافه که گرم باشد. اسباب خواب کم بود. بالش‌ها را تقسیم کردیم و هرچه که می‌توانست سرما را کم کند، پتو، تشک. چون احتمال این بود که هرکه شب بخواهد برود دستشویی از روی ما رد شود آنقدر چسبیده به دیوار خوابیدیم که ممکن بود به‌جای هال در آشپزخانه، آن‌ور دیوار، چشم باز کنیم. واقعاً هم گرم شده بوده چون صبح که بیدار شدیم جوراب و لباس‌های گرم اضافه، به‌جای تنمان، دوروبرمان بود. صبح دوست نداشتم بیدار شوم؛ خواب چسبیده بود، تمام روز قبل خوش گذشته بود و صبحش مهمان باید به دیار خودش می‌رفت، ما باید پراکنده می‌شدیم و لابد کنده‌نشدن از رختخواب، آخرین مقاومت‌ها بود.

۱۳۹۷/۹/۱۹

دوری

 این‌همه آدم، تا الان عقلمان به تماس تصویری نرسیده بود که نوزاد را ببینیم، فقط عکس می‌دیدیم. بله، ما بچّه‌دار شده‌ایم. یکی‌مان. یکی از ما. یکی از ما، یعنی همه‌مان. چهار روز دارد. خیلی ریزه است و در لباس‌هایش گم شده‌ست. شبیه بقیهٔ نوزادها دستهای پیر  دارد و آدم دلش می‌خواهد پاهایش را بخورد. کاش می‌شد بغلش کنم.

۱۳۹۷/۹/۱۶

کاش ساعت نزدیک سه نبود. دوست ندارم آن پیش‌نویس را منتشر کنم. نمی‌خواهم وبلاگ داشته باشم. نباید چیزی بنویسم. ساعت نزدیک سه است. وبلاگ دارم. دارم می‌نویسم. و انگار تنهاکاری که از دستم برمی‌آید همین است که آن متن پیش‌نویس بماند.

۱۳۹۷/۹/۱۲

سواره/پیاده

ماشین‌ها بد پارک می‌کنند، جلوی پیاده‌رو، چسبیده به هم، جوری که نمی‌شود از پیاده‌رو به خیابان رفت. باید رفت توی کوچه و سر و ته چند ماشین را دور زد تا بشود از عرض خیابان رد شد. آقای س برف‌پاک‌کن ماشین‌هایی را که بد پارک می‌کنند بلند می‌کند و گاهی هم از سطل مکانیزه کیسه‌ای آشغال برمی‌دارد و آویزان می‌کند به سر برف‌پاک‌کنشان. آقای ز منتظر می‌ایستد تا صاحب ماشینی که بد پارک کرده بیاید و بعد با او بحث می‌کند که چرا اینجا پارک کرده‌ست. ساعت‌ها می‌ایستد تا یارو برسد. معمولاً هم صاحب‌ماشین ماشینی را مقصر می‌داند که بعد از او پارک کرده وگرنه با وجود فقط ماشین او جا برای ردشدن پیاده‌ها بوده‌ست. همه‌شان همین کار را می‌کنند: توجیه. تا به‌حال ندیده‌ام کسی عذرخواهی کند و برود، یا آشغال سر برف‌پاک‌کنش را بیندازد توی سطل و بعد برود. آشغال را پرت می‌کنند کنار خیابان، خودشان را محقّ می‌دانند، فحش می‌دهند و می‌روند. ظاهرهای آراسته و ماشین‌های ازمابهترانی. حالا تو بگو کسی با ویلچیر خواسته رد شود و نتوانسته و برگشته، مادری با کالسکهٔ بچه‌اش مجبور شده راه عوض کند، پیرمردی، پیرزنی نزدیک بوده زمین بخورد... به آنها اصلاً مربوط نیست. چه چیزی آنها را پادشاه و صاحب همهٔ حق می‌کند؟ سواره‌بودن، شعور نداشته یا پول.

۱۳۹۷/۹/۳

جز صبر

دیگر، بالأخره، در مسیر مورچه‌ها سم ریختیم. کار از تمام روش‌های گیاهی و سنّتی و مسالمت‌آمیز گذشته بود. توی گلدان‌ها رفته بودند. معصومه، که گلخانه هم دارد، گفت کاری به خود گیاه ندارند و تازه برای خاک خوب هم هست، ولی باور نکردم چون دوتا گیاه سالم را که از خاک درآوردم دیدم ریشه‌ها را خورده‌اند. فکر می‌کردم صبحی از همین‌روزها بیدار می‌شوم و می‌بینم مورچه‌ها دارند خود ما را هم می‌خورند. همهٔ گلها به‌کنار و خودمان به‌درک، خودم از روی مژهٔ برادرم یکی‌شان را برداشتم. از گوشه‌های اتاق می‌جوشیدند، حالا همانجاها جنازه‌هاشان افتاده و تک‌وتوک توی آشپزخانه می‌دوند. نه اینکه در حال فرار باشند، مدلشان دوان است، مثل مردم توی مترو. انگار در بالاترین سرعت کوک شده‌اند و نمی‌توانند جور دیگری رفتار کنند. می‌دوند. آذوقه نمی‌برند. فقط گاهی -قبل از کشتار- دیده بودم یکی دیگری را کول کرده و می‌برد. دوستی گفته بود آذوقه‌شان را که جمع کنند می‌روند. ولی اینها انگار غم نان نداشتند، فقط می‌جوشیدند و می‌دویدند. کار بدی بود و واقعاً شاید خودشان می‌رفتند، ولی چقدر باید صبر می‌کردیم؟ صبر بدبخت برای همهٔ گرفتاری‌ها که جواب نمی‌دهد، گاهی وضع را بدتر هم می‌کند. می‌خواهم بروم چای عصرم را با قندی که از قندان بی‌مورچه برمی‌دارم بخورم.

۱۳۹۷/۹/۱

امروز با خواهرم دعوایم شد. بعد از ناهار، می‌خواست سوغات سفرش را برای دوستش و دایی‌مان ببرد. پنجشنبه‌ها تعطیل است ولی عملاً باید به کارهای شرکت هم برسد. خسته و کلافه بود. بحثمان شد. یعنی هرچه که از این و آن و کار خسته و دلخور بود کشاند سمت من و من هم که منتظر بودم کسی بگوید بالای چشمم ابروست، سریع سپر برداشتم و خنجر کشیدم و زیر گریه هم زدم. داشتم فیلم می‌ریختم روی فلش که ببینم، کپی را کنسل کردم و کامپیوتر را خاموش کردم و برگشتم به موضعم، کنار شوفاژ، و به گریه ادامه دادم. بحث با این حرکت من بالا گرفت. حرکتی بی‌ربط و ظاهراً بچگانه، چون می‌خواستم با لپ‌تاپ خواهرم فیلم ببینم و منصرف‌شدنم از انتقال فیلمی که تا نصفه رفته بود روی فلش، کفری‌اش کرد. خلاصه، عذرخواهی کرد و رفت. زنگ زدم ازش پرسیدم هوا چطوری‌ست و کاپشن یا ژاکت، و همه‌چیز عادی شد. بعدش فیلم را ریختم و دیدم. بله؛ کنعان.

۱۳۹۷/۸/۲۷

عطر و باران

هسته‌های پرتقال را خیسانده و کاشته‌ام. نمی‌دانم ثمر می‌دهد یا نه. قدم‌به‌قدم یکی از دستورهای اینترنتی را اجرا کرده‌ام و حالا گلدان را گذاشته‌ام پشت پنجرهٔ آشپزخانه و نمی‌دانم چه می‌شود. چشمم آب نمی‌خورد، با اینحال باز کارم را کردم. شنیده بودم که بعضی به‌جای گندم و عدس و ماش، هستهٔ مرکبات را برای عید سبز می‌کنند. کاری محیط زیستی است. ولی من چنین هدفی نداشتم. عید خیلی دور است. داشتم پرتقالی می‌خوردم که زیاد هسته داشت که یاد ماجرای محیط زیست و سبزه افتادم. شاید هم ناخودآگاه می‌خواسته‌ام پرتقال‌هایی را که خودمان، با خنده، زیر باران چیده بودیم جوری از زوال نجات بدهم تا چیزی از آن خاطره کمی بیشتر بماند.

اندک‌اندک

ما طوری تربیت شده بودیم که زیاد از پدر و مادرمان پیش بقیهٔ بچه‌ها نگوییم و مانور پدرمادر اجرا نکنیم چون شاید آنها را از دست داده باشند. درک نمی‌کردم ولی رعایت می‌کردم. در سی‌ویک‌سالگی و روزهای اوّل بعد از مرگ مادرم تازه قضیه را عمیق فهمیدم؛ وقتی که خاله‌ام جلوی ما دخترش را -که بزرگ هم بود- بغل و نوازش می‌کرد. توی آن حال‌وروز با خودم می‌گفتم شعور این مادر و دختر کجا رفته! خب بروید توی خانهٔ خودتان در هم بلولید. حس می‌کردم خاله‌ام نه‌تنها نباید آنموقع جلوی ما به دخترش محبّت مادرانه کند بلکه باید آن محبّت را در حقّ ما بکند. خیلی با هم نزدیک بودیم، انتظار نابجایی نبود. کمی که گذشت، گذاشتم به حساب نادانی‌ و نه نفهمی‌شان. نادانی یا هرچه. به‌قولی، باید بیگانه شد.

۱۳۹۷/۸/۲۰

قرار است دیگر چیپس و پفک و... نخوریم ولی قرار نیست همدیگر را خوشحال نکنیم. جهنّم! دیوار چیپس‌ها را شکافتم و بسته‌ای چیپس آفتاب‌نخورده برداشتم. می‌دانستم در این تعطیلی طولانی، همین که با چیپس ممنوع و دوغ وارد شوم بالأخره شبیه هم‌زدن شربت خاکشیر، شادی و ولوله‌ای، هرقدر کوتاه، به‌پا می‌شود. همین هم شد. بعد هم تا باز سکون به خاکشیرها حاکم شود، وقت خواب شده بود. با گذشت بیش از ۲۴ساعت، هنوز از آن چیپس به‌نیکی یاد می‌شود.

۱۳۹۷/۸/۱۳

"در آیینهٔ سنگ"

شبکهٔ مستند، برنامه‌ای دربارهٔ سنگ فیروزه پخش می‌کرد. مرد فیروزه‌تراش می‌گفت که خود سنگ به ما می‌گوید چه شکلی بتراشیمش، خود سنگ می‌گوید مرا چهارگوش شکل بده، بیضی شکل بده، خود سنگ می‌گوید مرا شکل اشک کن، شکل دل کن.

۱۳۹۷/۸/۱۲

رفتم پارک قاطی پیرمردها و زن‌های چاقی که دم غروب برای پیاده‌روی می‌روند. به‌قولی "رفتم برای گریه، رفتم برای فریاد". پاییزِ پاییز بود. فصل جفتگیری گربه‌هاست که همه دنبال هم می‌کردند و جفت می‌شدند؟ فصل جفتگیری آدمهاست که دوتا دوتا توی راهها و روی نیمکتها دل و قلوه و لب و خنده‌شان به‌راه بود؟ من آنجا چه‌کار می‌کردم؟ یخ زده بودم و پاهایم از درد می‌لرزید و دلم درد داشت. خوردم به تاریکی و آن معبر ترسناک. با گریه رفتم، با گریه برگشتم، و به‌قولی "با گریه می‌نویسم".

۱۳۹۷/۸/۱۱

بنّایی طبقهٔ سوّم خیلی طولانی شده و بعد از حدود یک‌ماه تازه بوی رنگ بلند شده که بهتر از سروصدای کوبیدن است. این‌مدّت کلّی چوب و سرامیک و سنگ بردند بالا، تمام شوفاژها را کندند و آن روشوفاژی‌های قشنگ چوبی مشبّک قدیمی را انداختند کنار سطل آشغال. حیف! حیف! این افسوس‌خوردن برای اسباب سالم قدیمی دورانداخته را همه نمی‌فهمند یعنی چه. لابد همانطور که ما میل به نوکردن اسباب و در و دیوار خانه را نمی‌فهمیم یعنی چه. قطعاً گروه برَندهٔ این‌روزگار شبیه همسایهٔ جدید طبقهٔ سوّم مایند.