۱۳۹۶/۸/۷

اگر به‌جای پاییز دو بهار بود در سال...

همه سرما خورده‌ایم. همه باز سرما خورده‌ایم. عصرها یک‌ظرف شلغم روی گاز است، کنارش قابلمه‌ای سوپ برای شام، آن‌طرف چای و جوشانده و بخور، جامیوه‌ای پر از لیموشیرین، قرص جوشان پهلوی قرص و شربت‌ها و سرم شستشوی بینی، عسل و لیمو و چه و چه. ولی خوب نمی‌شویم. یکی‌مان که سرپاتر باشد به کارهای تمام‌نشدنی خانه می‌رسد و باز می‌افتد و می‌سپارد دست دیگری، شبیه دوی امدادی. پدر عاشق این است که راه‌به‌راه تلفن خانه زنگ بخورد و کسی حالمان را بپرسد و خب ناکام است. من دوست دارم صبح بلند شوم پنجره‌ها را چارطاق باز کنم و این فصل و هوای بلاتکلیفش تمام شده باشد، یا برف بیاید یا بهار.


۱۳۹۶/۸/۵

چرا آبگوشت بهترین غذاهاست؟

آب برنج که خشک می‌شود، دم‌کنی می‌گذارم، شعلهٔ گاز را میزان می‌کنم و می‌روم پی کارم. می‌گویند تو خوب کته درست می‌کنی، یعنی به آن یک‌بند انگشت آب بالای برنج توی هر قابلمه‌ای واقفم. چه علم و هنری!
خیلی بد است که دستپختم شبیه مامان نیست. آنقدری فرصت نداشتم و اخ‌وپیف نسبت به آشپزی داشتم که تقریباً هیچ‌چیزی در این زمینه از مامانم یاد نگرفتم، هرچه هم هست در این سه‌سال و چندماه یا با آزمون و خطا فهمیده‌ام یا از اینترنت عزیز. آشپزی همچنان و حتّی بیشتر از قبل برایم جزو کارهای بیهوده است و خب مثل خیلی بیهوده‌های دیگر انجامش می‌دهم و فقط به خودم لطف می‌کنم که کمترین زمان را برایش تلف کنم و البته سرهم‌بندی نمی‌کنم چون سرهم‌بندی هم جور دیگری آزارم می‌دهد. مثلاً وقت نمی‌گذارم برای ایجاد ته‌دیگ و آبکش‌کردن برنج و در ازایش دریافت دوتا به‌به و چه‌چه اضافی مثلاً، نمی‌ارزد، کتهٔ به‌قولی خوب درست می‌کنم.

۱۳۹۶/۸/۴

با درخت روبرویم حرف می‌زنم. هیچ نمی‌گوید. گاهی به‌مدد باد انگار تأیید یا رد می‌کند. مکالمهٔ بی‌دردسری است ولی از همدردی خبری نیست. حالی‌اش نیست. سرو است؛ مثل ما هزارجور قیدوبند به دست‌وبالش نیست، هرچند مثل ما توی گل مانده‌ست. چشم می‌بندم و باز می‌کنم، پرنده‌ای برش نشسته، پر بزند هم تکانی نمی‌خورد. خوشا به سعادتش!

۱۳۹۶/۷/۲۹

گلدان‌ها را جابجا کردم و همه را گذاشتم پشت پنجرهٔ آشپزخانه. خیال می‌کنم آنجا برای زمستان بهترشان است. یکی باید حواسش باشد. دست‌هایم پر از خشکی است، روزها کرم بزنم خودم را مسخره کرده‌ام و شب‌ها هم یادم می‌رود. کاش شاعر بودم؛ چقدر دستم باز بود برای گفتن از عشق.

۱۳۹۶/۷/۲۴

بر باد

باد برگ‌ها را به هوا می‌برد، دنبالهٔ شال‌ها و چادرها و لباس‌ها و موها را می‌رقصاند یا تکان می‌دهد، بسته به شدت وزش، شاعرانه یا خنده‌دار.  تک‌وتوک سبک‌های مثل من هم با برگ‌ها بلند می‌شوند، به هوا می‌روند. چقدر از زمین آدم‌ها خسته‌ام.

۱۳۹۶/۷/۲۲

به این امید که آقاپلیسه بیداره

صدای یک موتور روشن مردّد از بیرون می‌آید. ساعت از سه گذشته و خواب در پستو خواب است و سراغ ما را نمی‌گیرد. دوست دارم بدانم قضیهٔ موتور چیست این‌وقت شب ولی حتّی حالش را ندارم تا پنجره بروم و نگاهی بیندازم، پس در ذهنم برایش قصّه‌ای می‌سازم، قطعاً عاشقانه. شاید خواب هم بیدار شود.

۱۳۹۶/۷/۲۱

آه...

مادرش پشت تلفن قربان‌صدقه‌ام رفت، مدل قربان‌صدقه‌رفتن همهٔ مادرها که حس می‌کنی اگر پایش بیفتد، دورازجان، بی‌اغراق پیش‌مرگت می‌شوند. دوست داشتم مکالمه کش می‌آمد و وقتش نبود. محبّت مادرانه از یادم رفته بود و سخت می‌خواستم.

مثل دود سیگار و بخار چای

ولی غروب با اینکه بد است واقعاً خوب است ها؛ بودنش، دیدن اینکه روز در طیفی، از روشنی تا تاریکی، به شب می‌رسد. سنگین‌تر از غروب برای من زمانی است که در روشنی وارد جایی شده باشم و موقع بیرون‌آمدن ظلمات شده باشد.
حالا دیگر فقدان غروب‌ها برای من مثل غروب‌ها برای توست... و خب می‌دانی که آدم حواسش جمع است ولی گاهی نمی‌شود و می‌بینم که چشم دوخته‌ام به آسمانی که رفتنی روشن بود و حالا سیاه و دلم چاقوکاری می‌شود. الهی اشکت را نبینم.

۱۳۹۶/۷/۱۷

خیلی‌وقت است پای کامپیوتر ننشسته‌ام، برای هیچ‌کاری. کارهای معمول را موبایل راه می‌اندازد، وبلاگ‌نویس پرچانه‌ای هم نبوده‌ام که تایپ با موبایل نفسم را ببُرد. حالا نشسته‌ام و فایل آرشیو وبلاگ قدیمی را باز کرده‌ام که ببینم دنیا دست که بوده است روزگارانی. حالم از طرز نوشتنم به‌هم می‌خورَد و از آنچه پست کرده‌ام، از حال‌وهوای تلخی که همیشه همراهم بوده، از عذاب وبلاگ‌نویسی، از اینکه خودم را مکلّف می‌کرده‌ام که روزانه یا با فاصلهٔ چندروز یا روزی چندبار حتماً بنویسم. حالا راحت‌ترم؛ حرف‌هایی را که می‌دانم بعد از نوشتن و بعدتر از خواندنش پشیمان می‌شوم نمی‌نویسم، البته همین‌جا هم شده از دستم در برود. قبلاً از این‌دست کارها هم کرده‌ام که به‌جای اینکه مستقیم به کسی چیزی را بگویم در وبلاگ نوشته باشم؛ کار کثیفی است که به من‌یکی احساس ضعف داده، چه زمان نوشتن و چه زمان خواندن. برخلاف قبل که وبلاگ‌نویسی برایم شرّ بود،‌ اذیتم می‌کرد، سختم بود، تکلیف بود و چه و چه، حالا آنجورها نیست. یک‌کناری هست، اهمّیت بدش را از دست داده و اهمّیت خوبی به‌دست آورده؛ خوشم می‌آید که هست. آخیش!

۱۳۹۶/۷/۱۳

فصلی شد که باید منتر اپلیکیشن‌های پیش‌بینی آب‌وهوا شویم. چک کنیم و چتر برداریم و باران نبارد و بار اضافه حمل کنیم. چک کنیم و گرم نپوشیم و برنداریم هم که بار اضافه حمل نکنیم و یخ بزنیم.