۱۳۹۸/۹/۸

تحقیر

پشت کامپیوترم. با فیلترشکن، با آی‌پی هلند، مرورگر را باز می‌کنم. می‌خواهم وارد اکانت گوگلم شوم و همه‌چیز هلندی است. می‌توانم زبان صفحه را عوض کنم، که نیازی نیست چون نام کاربری و رمز و دکمهٔ‌ ورود مشخصند. وارد می‌شوم و در ادیتور خود بلاگر می‌نویسم. معمولاً این‌کار را نمی‌کنم، یعنی پای کامپیوتر توی نوت‌پد و با موبایل در یادداشت‌های گوشی می‌نویسم و بعد می‌چسبانم اینجا. هنوز عادت نکرده‌ام که بلاگر همزمان ذخیره می‌کند و یادداشت‌ها پیش‌نویس می‌شوند. در نسخه‌های قبلی پرشین‌بلاگ، اینطوری نبود و اگر اینترنت قطع می‌شد یا مشکلی پیش می‌آمد متن می‌پرید. البته شاید بعدها ذخیره‌سازی خودکار به امکاناتش اضافه شد ولی همان اواخر هم یادم است بارها نوشته‌ای را از دست داده و دیگر هم حال سرهم‌کردنش را نداشتم. پرشین‌بلاگ خیلی اذیت کرد. پرشین‌بلاگ خیلی اذیت کرد. پرشین‌بلاگ خیلی اذیت کرد؛ یا می‌دانید یا باید هزاربار دیگر هم بگویم پرشین‌بلاگ خیلی اذیت کرد. این مدت، یکی-دو-چندبار مجبور شدم از جستجوگرهای ایرانی استفاده کنم که به اُه‌خوری افتادم، بس که بی‌ربط پیدا می‌کرد و... . حوصله‌ ندارم بدی‌های بیشتری بگویم؛ یا می‌دانید یا بروید ببینید. اگر روزگاری قرار باشد شبکه‌ای داخل مرزها را عوض اینترنت مثل پستونک در دهانمان بگذارند چه؟ باز اقلاً تا حالا دلمان خوش بود که در جلد هلند، آلمان، فرانسه، آمریکا، انگلیس، مالزی سد را می‌شکنیم و در محیطی محترمانه وبلاگ می‌نویسیم، می‌خوانیم، پیغام‌هایمان را چک می‌کنیم، صدای هم را می‌شنویم، توئیتر، فیسبوک، چه می‌دانم، همین‌کارهای سیاه و خلاف و ضد امنیت ملی‌مان. به‌قولی: پوووف!

۱۳۹۸/۹/۴

۹۸

سال ۸۸، سیلی که در انقلاب و آزادی بود؛ خروش جمعیتی که مثلش را به عمرم ندیده بودم و اگر کسی برایم می‌گفت یا اگر در عکس و فیلم می‌دیدم هرگز عظمتش را درک نمی‌کردم. پیاده‌رو، خیابان، پل‌های پر از آدم، همه ساکت، صدایی از کسی درنمی‌آمد. آگاهمان کرده بودند که در سکوت امنیت برقرار است. خوب یادم است که حتی از انواع پلیس‌ها ترسی نداشتم. چشم توی چشمشان می‌دوختیم و حتی گاهی لبخندی هم می‌زدند و علامت پیروزی نشان می‌دادند. دلهره و دل‌آشوبه‌ را فقط زمانی تجربه کردم که گروه دیگر از پنجره‌ها سرشان را بیرون کرده بودند و به ماها فحش می‌دادند و با اشاره مسخره‌مان می‌کردند. هیچ چیز آزارنده‌تر از این نبود. بعد فهمیدم این یک شگرد است: مردم را ضد مردم شوراندن. عده‌ای معترضند، حقی دارند، حرفی دارند، صدایشان شنیده نمی‌شود پس به‌سختی جانشان را کف دستشان می‌گیرند و به خیابان می‌آیند. من، تو، برادر، خواهر، دوست و هموطنمان. فردایش، یک‌هفته‌ بعدش، گروه دیگر را با حمایت و تبلیغات و دعوت تلویزیونی و سلام و صلوات و صدای سالار عقیلی در رسای وطن، به خیابان می‌فرستند که ضد آن گروه، ضد برادر و خواهر و دوست و هموطن دردمند و داغدیده‌شان، ضد خودشان شعار دهند. بازی کثیفی است. می‌دانم حرف تازه‌ای نیست.
زیر لوگوی شبکه، شمارنده‌ای آمار زندهٔ مدت‌زمان قطعی اینترنت را نمایش می‌دهد که قرار است تا وصل‌شدن صددرصدی همانجا بماند. هفت‌روز و چندساعت و چنددقیقه و چندثانیه... آدم چه بگوید! زیرش در کادری زرد تعداد کشته‌ها در اعلان سازمان عفو بین‌الملل نوشته شده. آدم می‌ماند. در همین قاب احمدی‌نژاد ظاهر می‌شود: یک‌سمتش، پرچم بزرگ بدبخت ایران و سمت دیگرش تابلویی مذهبی است. مخاطب حرف‌هایش بیشتر دولت فعلی است و همچنان ملّت‌ملّت از دهانش نمی‌افتد. واقعاً آدم درمی‌ماند.

۱۳۹۸/۸/۲۵

می‌دانیم که مادر من جوان و بی‌مقدمه مرد. مرگی تصادفی در آستانهٔ شصت‌سالگی برای فردی سالم مرگ در جوانی است. درهرصورت، اگر بود محال بود همه‌چیز زندگی ما اینقدر بی‌دروپیکر شود.

۱۳۹۸/۸/۱۲

حس می‌کنم یک رقابت پنهان بین مردهای مسن دربارهٔ کلاه بافتنی برقرار است که کی کلاهش را زشت‌تر می‌گذارد یا کی کلاهش بالای سرش بیشتر شبیه کدو قلیانی می‌ایستد یا کی شبیه اسنورک‌هایی می‌شود که کلاه سرشان است. پدرم چندروز پیش صدایم زده دم پنجره که آقای ع را ببین چجوری کلاهش را گذاشته، به من ایراد نگیرید. واقعاً باید کاپ را به او می‌دادند، انگار به آن سازهٔ بالای سرش تافت زده بود که با آن هیبت ایستاده بود.