۱۳۹۹/۱/۱۲

تصویر بهار-یکم

بهار هنوزسرد، کنار بخاری. نان تازه‌ و پنیری که بر آن سفره چندبار خوشمزه‌تر است. دست‌هایی که لقمه می‌گیرند و لب‌هایی که همزمان می‌بوسند. لمیدن رو به پنجره تا باران بند بیاید و درحقیقت امیدوار که باران تندتر شود و به‌ بهانه‌اش ماندن. بی‌بهانه ماندگارشدن.

۱۳۹۹/۱/۳

.

از کتابی که می‌خوانم در واتس‌اپ استتوس می‌گذارم. فعلاً این چندصفحه را یک گلدان گل سینره، محمدرضا لطفی، یک سفرهٔ هفت‌سین، غروب چمخاله، نوزاد دوستم و چندنفر دیده‌اند.

۱۳۹۸/۱۲/۲۹

کلهٔ صبح و پاچهٔ شب

کلهٔ صبح بیدار شدم. خیابان در خلوت‌ترین حالتش بود، بی‌ماشین، بی‌انسان، بخشی از طبیعت، با خورشید و پرنده‌ها و درخت‌ها. چون خیلی زود بود صبحانه‌ای حسابی خوردم. سرشیر سلطنتی و مربای گل سرخ و گردوی چی‌چیکی و چای کله‌مورچگی و بعدش شیرقهوهٔ گاو‌ و کیک خودمان. اوهو! چندروز است هوس قهوه می‌کنم٬ مثل سراب می‌بینم و بویش را می‌شنوم ولی نیست و له‌له می‌زنم. دیروقت هم هوس می‌کنم، هشت شب، زمان حرام. به هر در کابینتی می‌زدم خبری نبود، تا بالأخره یک شیشه قهوهٔ فوری پیدا کردم. صبحی هم از همان با شیر خوردم. برای من که آنچنان در وادی قهوه نیستم، خوش‌عطروطعم است یا شاید چون هوس کرده بوده و سخت پیدا کرده‌ام روی سرم می‌گذارمش. نمی‌دانم. سه‌ساعتی از بیدارشدنم گذشته و کم‌کم بشر دارد به طبیعت گند می‌زند.

۱۳۹۸/۱۲/۲۴

بستهٔ ترکیبی

برای گذراندن این دوران نمی‌دانم چه کنم؟ منظورم دورانی که همه گرفتارش هستیم نیست و دورانی است که خودم درگیرشم. به ذهنم رسیده ساکن توییتر شوم و آنقدر حرف مفت بزنم که به هر دو معنی سبک شوم، از طرف دیگر حس می‌کنم روزهٔ سکوت هم برایم جواب می‌دهد. اقامت در توییتر می‌تواند مسائل روحی جنبی هم برایم داشته باشد؛ چون معمولاً فعالیت در فضاهای مجازی شلوغ با یک لحاف افسردگی می‌پوشاندم، به‌خاطر همین هیچوقت دم به تلهٔ اینستاگرام و توییتر نداده‌ام. بعدش هم وقت زیادی می‌طلبد که من ندارم. البته می‌ترسم سکوت هم عوض مقامات روحی برایم خودخوری بیاورد. وبلاگ جای خلوت بی‌دردسری است، می‌گذارد سرت به زندگی خودت باشد و حرفی هم بود بزنی. فعلاً شاید همینجا وبلاگم را بنویسم و در عالم واقعی هم روزه‌های سکوت.

۱۳۹۸/۱۲/۲۳

کامیون اثاث را برده بود. تنها مانده بودم. توی خانهٔ خالی‌مان می‌گشتم و هرگوشه را برای بار آخر مرور می‌کردم. آمده بودم بیرون و خیلی دور نشده بودم که دیدم یکی زنگ ما را می‌زند. رفتم گفتم اینجا خانهٔ ماست، شما؟ کاری دارید؟ گفت از صاحبان جدید خانه است و کلید دست فلانی بوده که قرار بوده زودتر برسد و باقی ماجرا. وا رفتم. خانه‌ای که مال ما بود، انگار به ثانیه‌ای مال دیگری شده بود. اثاث رفته بود و باور نکرده بودم، خانه را خالی خالی دیده بودم و باور نکرده بودم، در را بسته بودم و حتی کلیدی نداشتم که در را قفل کنم یا باز کنم و باور نکرده بودم تا اینکه سیلی را خوردم: صاحب جدید خانه. تمام شده بود. حالا اگر تصویر تمام خاطراتی که دقایقی قبلش از مغزم گذشته بود به‌عنوان سند رو می‌کردم، یا چشم‌بسته از پله‌ها بالاپایین می‌رفتم، کلیدهای برق را از بر می‌زدم یا شکل خراش‌های روی دیوار را می‌کشیدم و تاریخچهٔ هرکدام را می‌گفتم، فایده‌ای نداشت. تمام شده بود. رسماً خانه مال دیگران بود.

۱۳۹۸/۱۲/۲۱

این شب‌ها که خوابم نمی‌برد رختخوابم را در یوتیوب پهن می‌کنم. ویدیوهایی از شیر مرغ تا جان آدمیزاد می‌بینم و بعد که چشم‌هایم گرم شد می‌خوابم. می‌گویند یکی-دوساعتی قبل از خواب به نور صفحه موبایل نگاه نکنید که باعث بی‌خوابی می‌شود، ولی برای من برعکس عمل می‌کند یا شاید هم ذهنم مرا گول می‌زند که مدتی در دنیاهای دیگری بگردانمش و بعد به‌عنوان جایزه، او هم نمی‌گذارد خوابم بپرد.
عید نوروز اول بعد از مرگ مادرم، خانه‌تکانی سفت و سختی کردم. خیال می‌کردم اگر خانه‌تکانی کنم مثل هرسال خوشحال می‌شود. آدم خل است خب. چیدمان کابینت‌ها را به همان‌شکل زمان بودنش حفظ کرده بودم، تنهایی همه‌جا را برق انداخته بودم و آخر کار راضی‌ترین آدم روی زمین بودم از تصور خوشحالی مادرم. سال بعد هم باز. سال بعدترش دیگر جای چیزها به‌مرور عوض شده بود و خانه‌تکانی را هم شل‌تر می‌گرفتم. مرگ بالأخره به خورد آدم می‌رود.

۱۳۹۸/۱۲/۱۸

«نرم‌نرمک می‌رسد اینک بهار»

زمین مشغول کار خودش است. به گرفتاری ما محل نمی‌گذارد، به‌وقتش می‌میرد و زمانی که باید زنده می‌شود. عروسی و عزا و مریضی، خوشبختی فردی و بدبختی جمعی ما به تخمش نیست؛ زیبا می‌میرد، زیباتر زنده می‌شود. زوری نمی‌زند و به دست می‌آورد، بهار می‌شود. از دست می‌دهد و زمستان می‌شود و فقدان نیست. طبیعت تکلیفش مشخص است، یکرنگ است، مثل ما پدرسوخته نیست که وقت خوشی کونمان در کوزهٔ عسل به بقیه بیلاخ نشان دهیم و نیش بزنیم؛ با نبودنمان، با نمایشمان. و وقت ناخوشی کنه به جان بقیه باشیم؛ با غرغرهایمان، با توقعاتمان. خلاصه که بشر زشت‌ترین مخلوقات است و بهار زیباست، بهار از پشت‌ پنجره هم زیباست.

«...ای دل من گرچه در این روزگار
جامهٔ رنگین نمی‌پوشی به کام
بادهٔ رنگین نمی‌نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌باید تهی‌ست
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار...»

-فریدون مشیری

۱۳۹۸/۱۰/۲۲

.

«به عزای عاجلت ای بی‌نجابت باغ
بعد از آنکه رفته باشی جاودان بر باد
هرچه هرجا ابر خشم از اشکِ نفرت باد آبستن
همچو ابر حسرتِ خاموشبار من.

ای درختان عقیم ریشه‌تان در خاک‌های هرزگی مستور
یک جوانه‌ی ارجمند از هیچ‌جاتان رُست نتواند
ای گروهی برگِ چرکین‌تار چرکین‌پود
یادگار خشکسالی‌های گردآلود
هیچ بارانی شما را شُست نتواند.»

- م.امید

۱۳۹۸/۱۰/۱۴

هم شما، هم شما

خب، مرده‌های عزیز، در هر سوراخ‌سنبه‌ای بگوزید که هیچ جنبنده‌ای نگوید لالید: پروفایل‌ها، اینستاگرام، به خلوتی واتس‌اپ هم رحم نکنید و هر خراب‌شدهٔ دیگری که به آن آلوده‌اید یا آن را آلوده‌اید، سپس در منبر توئیتر همدیگر را بدرید، مثل همیشه، مثل همیشه.

۱۳۹۸/۱۰/۱۰

چهارراه سرسبز

این اتفاقی است که در واگن بانوان مترو زیاد می‌افتد و مطلقاً نمی‌پسندم و حتی ازش متنفرم: کسی که تازه سوار شده و ظاهراً مشکلی هم ندارد، می‌خواهد آنهایی که نشسته‌اند جمع‌تر بنشینند تا او هم به‌زور بچپد و بنشیند که هرقدر هم آدم‌ها جمع‌وجور باشند و جمع‌وجور بنشینند، دهن‌ها سرویس و به‌خاطر قالب بعضی صندلی‌ها هم باسن‌ها سرویس می‌شود. من اگر نشسته باشم این ننگ را نمی‌پذیرم، نه به این شکل که تکان نخورم یا اعتراض کنم بلکه بلند می‌شوم و صندلی کامل را می‌بخشم به شخص متقاضی خوره و خودم می‌ایستم.

۱۳۹۸/۱۰/۹

چهارراه تیرانداز

افتاده‌ام در دام دندانپزشکی. یکی دو نوبت رفته‌ام و بار بعدی، قبلش باید بانک بزنم و تا بن دندان مسلّح به پول بروم. تف به تک‌تک دندان‌های آدمیزاد و تف به خود آدمیزاد که اسیر ادابازی سی‌ودو موجود تفی در دهانش است و تف به کیسه‌های تهی.

۱۳۹۸/۱۰/۳

سوزن-جوالدوز

به امید روزی که بساط روضه‌خوانی در وبلاگ فارسی جمع شود. آمین!

جمع‌وجور

می‌روی وسیله‌های جامانده‌ات را برداری و بروی، در هر گوشه‌ای چیزکی مال توست که درنهایت می‌بینی چیز زیادی هم نیست و اصلاً شاید نیازی به رفتن و جمع‌کردنشان نبوده‌ست. ولی بعد می‌بینی فراتر از اشیا، فراتر از خاطرات ثبت‌شده در تصاویر واقعی یا ذهنی، فراتر از هر مرئی و نامرئی مشترکی که شاید ترازوی عمق و نزدیکی روابط انسان‌هاست، روح‌ها در هم تنیده و جان‌ها در هم جا مانده است.

بده-بستان

هرکس منبر خودش را دارد و در آن منصف نیست؛ از کرده‌ها و نکرده‌هایش یکسر دفاع می‌کند. هیچکس نمی‌گوید آقا من غلط کردم بچه آوردم، و از دهان‌سرویسی‌هایش نمی‌گوید و درعوض از مادری و بهشتی که زیر پایشان پهن شده سخن می‌گویند. کدام پدری در آرزوی یک شب خواب راحت بی‌بچه نیست؟ و برعکس. چه‌کسی می‌تواند بگوید از کاری که روزی کرده یا نکرده صددرصد راضی یا کاملاً پشیمان است!

۱۳۹۸/۹/۲۰

بخوان

شعر غم‌انگیزی در چنته دارم که می‌تواند حال همه را بگیرد، مخصوصاً حال ما را، که رو نمی‌کنم و درعوض به ماه کامل دخیل می‌بندم و می‌خواهم به‌خاطر این خودداری بیتی عاشقانه-امیدوارانه برایم نازل کند، تا صبح. تا صبح.

۱۳۹۸/۹/۱۹

هوش مصنوعی

موبایل دمر و موبایل طاقباز در جمع٬ راهنمایی برای حدس و گمان‌هایی دربارهٔ آدمیان است. شاید هم نه. به من چه!