۱۳۹۹/۴/۱۵

کمی توضیح

می‌دانیم که این وبلاگ گاهی شبیه توییتر برایم کار می‌کند، چون چاردیواری اختیاری، که بعله... ولی این را هم می‌دانیم که اینجا تنها منبر مجازی من است و نمی‌دانم اگر کانال تلگرام بزنم یا اکانت توییتر ایجاد کنم اینجا پس چی بنویسم، و نمی‌خواهم وبلاگ را فدا کنم. پس صبور باشیم تا از پریود پرگویی رد شویم. این آخرین‌باری‌ست که خودم را از چاه توضیح آویزان می‌کنم.

درباره

من موهایم‌ را کوتاه نمی‌کنم بلکه می‌بُرم.

دوستی از‌دست‌رفته

دوستی ازدست‌رفته: رفاقتی که پس از مدتی دوری، شوخی‌ها و سوژه‌های خندیدن دوطرف با هم فرق کرده باشد.

۱۳۹۹/۴/۱۳

جمعه: کباب

دیروز کیک درست کردم، به هوای شیرینی. شیرینی‌پختن دنگ‌وفنگ دارد. یک‌باری می‌خواستم کیک ماستی درست کنم، سه‌تا تخم‌مرغ می‌خواست که توی یخچال ما دوتا بیشتر نبود، پس با همان سروتهش را هم آوردم و خوب هم شد. یک دستور کیک یک‌تخم‌مرغی صرفه‌جویانه هم از زمان‌های دور داریم که فرقش با آن کیک ماستی شیر به‌جای ماست و یک تخم‌مرغ به‌جای سه تخم‌مرغ است. چندوقتی است خودم این‌دو را ترکیب کرده‌ام و کیکی درست می‌کنم که نصف شیر، نصف ماست و معدل سه و یک، یعنی دو تخم‌مرغ درش می‌ریزم که بو و بافتش شبیه کیک‌های صبحانهٔ قدیمی از کار درمی‌آید؛ مخصوصاً که این‌بار کف قالب کاغذروغنی انداخته بودم و وقتی کاغذ را از کیک جدا کردم عطر کاغذ و کیک دقیقاً همان بوی خوش کاغذ کف کیک صبحانه را می‌داد. پنج‌ماه است که شیرینی و کیک از بیرون نگرفته‌ایم و من واقعاً برای یک دانه شیرینی دانمارکی یا زبان له‌له می‌زنم و با همین کیک‌های سرعتی ساده، هوسمان را می‌خوابانیم. کباب کوبیده هم البته به همین‌صورت خانگی-آپارتمانی، با سلام و صلوات بر جواد جوادی.

۱۳۹۹/۴/۱۲

۱۶

صاحبخانهٔ واحد کناری بعد از سال‌ها خودش آمده و ساکن شده. آمده با بوی سیگار، آمده با مخلوط بوی سیگار و توالت. توالت‌های بی‌هواکش و نورگیر تنگ و بوگیرهای بی‌خاصیت. واحد کناری با بی‌مبالاتی‌هایش برگشته. قدیمی است، قلدر است و حس می‌کند مالک کل مجموعه و صاحب همهٔ ساکنین است. دوچرخهٔ خرس پسر خرس‌گنده‌اش را به حفاظ در واحدش زنجیر کرده و احدی اعتراضی نمی‌کند که راه را بسته. توی دادگستری کار می‌کرده، نمی‌دانم چه کار، و قلق‌های قانون را می‌داند؛ شده که برای ماجرایی جزئی پلیس خبر کند و می‌داند چه چیزی را چه طوری و چه قدر بگوید تا برنده باشد ولی خودش دم به هیچ‌تله‌ای نمی‌دهد. این ساختمان برشی از این کشور است.

۱۳۹۹/۴/۸

زمانی را تصور کنید که مثل هرروز پرده را کنار می‌زنید و به‌جای ساختمان‌ها و دیوارها و درخت‌های همیشگی، چیزهای دیگری پشت پنجره باشد: ساختمان‌های دیگر و دیوار و درخت‌های دیگری که ترسناک نیستند ولی حضورشان در جایی جدید و غیب‌شدن قبلی‌ها وحشت‌آور و عجیب است. آدم‌ها، واقعاً حیران می‌کنند آدمی را.

۱۳۹۹/۴/۴

دستم با لبهٔ قوطی پلاستیکی پنیر برید. بدترین بریدگی‌ها بریدن با چیزهای کندی است که انتظارش را نداریم؛ زخم آنچنانی نیست ولی با درد ایجاد می‌شود و قدرتش از آنجاست که ذهن در یادآوری چندباره هیچ کم نمی‌گذارد تخم جن.

۱۳۹۹/۴/۱

بهار رفت، بالأخره رفت. «فرصت تمام گشت». یک فصل گذشت. یک فصل از سال نو، سالی که حالا یک فصلش رفته و دیگر نو نیست. امروز تابستان شروع شد. امروز خورشید گرفت. گفته‌اند آخرین خورشیدگرفتگی قرن چهارده. خب! که چی؟! می‌بینی؛ می‌شود فاتحهٔ هر خبر یا اتفاق کوچک و بزرگ و شگفت‌انگیزی را با همین عبارت خواند: «خب! که چی؟!» می‌شود توی ذوق آدم‌ها زد، می‌شود آب یخ ریخت روی سر خبرهای داغ. هیچ اینطور دوست ندارم، گرچه شاید خودم هم کم «خب! کی چی؟!» نگفته باشم. دیروز یک شبکه‌ای سرخپوست را نشان می‌داد. فیلم را توی سینما دیده بودم. خوشم آمده بود. عاشقانه بود. تمیز بود. آخر فیلم شگفتزده شده بودم و واکنش همراهم در سینما در برابر شوقم چیزی شبیه «خب! که چی؟!» بود. چه چیزهای بدی در ذهن آدم می‌ماند. بهار عجیبی بود برای من. روزهایی داشت که در پیری هم در خاطرم می‌ماند و می‌توانم برای نوه‌های نداشته‌ام ازشان قصه‌ها بسازم. من برای تو قصه دارم از شبی که خورشید گرفت و از بهاری که بالأخره رفت.

۱۳۹۹/۳/۳۱

۱۳۹۹/۳/۲۸

گذار

توی توییتر اکانت ساختم، یک چرخی زدم و دودقیقهٔ بعد اکانتم را غیرفعال کردم تا یک‌ماه دیگر حذف شود. توییتر پدرسوخته است.

گشت

اینستاگرام دیگر بدون اکانت هیچ صفحه‌ای را نشان نمی‌دهد. اینستاگرام پدرسگ است.

ماجرا

صدای دعوای دونفر می‌آمد. فحش‌های ناموسی و داد و فریاد از توی ماشینی که پارک شده بود. آدم از کجا بداند حق با کیست، باید کمک کند، باید کسی را خبر کند یا فقط بگذرد، اگر بلایی سر یکی‌شان بیاید... .
نگاهی می‌کنی و می‌بینی توی ماشین، زیر دستشان تبلتی است و دارند بازی می‌کنند و‌ فحش‌ها و تهدیدها را به جک‌وجانورهای بازی می‌دهند. خدا به ایشان و ما عقل بدهد.

از تنهایی‌هایی که تنهایی نیست ننالیم

تنهایی جفت‌نداشتن نیست، دلتنگی نیست، بی‌حوصلگی نیست. تنهایی نمایش‌دادنی نیست، نوشتنی، گفتنی نیست.
بعضی هستند خانوادهٔ خوبی ندارند ولی خویشاوندان خوبی دارند. بعضی خانوادهٔ خوبی دارند، خویشاوند خوبی ندارند. بعضی از هردو محرومند. و باز بعضی از ایشان حتی دوست درستی هم ندارند. و باز  بعضی از این آخری‌ها، سگ و گربه و قناری و ماهی هم ندارند. به این آدم‌ها تنها می‌گویند. حیا کنیم.

۱۳۹۹/۳/۲۷

تمام

این وبلاگ جای این حرف‌ها نبوده هیچوقت وگرنه باید هزاران پست با خون خالص می‌نوشتم. اینجا نه تنها سکوی پرش و جای هرجور گدایی و کاسبی نبوده، بلکه جایی هم برای حرف‌هایی که توی چشم و روی دیگران نتوانسته‌ام بزنم نیز نبوده؛ توانسته‌ام و می‌توانم به‌وقتش حرف و سیلی رودررو بزنم، به لطف روزگار «گرگ هاری شده‌ام». نوشتن این پست را که سرشار از خشم شروع کردم می‌خواستم بگویم این وبلاگ جای این حرف‌ها نبوده ولی بعدش رگباری بگویم. وقفه‌ای پیش آمد و حالا که برگشته‌ام تا پست را منتشر کنم می‌بینم گفتن فقط سبک‌کردن خودم است، آن هم به دو معنی، که هیچکدام به‌ دردم نمی‌خورد؛ خالی نمی‌شوم و کوچک‌شدن هم درد تازه‌ای می‌افزاید. تنها امیدوارم زودتر زمان بگذرد. آن از زمستان، این هم از بهار. امیدوارم زودتر بهار جهنم هم تمام شود.

آن لحظه که چیزی در دل فرومی‌شکند

همیشه در بدترین حالات جا برای یک‌ذره امید می‌گذارند. بد هم نیست. یعنی زندگی با اسب و الاغ همین امیدواری‌ها پیش می‌رود: "شاید طورِ خوب شود، شاید طورِ بد نشود." همین‌ شایدها نیرو می‌بخشد، هل می‌دهد. بعضی هم البته امیدوارترند یا خوش‌خیال‌ترند و در سیاهی قیدهای جاندارتری خرج می‌کنند: "حتماً طورِ خوب می‌شود، قطعاً طورِ بد نمی‌شود." اینها اصلاً بد نیست. چوب‌زدن به چارپاست که پیش برود، گاهی هم جواب می‌دهد. بدی‌اش زمانی‌ست که می‌بینی طورِ خوب نشد؛ وقتی که می‌بینی نصف‌روز، ده‌روز، ‌یک‌سال، یک‌عمر خیره مانده‌ای به تلفن، به در، به راه برای رسیدن یک پیغام، یک تماس، یک جواب، یک خبر، برای آمدن کسی که هیچوقت خدا هم دیگر خبری نمی‌شود. خبر نداری که تو مدتی هم داشته‌ای اسب مُرده را روی زمین می‌کشیده‌ای.

۱۳۹۹/۳/۲۵

«سیه‌چالی نصیبم شد چو بیژن»

من دربرابر توهین و تهمت سکوت می‌کردم با این فلسلفه که طلا که پاکه چه منتش به خاکه، حالا و دیر فهمیده‌ام که نامردی را فقط باید با نامردی جواب داد، داد را با فریاد، فحش را با فضیحت، کولی‌بازی را با قرشمال‌گری؛ اگرنه، عاقبتتان می‌شود عاقبت بنده. عاقبت بنده چی بوده؟ «گنه‌ناکرده بادافره‌کشیدن».

-شعرها از م.امید

۱۳۹۹/۳/۲۴

بزک نمیر، فکر زمستونت باش، بهار هم میاد

باید تابستان‌ها برای زمستان‌ها یادداشت بگذارم، زمستان‌ها برای تابستان‌ها. مثلاً بنویسم «امروز پختم.» تاریخ بزنم و‌ بگذارم بین لباس‌های بافتنی. بنویسم «میانهٔ اردیبهشت، آتش می‌بارد.» و توی جیب کاپشنم بگذارم. بنویسم «رفتم توی برف و گل و دوساعت با پا و جوراب خیس توی کفش معطل ماشین ماندم، به تاریخ روز تاریک دی.» و لای شال‌های خنک رهایش کنم. در فصل سرد و گرم، پیش دیگران و حتی با خودم، از سردی و گرمی هوا ننالم، درعوض کاری ساده و شخصی کنم، تلنگری به ذهنم بزنم تا تحمل سرما و گرما راحت‌تر شود. مشخصاً دمای هوا منظورم است ولی شما اگر دربه‌در دنبال نشانه‌ای هستید، توشهٔ راه زندگی می‌خواهید و هرحرفی را کنایه‌ای تصور می‌کنید، مختارید؛ سهمتان را بردارید و برای این پیر فرزانه که چراغی دستتان داده آرامش طلب کنید.

۱۳۹۹/۳/۱۱

انیس‌خانم

مادرجون، مادر مامانم، حالش خوب نیست. بیمارستان بستری است. وقتی مامان من مرد به او نگفتند. از فراموشی‌ای که همانموقع تازه دچارش شده بود استفاده کردند و نگفتند ماشین به دخترت زده و حدود سه‌ماه بعدش هم نگفتند مرد. مادرجون در بی‌خبری ماند و همه‌چیز را، به‌جز دایی‌ام که ازش نگهداری می‌کند، از یاد برد. دیگر سراغی از مامان من هم نگرفت، البته چرا؛ وقتی به‌ش سر می‌زدیم، زمان خداحافظی، می‌گفت مادرتو سلام برسون. اوایل این سلامی که باید می‌رساندیم اشکمان را درمی‌آورد، کمی بعد دیگر همان سلام ناآگاهانه را هم یادش رفت که بگوید برسانیم. من رابطهٔ عاطفی نزدیکی با مادرجون نداشتم، شاید چون سال‌ها دور بودیم، شاید هم به دلیل دیگری که نمی‌دانم. آن حس معمول میان مادربزرگ و‌ نوه بین ما نبود. برعکس، هنوز بوی بی‌بی، مادر پدرم، را که هشت‌سالگی من از دنیا رفت یادم است، صدایش، راه‌رفتنش، وسیله‌های کم زندگی‌اش، بوی سفرهٔ نان و طرح پیراهنش، خنده‌اش که چشمش را خیس می‌کرد، طرز بستن روسری‌ و رگ‌های برآمدهٔ دست‌های لاغرش، نمازخواندنش، بازی‌کردنش با ما، سیگارکشیدنش با هماخانم، روزی که ساکن خانهٔ ما شد، خیلی چیزها، همه را زنده به یاد می‌آورم و دلم برایش تنگ می‌شود. درمورد مادرجون، هیچوقت به خاطرم نرسید که خب، مادرم از دست رفت ولی مادربزرگم هست. می‌دانم اگر بمیرد غصه خواهم خورد، حتی شاید افسرده شوم ولی یک‌چیزی بین من و مادرجون نبوده، کم بوده. شاید همان هم باعث می‌شود بتوانم پیش از مرگش از مرگش بگویم. امیدوارم بفهمید چه می‌گویم.

داستان-سرخ

در یخچال را باز می‌کند. یخچال خالی است و خالی نیست. هندوانه‌ای اندازهٔ کرهٔ زمین یخچال را پر کرده. از خرده‌های پنیر ته ظرف هم یک قوطی کبریت پنیر درمی‌آید. کرهٔ زمین و قوطی کبریت را توی سینی می‌گذارد و با رقص از آشپزخانه بیرون می‌آید و بقیه را با آهنگ فرامی‌خواند: شام! شام!

۱۳۹۹/۳/۸

داستان-تشنگی

چراغ را روشن می‌کند. چند حشره دور نور پر می‌زنند. ساعت را کوک می‌کند. لیوانی آب کنار رختخوابش می‌گذارد. موهایش را شانه می‌کند. به دست‌هایش کرم می‌زند. دقیقه‌ای به خودش در آینه خیره می‌ماند. اشکش می‌ریزد. از توی آینه به چراغ و حشرات نگاه می‌کند. - چراغ که خاموش بشه، نور لامپ رو که ازشون بگیرم، همینها خونم رو میخورند. چسب زخم روی دستش را نو می‌کند. باز چشمش خیس می‌شود. چراغ را خاموش می‌کند. -تف به همه‌شان. می‌خوابد. دو-سه تا پشه روی خون خشک‌شدهٔ چسب کهنه توی سطل می‌نشینند. پشه‌ای اطراف زخمش می‌پرد.

۱۳۹۹/۳/۱

سرصبح سرد بود. پاشدم دست‌های یخزدهٔ بیرون‌مانده از پتوها را پوشاندم، صبح اول خرداد هیتر روشن کردم. احساس امام-پیغمبری می‌کنم وقتی بقیه خوابند و کار کوچکی برایشان می‌کنم که بعد هم نمی‌فهمند. بعد رفتم سراغ گاز که دیدم هر عملی را عکس‌العملی است، یک پیغمبر دیگری چای گذاشته بود.

۱۳۹۹/۲/۲۹

پنچر

شما عقل داشتید و آشپزی را از مادرتان یاد گرفتید، من احمق بودم و یاد نگرفتم. کلاً خیال می‌کردم مرگ مال مادر همسایه‌ست یا حداقل مال مادرهای پیر و بیمارست. آشپزی را هم دوست نداشتم و عادت به مفت‌خوری داشتم و آدم وقتی مادر دارد از هرنظر پادشاه است و البته که این پادشاهی حالی‌اش نیست، نایستادم کنار دستش تا ببینم کباب ماهیتابه‌ای را چیکار می‌کند و قلق قورمه‌سبزی‌اش چیست. من در گل ماندم و دست به دامن اینترنت شدم. به‌خاطر همین، دستپختم شبیه دستپخت مادرم نیست و ترکیبی از تجربهٔ خودم و تجربهٔ دیگران در اینترنت است، تلاش می‌کنم که شبیه او شود ولی جز چندتا چیز که شنیده بودم برای کسی پای تلفن می‌گوید یا اگر مهمان داشتیم و کسی راز غذا را می‌پرسید و می‌گفت، چیز دیگری در ذهنم نیست، که البته باز هم خدا را شکر.

۱۳۹۹/۲/۲۲

انبار پیش‌نویس

هر وبلاگی را می‌خوانم خوشم نمی‌آید. از وبلاگنویس‌ها، از طرز نوشتنشان، از وبلاگنویسی روزبه‌روز بیشتر بدم می‌آید. خودم هم البته یک گهی مثل بقیه. یکی‌دو سال اخیر آنقدر جرح‌وتعدیل کرده‌ام که سرجمع با وبلاگ خودم، ده‌تا فید وبلاگ هم توی فیدخوانم نمانده، که بیشترشان هم به‌روز نمی‌شود. حس می‌کنم وبلاگنویس باید وبلاگ هم بخواند و کسی که می‌نویسد و می‌گوید نمی‌خواند دروغ می‌گوید، به‌جز بنده. من مدتهاست پیگیرانه وبلاگ نمی‌خوانم. امتحان کرده‌ام، از وبلاگ‌های معروف بگیر تا وبلاگ‌های گمنامی که خودم پیدا کرده‌ام؛ جز دو-سه‌-چندتا دیگر چیزی مطابق سلیقه‌ام نیست. نمایش اینستاگرامی روی نوشتن‌ها، خواسته یا ناخواسته، اثر گذاشته، یا شاید همین بوده و قبلاً می‌پسندیده‌ام. می‌پسندیده‌ام! مگر می‌شود؟! معلوم است که چاردیواری اختیاری، ولی خب خواننده هم اختیار چشم و مغز خودش را دارد که بخواهد بخواند یا نه. ازطرف دیگر، کافیست تا خودم چیزی شخصی بنویسم، درجا پشیمان می‌شوم. خواننده‌ای هم برایم نمانده. خب این چه وضعی است! آیا مجبورم که چرت‌وپرت زندگی دیگران و زندگی‌چرت‌وپرت دیگران را بخوانم و خودم هم جزئی از مجموعه باشم؟ وودی آلن کجا چی می‌گفت، همان. اصلاً گفتن اینها، خود اینها «در این روزگار سرشار از فجایع» چه اهمیتی دارد؟

همپوشانی

زلزله که شد پریدم برادرم را که خواب بود بغلش کردم، بقیه هم بیدار و خواب، زدیم بیرون. سرعتمان خوب و عملکردمان بد، خیلی بد، بود. چرا رفتیم بیرون! مگر نباید پناه می‌گرفتیم؟ چرا رفتیم بیرون اصلاً؛ این‌همه مراعات کردیم و آخرش دیدیم نشسته‌ایم روی نیمکت پارک روبرویی و هیچی را هم رعایت نکرده‌ایم. گاز ساختمان که قبل عید قطع شده بود، سرما و غذاپختن با بدبختی را سه روز تحمل کرده بودیم که برادرم را از خانه بیرون نبریم تا دو کوچه آنطرف‌تر، خانهٔ خواهرم، و حالا امیر در بغلمان، نشسته بودیم روی نیمکت پارکی که هرروز آدم‌هایی را که با خاطرجمع روی نیمکت‌هایش می‌نشستند از پنجره می‌دیدیم و تأسف می‌خوردیم. هنوز پاهایم از ترس می‌لرزید که با مشهد تماس گرفتم و بالأخره موفق شدم از خواب بیدارشان کنم که نگران ما نباشند. همانموقع همسایهٔ خواهرم زنگ زد که واحد خواهرم را دزد زده. خواهرم وارفت و با پدر رفت. ما خامیم و خیال می‌کنیم صبر می‌کنند ولی حوادث توی صف نمی‌ایستند. پلیس توی ترافیک زلزله مانده بود و دیر رسیده بود. ما هم کم‌کم یادمان آمد که تا ساعتی قبل درگیر مصیبت جهانی بدتر از زلزله‌ای بوده‌ایم، برگشتیم خانه و تا دست‌وبال امیر را بشوریم و از شر لباس‌های پارکی‌مان خلاص شویم آن‌دوتا هم رسیدند. دزد چیزی نبرده بود. شاید زلزله به‌اش فرصت نداده بوده. جای امنی توی خانه ماندیم و روابط زناشویی خانم شریفی و شوهرش را در شبکهٔ خبر دیدیم.

«صبح روز بعد»

صبح بعد زلزله از شهرداری آمده بودند سروصدا، مردم بدبخت شب قبل هم که درست نخوابیده بودند یا با ترس خوابیده بودند، صبح جمعه دیگر حتماً همه زابه‌راه شدند، آمده بودند با آن دستگاهی که شکل و صدایش مثل اره‌برقی است، شمشادهای کنار خیابان را مرتب می‌کردند. همه آماده‌باش برای خطر احتمالی. خود من هم اولین کار بعد از بیداری اجباری با صدای اره‌برقی، رفتم حمام که اگر باز زلزله شد و زیر آوار ماندم کثیف نباشم. عقل همه‌مان پاره‌سنگ برمی‌دارد.

-سرچ کردم، اسمش شمشادزن یا هرس‌کن موتوری است. موتورش هم مثل موتورگازی ترتر می‌کند، مثل اره‌برقی تروتمیز نیست.

۱۳۹۹/۲/۱۸

۵

گویند روی سرخ تو زرمان چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم

-از سعدی هم بهتر درآمد :)

۱۳۹۹/۲/۱۲

دوازده دو

روز معلم برای من مهم است. به سه معلمم تبریک گفتم. از فوروارد و کپی‌پیست و کلاً از ازسربازکنی هم که بدم می‌آید، پس سه متن ساده نوشتم و فرستادم. اولی، معلم اولم است که با وجود دلخوری‌ای که پیش آمده بود باز هم معلم اول است و زیاد مایه گذاشت و خب نباید چیزها را با هم قاطی کرد. دومی، معلم فعلی است که واجب است. برای تبریک به سومی مردد بودم، که آخرش گفتم به‌هرحال زمستانی ما را سروسامان داد و وقت گذاشت، یک تبریک هم که جای دوری نمی‌رود، پس یکی هم برای ایشان. من که معلم نبوده‌ام ولی حس می‌کنم معلم‌ها کیف می‌کنند وقتی شاگردی این روز یادشان می‌کند. با روز تولد و سالگرد‌ها و مناسبت‌های دیگر فرق می‌کند. به واسطهٔ نقش و ارتباطی که درش تلاش و اشتیاق آموختن بوده مبارک است نه مسائل شخصی، خصوصی و عمومی دیگر. آموختن، یاددادن و یادگرفتن مبارک است.

۱۳۹۹/۲/۱۱

پست دیشب

نیمه‌شب است. می‌روم توی آشپزخانهٔ تاریک تا آب بخورم. پدر توی هال خوابیده، با درماندگی می‌گوید که کناری‌ها امشب برای بچه‌شان سوت خریده‌اند و سرش را روی بالش می‌گذارد و بالشی را روی سرش می‌گذارد. آب کتری را توی توالت خالی می‌کنم، چندروز پیش گرفته بود، چنته ریختم و بعدتر آب داغ، باز شد. حالا شب‌ها آب‌ ماندهٔ کتری را توی چاه خالی می‌کنم، کتری شیره‌ای‌هاست و پروپیمان است. هربار می‌ترسم دستهٔ کتری کنده شود.‌ مواظب باش عزیزم، عزیز دلم. مواظبم. اینها چیست؟ طالبی، گرمک، ملون، نمی‌دانم. یکی از همان‌ها بیرون یخچال جا مانده یا توی یخچال جا نشده. در یخچال را که باز می‌کنم نورافکن روی طالبی، گرمک، ملون تنها می‌افتد. دلم می‌خواهد دیگر نبندمش و شبی را با نور لامپش بگذرانم. می‌گذارمش توی یخچال کنار آن یکی، و از ذهنم می‌گذرد: «اندک اندک/ از سر نارمک/ با دوتا گرمک/ می‌آید». گرمک هم که استعاره از پستان است، پس گرمک نباید دیگر اینقدر گنده باشد، اینها گرمک نیست. طالبی هم نیست، طالبی ادکلنی نیست. احتمالاً ملون است. این چه استدلالی است آخر. صدای سوت و بوی بیخوابی می‌آید.

۳

پرانول‌خورده و خوی‌کرده و خندان‌لب و مست

۱۳۹۹/۲/۲

۲۳

امروز سه‌شنبه است. سه‌شنبه بود. ساعت یازده شب است و باید روز را رفته نامید گرچه هنوز ساعتی از آن باقی‌ست. باورت نمی‌شود اگر بگویم صدای خواندن پرنده‌ای می‌آید. این وقت شب! غروبی هم بعد از مدت‌ها صدای کلاغ‌ها می‌آمد. راست است که می‌گویند حیوانات پیش از زلزله سروصدا می‌کنند؟ اگر زلزله‌ای در راه باشد چه، آن‌هم حالا؟ نمی‌گذارم در چاه این فکر سقوط کنم. به ناهار فردا فکر می‌کنم که خورشتش در یخچال آماده است که‌ بُرد حساب می‌شود. به دیجی‌کالا فکر می‌کنم که ددری شده؛ نصفی از سفارشمان را داده بود یک مأمور و امروز تحویل داد و گفت نصفی دیگر از همان سفارش را یکی دیگر فردا می‌آورد، اگر زلزله نیاید.

۱۳۹۹/۱/۳۰

۱۳۹۹/۱/۲۹

۲

دلتنگ‌شوندگانیم ای باد شرطه برخیز

- کامنت خانم قاف
یک کارت دعوت عروسی بود که رویش نوشته بود اسی و آرزو؛ یعنی اسماعیل با آرزو ازدواج کرده بوده. اسباب‌بازی ما بود. چاپ درشت اسم‌های روی کارت طوری بود که وقتی تکانش می‌دادیم برق می‌زد و رنگش عوض می‌شد. در خاندان ما برای اینکه زهر اسهال را بگیرند به‌جایش می‌گویند اسی. در عالم بچگی ناراحت بودم که چرا آرزویی که نمی‌شناسم باید با اسی، که در ذهنم اسهال معنی می‌داد، عروسی کرده باشد. و در عین حال، در همان عالم بچگی، ترکیب روی کارت عروسی را در ذهنم تبدیل کرده بودم به امید و آرزو.