۱۳۹۸/۸/۹

از خانهٔ دوستم بیرون آمدم و آشنایی را دیدم که از جلو در رد شد. بی‌معنی، بی‌ربط. ترومن با گردن کج نه شگفتزده می‌شود و نه در زنجیرهٔ ماجراها پی چیزی می‌گردد.

۱۳۹۸/۸/۳

نق‌ونوق

کف کفش‌هایم را به گونی‌های جلوی راه‌پله می‌کشم، چترم را می‌تکانم و وارد ایستگاه مترو می‌شوم. دست‌هایم پر است. قطار خالی‌تر از معمول جمعه‌هاست. از باران است. از خیس‌شدن زیر باران  خوشم نمی‌آید، از لکه‌افتادن روی شیشهٔ عینکم کفری می‌شوم، از فرخوردن موهای بیرون از شال، از سواره‌های پرسرعتی که به پیاده‌ها گل می‌پاشند، از حمل چتر، حمل بار زیر باران؛ رزم است. پیغام می‌رسد که نان هم بخر. صف است. صبحانه‌های دیر جمعه باران و برف نمی‌شناسد. نان من برای ناهار است. بساط بیرون نانوایی خیس شده و نان بی‌قوارهٔ داغ هم به مجموعه اضافه می‌شود. تا خانه حداقل یکی‌-دوتا دست و سلسله‌اعصابی نو لازم دارم.

۱۳۹۸/۷/۲۹

سال‌ها پیش، زیر بیست‌سالمان بود، شب احیا رفتیم حرم. به قصد احیا و زیارت نرفته بودیم. پنج‌تا دختر بودیم و دیروقت جایی نمی‌شد رفت، جز حرم. چادرها را سر کردیم و رفتیم و در خلوت‌ترین صحن، که آن‌موقع صحن جامع بود و تازه هم ساخته شده بود، روی فرشی نشستیم. پاییز بود یا زمستان، یادم نیست. سرد بود و آن محوطهٔ بزرگ کوران سرما بود. یکی برای همه‌مان ساندویچ شنیتسل مرغ آورده بود که مادرش در پختش استاد بود. از سرما می‌لرزیدیم و سلطان جهان بودیم. در آن صحن و سرما، دوروبرمان کسی نبود، مردم شب‌زنده‌دار یا در صحن‌های دیگری بودند و یا مراسم تمام شده بود که خلوت بود. با صورت‌های یخ‌کرده‌مان سخت می‌خندیدیم. نمی‌خواستیم محوطهٔ بزرگ روشنی را که آزادانه نیمه‌شب در اختیار ما و خنده‌هامان بود ترک کنیم و به رواق‌های گریان یا خانه‌های خوابالودمان برویم. داشتیم یخ می‌زدیم که به عقل یکی‌مان رسید کلاً برویم زیر چادرهایمان. رفتیم، دیگر باد نمی‌زد و ما آن زیر ساندویچ می‌خوردیم و می‌خندیدیم. کی و چطور برگشتیم و بعدش چه کردیم؛ نه یادم است و نه مهم است. تصاویر زندهٔ پررنگی که با همهٔ حواس پنجگانهٔ درگیر یادم می‌آید همانی است که گفتم. لرزیدنمان هم در آن شب از دور، از بیرون، لابد از گریه دیده می‌شد. از خنده می‌لرزیدیم و سلطان جهان بودیم.

۱۳۹۸/۷/۲۳

مهر

با تأخیر:
من تاریخ تولدم را به خورد دیگران نداده‌ام و با یادآوری‌اش، وقت و بی‌وقت، توقع ایجاد نکرده‌ام. از طرف دیگر، موقعیت خاصی ندارم و دوست و رفیق چندانی هم ندارم؛ پس شب تولد خودمانیم، کیک و کادویی کوچک، دو-سه تلفن تبریک و تمام. اما تولد امسالم شبیه جشن‌های دوهزار و پانصدسالهٔ شاهنشاهی شد. قریب به یک‌هفته، دوروز پیش و پس از آن‌روز، تبریک دریافت می‌کردم و نمی‌دانم که مثلا فلانی امسال از کجا تاریخ تولدم را فهمیده یا چطور یادش آمده یا چرا، برخلاف هرسال، تبریک گفته بود. بیشتر از اینکه خوشحال شوم، مشکوک و طبعا کنجکاو شده‌ام که زنجیره را دنبال کنم تا به سرچشمه برسم و ببینم ماجرا از کیٖ و کجا آب می‌خورد. یک‌صدایی از دور می‌گوید: خااااک!

۱۳۹۸/۷/۱۲

گاهی که روی این مبل دراز می‌کشم، یاد یک‌نفر عزیز می‌افتم. اینجا خوابش برده بود، من پتوی نازک مسافرتی رویش انداخته بودم و او به خواب عمیقی رفته بود. درست یادم نیست ولی احتمالا صبر کرده بودیم و بیدار که شد همه با هم چای خورده بودیم‌. جمع‌شدنمان دور ضریح مقدس سینی چای را خوب یادم است. حالا، گاهی که روی این مبل دراز می‌کشم، فقط یاد او می‌افتم و نه هیچکس دیگری که اینجا نشسته، لم داده یا خوابیده؛ انگار که حضورش همهٔ حضورهای قبلی و بعدی، را شسته و برده باشد.