۱۳۹۸/۷/۸

هنوز آن کوچه را به کوچه‌ای که قلبی بر دیوارش است می‌شناسد. اگر یادش نکرده بود کم‌کم داشت از خاطرم می‌رفت. روی دیوار سیمانی قلب بزرگی را کنده بودند. بادکنکی سرگردان، شاید از جشنی تمام‌شده یا رهاشده از دست بچه‌ای، توی کوچه ول می‌گشت. آبی بود. به‌گمانم زمستان بود یا اواخر پاییز، سرما یادم می‌آید. چیز دیگری یادم نیست. چرا؛ خنده‌ها و قلب‌هایی گرم هم بود.

۱۳۹۸/۷/۳

ماندن

حالم خوب نبود. می‌خواستم اثری ازم در اینترنت نباشد. از آن‌دست‌کارهای بی‌اهمیت که فقط ممکن است خود آدم را لحظه‌ای آرام کند و بعد یا پشیمانی است یا «خب که چی؟!». جدی‌گرفتن چیزها، نشانه‌هایی از خودمان، که حتی اگر برای کسی مهم هم باشد، دوروز بعد یادش می‌رود که آن وبلاگ، آن صفحه، آن اثر سال‌ها بوده و به‌هرحال آدمی واقعی پشت آن نوشته‌ها بوده و حالا دیگر نیست. فرقی هم نمی‌کند که یک کانال تلگرام سطحی باشد یا یک وبلاگ معناگرا! مثلا یا حتی عکس پروفایل. تو، نشانهٔ وجودت را در محیطی، از دیگران می‌گیری. برای آنها که وفادارانه وبلاگ نوشته‌اند یا حضور مداوم در محیطی مجازی داشته‌اند، اینها خودکشی‌های جزئی حساب می‌شود. شاید هم دارم شلوغش می‌کنم. به‌هرحال، آمده بودم اینجا را -این «را» اضافه نیست- خودکشی کنم که چیزی دیدم. مثل آقای باقری که یک توت نجاتش داد، آن نشانهٔ کوچک هم من‌ را منصرف کرد.

۱۳۹۸/۷/۱

۱۳۹۸/۶/۲۴

پتو، آی پتو

هوا طوری شده که شب‌ها نیاز به پتو هست. البته برای عده‌ای، همیشه برای خواب، نیاز به پتو هست. پتو مهم‌ترین اسباب خواب است. دستْ بالشت می‌شود، تشک واجب نیست ولی پتو؛ هم روانداز است، هم می‌تواند دولا، چندلا و لوله شود و به‌جای تشک و بالشت استفاده شود، می‌شود پتو را به‌جای آدمیزادی بغل کرد، سر بر شانه‌اش گذاشت، گریست، خوابید. اما اهمیت پتو برای من اینها نیست. پتو در نقش خودش، روانداز، پناهگاهی ایجاد می‌کند که می‌شود با سر به عمقش رفت و از جهان جدا شد؛ تاریکی، زیر پتو تاریک‌تر می‌شود، صداها خفیف‌تر، نفس‌ها شنیدنی‌تر. وقتی پاها را توی شکم جمع می‌کنم و زیر پتو پنهان می‌شوم برایم شبیه همان محیط گرم و امن مادرانهٔ پیش از این‌جهان می‌شود که همهٔ هیولاها، بیرون، در جهان دیگری‌اند و من بی‌خبرم.

۱۳۹۸/۶/۱۷

حال روحی‌ام خوب نیست. این را می‌دانم، در آینه هم از صبح می‌بینم و عصر از پشت‌ اسکایپ هم به‌ام یادآوری شد، هرچند من انکارش کردم. اشک تا دم در چشم آمده بود و متوقف مانده بود، نه می‌رفت، نه اجازهٔ آمدن داشت. انکار کردم چون هربار درددل کرده‌ام پشیمان شده‌ام. همه‌چیز در قاب اسکایپ در چارچوب خودش پیش می‌رود. جایی از زندگی‌ام هستم که انگار همه‌کارم، همه‌چیز اشتباه بوده‌ست.

۱۳۹۸/۶/۱۶

هرسال قبل از محرم، آدم‌ها تندتند عروسی می‌گیرند. شب‌ها صدای بوق‌بوق ماشین عروس و همراهانش می‌آید که شب‌های بعد شیفتش را می‌دهد به دسته‌های عزاداری. شاید هم همان‌هایی سینه و طبل می‌زنند که عروسی لب مرز می‌گیرند. یادم است یک‌سالی، مناسبت شادی قمری مهمی افتاده بود قبل از چارده-پانزده خرداد شمسی. تلویزیون دچار گه‌گیجه شده بود، با مسئول برگزاری مراسم -یا چنین کسی- مصاحبه می‌کرد، گفت بعله ما بعد از جشن و شادی این ایام، سریع حال‌وهوامونو عوض میکنیم و وارد مراسم بزرگداشت امام میشیم.