۱۳۹۸/۶/۵

انتهای بلوار، نرسیده به سبزی‌فروشی، دوماهی است که یک مغازهٔ نقلی باز شده که فروشنده‌اش خانم است. از آن لباس‌زیرفروشی‌های زنانهٔ محض نیست که با پرده دروپیکرش را پوشانده باشند، بلکه جوراب و شورت مردانه و تاپ و شلوارک و جوراب زنانه هم دارد. جنس زیادی ندارد، خودش گفت می‌رود از بازار خرید می‌کند و وقتی فروش رفت دوباره. خریداران محلی‌اند. ما ازش شلوارک خریده بودیم، وقتی دوباره رفتم از همان شلوارک بگیرم دیدم دو-سه‌تا از سایزی بیخود بیشتر نمانده. گفت خیلی‌ها از این شلوارک‌ها بردند و تابستان هم که دارد تمام می‌شود، دیگر نمی‌آورد. من در بخش اول جمله‌اش گیر کردم، اینکه خیلی‌ها از این شلوارک‌ها بردند. خیلی سریع دوربین بالا رفت، شب شد، زمانی که همه دیگر در خانه‌اند، سقف‌ها برداشته شد، پنجره‌ها باز ماند، جوری که همراه دوربین هیچکاک توانستم به همهٔ خانه‌ها سرک بکشم و زنانی را دیدم که شلوارک‌های بالای زانوی رنگ‌ووارنگ پایشان است که پاپیونی با روبان روی کش کمرش دارد و بعضی هم البته پاپیون را کنده بودند چون اگر تی‌شرت آدم رو بیفتد، یک قلمبگی ایجاد می‌شود که فلسفهٔ وجودی پاپیون را که قشنگی بوده برعکس کرده و تبدیل به زشتی می‌کند یا به‌خاطر اینکه بعضی ذاتا پاپیون‌پسند نیستند ولی همین یک‌مدل شلوارک بوده و دشت اول و... .

۱۳۹۸/۵/۳۱

من از مرداد متنفرم که عمده‌ترین دلیلش مرگ مادرم در روز آخرش است. رفتیم سر خاک. از قضا پنجشنبه و شلوغی قبرستان هم بود. یکی بستنی خیرات کرده بود، عده‌ای شکلات، بیسکوییت، حلوای حاضری و خرما. ما شیرینی و بطری‌های آب یخ برده بودیم. شبیه پیک‌نیک می‌شود که هرکی یک‌جور خوراکی می‌آورد و بعد خوراکی‌ها را با هم قسمت می‌کنند. فقدان، درد مشترکی که همه را کشانده قبرستان، آدم‌ها را با هم ملایم و مهربان می‌کند. با همان حزن و غمی که البته غلیظ هم نیست -چون مرده‌های این قطعه حالا پنج‌سالشان است- خیرات امواتشان را تعارف می‌کنند و در ازایش دل طرف مقابل را هم به‌دست می‌آورند و از خیرات اموات او برمی‌دارند. مثلا من برای اینکه دل دو گروه را نشکنم مجبور شدم بستنی فالوده بخورم و پشت‌بندش یک‌جور بستنی کاکائویی که باعث شد در راه برگشت احساس کنم الان است که از گرما و بستنی و ماکارونی ظهر بالا بیاورم که خب بالا نیاوردم. مرداد بالاخره تمام شد و روز نحسش هم گذشت.

۱۳۹۸/۵/۲۸

دیشب:
اگر در ترکیب جاروپارو کردن، جارو را جارو و پارو را جمع‌وجور درنظر بگیریم، جارو و پارو کرده‌ام، اما اگر پارو را گردگیری بدانیم، پارو مانده برای فرداشب که دوشنبه باشد. سه‌شنبه مهمان‌های ما می‌رسند. سرشبی هم یک کاسهٔ بلوری افتاد روی سرامیک کف آشپزخانه و هزارتکه شد و مجبور شدم دوباره از زیر کابینت‌ها تا سقف اتاق‌ها را جارو کنم. انصاف نبود. چی منصفانه‌ست که این یکی باشد! دوست دارم عارف‌مسلک باشم و یقین بدانم که برگی بی‌حکمت نمی‌افتد ولی بشر بی‌دروپیکری هستم دارای اعصاب و حواسی که آستانهٔ تحملی دارد پس انتظار ندارم مثلا وقتی خسته، پا فشار دادم روی سیم‌جمع‌کن جارو و جمع‌وجورش کردم و گذاشتمش جای سختی که برای جاروبرقی در خانه در نظر گرفته‌ایم، صدای شکستن کاسه بیاید و از سر نو. حالا این مثالی دم‌دستی بود، ولی واقعا یک‌جاهایی انصاف نیست.

۱۳۹۸/۵/۲۷

شاید بهتر باشد از این به بعد بروم دنبال هیجان و آشوب، بس که پی آرامش بودم و مدام دورتر شد. شاید واقعا دردسر درست کنم و چیزهایی را به‌هم بزنم تا چیزهایی درست شود و دل‌هایی آرام گیرد. الحق که زندگی سگ هار است.

۱۳۹۸/۵/۲۲

معنا

دیشب پست نشد:
سوار ماشین شدم، راه که افتاد برگشتم و از شیشهٔ عقب برایش دست تکان دادم. او ندید. شب بود، بیابان بود، زمستان بود. حقیقتش شب بود، خیابان بود، تابستان بود. همین دوساعت پیش. برگشتم و دیدم رفت ولی باز من مثل بچه‌های چهارساله با ذوق بای‌بای می‌کردم و هرآن می‌گفتم برمی‌گردد و جواب بای‌بای مرا می‌دهد. عقلم نمی‌رسید در آن شلوغی بیرون و تاریکی توی ماشین، فقط منم که او را می‌بینم. با این‌حال، چه برمی‌گشت و چه برنمی‌گشت من کار خودم را کرده بودم و تا جایی که می‌شد، امیدوارانه، دست تکان داده بودم.

۱۳۹۸/۵/۲۰

سلطان قلب‌ها

در آپدیت جدید تلگرام اگر ایموجی قلب قرمز را تکی بفرستی، قلبی را می‌فرستد بزرگ‌تر از قلب تکی واتس‌اپ که البته سه‌بعدی هم هست، می‌چرخد و پشت‌ورو می‌شود و در این مسیر سه‌بار می‌تپد. تپش، علاوه بر اینکه به‌صورت متحرک دیده می‌شود، به‌صورت ویبره، از موبایل به دست هم منتقل می‌شود. شاهکار. نیمه‌شب بود که تلگرام را آپدیت کردم و با اینکه شنیده بودم اوضاع قلب جدید از چه قرار است، باز قلبم ریخت وقتی قلب آن‌شکلی شد و‌ تپید و تپش را حس کردم. لازم هم نیست کسی برایتان قلب فرستاده باشد یا خودتان برای خود بدبختتان قلب بفرستید تا تست کنید، خود تلگرام بعد از قصهٔ حسین‌کردی که از امکانات آپدیت جدیدش برایتان می‌فرستد، یک قلب قرمز خالی هم می‌فرستد تا معجزه را حس کنید.

۱۳۹۸/۵/۱۹

شبیه کوهنوردی است، کوهنوردی غیرکوهنوردها. هنوز اول راهی ولی کلی عرق ریخته‌ای، نفس‌نفس می‌زنی، ساعت را نگاه می‌کنی و می‌بینی یک‌ساعت هم نگذشته ولی انگار کوه کنده‌ای. به خودت باشد بدت نمی‌آید برگردی، برگشتنت هم اینجوری باشد که قل بخوری از سنگ‌ها و یکراست بیفتی توی خانه‌ات. به خودت باشد...

صادقانه

دم غروبی این را بگویم که کانال مانده، اما دلیل اینکه آدرسش را اینجا نمی‌گذارم این است که می‌ترسم مثلا چهارپنج نفر اضافه کنند کانال را و سردرش عددی تک‌رقمی نقش ببندد و بعد وهم اینکه اینجا چندصدهزار خوانندهٔ پیگیر و فرهیخته دارد یکباره فروبریزد. حالا چندصدهزار نه و بیست-سی‌تا. ولی جداً می‌ترسم کسی نخواند و این قضیه با عددی تک‌رقمی پای پست‌ها در چشمم فروبرود. اقلاً اینجا با آمارگیر قراضهٔ بلاگر، نمی‌فهمم چه خبرهاست.

۱۳۹۸/۵/۱۸

خاله‌ها و دایی‌هایم، به مامان من می‌گفتند ویتامین مادر. یعنی مامان من برای مادرشان مثل ویتامین عمل می‌کرد‌ و مادربزرگم در هرحالی بود با دیدن مامانم بهتر و سرحال‌تر می‌شد. بعضی دوای بعضی‌دیگرند. بعضی مثل خون در دیگری راه می‌افتند. بعضی روح زندگی و جان و توان زندگی برای دیگری‌اند. خلاصه، به همدیگر برسید. جمعه آدم را خل می‌کند.

۱۳۹۸/۵/۱۶

بالأخره یک‌روز کنترل دست من هم می‌افتد و آن‌روز دکمهٔ میوت را برای موتور ماشین‌ها، دزدگیرها، موتورسیکلت‌ها، هندوانه‌فروش‌ها و ضایعات‌خرها می‌زنم و می‌گذارم فقط صدای همهمهٔ گنجشک‌ها باشد و خواندن جادویی پرنده‌ٔ کوچکی که لای شاخه‌های درخت پنهان شده است.

-میوت آدم‌ها را یادم رفت.

۱۳۹۸/۵/۱۳

چهل‌تکه

ما یک تشک دونفرهٔ قدیمی داریم که احتمالا اولین تشکی بوده که پدر و مادرم رویش خوابیده‌اند و نطفهٔ من هم شاید روی همین رختخواب بسته شده بوده، ولی از وقتی که یادم می‌آید روی تشک دونفرهٔ دیگری می‌خوابیدند، شاید چون اولی خیلی سنگین بوده تشک مهمان شده بود. می‌دانم زن‌وشوهرهایی از دوست و فامیل، وقتی مهمان ما بودند همین تشک برایشان پهن می‌شد با ملافه‌های تمیز سفید. می‌دانم بچه‌هایی ردیف رویش خوابیده‌اند. برادر خودم و زنش، زمان نامزدی‌شان همین تشک را پهن می‌کردند توی آن اتاق دنج طبقهٔ بالا. خواهرم و نامزدش هم روی همین خوابیده‌اند. قرار شد رختخواب‌ها را متحول کنیم و مرد لحافدوز گفت اگر دوکیلو پنبه به پنبه‌های آن تشک دونفره اضافه کند و بزند، دوتا تشک درست و حسابی تک‌نفره ازش درمی‌آید. حالا دوتا تشک پف‌کردهٔ تکی اینجاست که همین شبی ملافه‌هایش را هم دوختم و کشیدیم و ملافهٔ خالی دونفره را با اینکه لبه‌هایش پوسیده، شسته‌ام. اولش نوشته‌ام ما یک تشک دونفرهٔ قدیمی داریم، داریم که نه؛ داشتیم، که خدا می‌داند عشقبازی چه کسانی را به خودش دیده بود که حالا رفتارمان با ملافهٔ پوسیده‌اش شبیه پارچه‌ای از زر و ترمه‌ای قیمتی است.