۱۳۹۸/۵/۷

حوالی غروب است. من در سردترین اتاق خانه نشسته‌ام و چشم‌اندازم آسمان بیرنگ و بازتابی زعفرانی میان برگ‌هاست. نارنجی، زعفرانی، سرخ؟ به چشم و دل و حال‌وهوای شما بستگی دارد. و زعفرانی شاید یادآور رنگ غروب صحنه‌های رزم باشد. پیکرهای پاره بر دشت، زیر نوری که می‌رود تمام شود.

۱۳۹۸/۵/۲

در تلگرام کانالی ساخته‌ام که با غیظ از آشپزی می‌نویسم؛ موضوع مورد بیزاری‌ام. و نمی‌دانم چرا. چرا از موسیقی نمی‌نویسم، قصه‌های عاشقانه کجایند یا چرا از چیزهای دیگر نمی‌گویم! نمی‌دانم. موضوعات زرد و نازرد دیگری در زندگی من هست، و نمی‌دانم چرا سوزنم روی آشپزی گیر کرده. حالا که نگاه می‌کنم، بین خودمان باشد، یک کتاب آشپزی در کمدم هست که اسم من را به‌عنوان یک‌کاره‌ای در آن نوشته‌اند، مال پنج-شش سال پیش. ارادی نبوده و اتفاقی در ماجرای این کتاب افتاده بودم و روحم هم خبر نداشت اسمم در آن نوشته می‌شود. حالا هم پنهانش کرده‌ام و فقط خودمان ازش خبر داریم. انصافا کتاب بدی نیست و چندباری وسوسه شده‌ام از رویش غذا درست کنم اما باز خوشحالم که بازار پر از کتاب‌های آشپزی است و این‌یکی گم شده است. خلاصه، نمی‌دانم کانال دوروز دوام می‌آورد یا می‌ماند. غصه نخورید، اگر ماند آدرسش را می‌گذارم و اگر هم نه که همچنان فقط وبلاگ فاخرم را مطالعه فرمایید.

۱۳۹۸/۴/۲۸

جمعه

عصر بدموقعی خوابیدم. قصد خواب نداشتم؛ در حال دیدن فیلمی بودم که چشم‌هایم گرم شد و تمام که شد خوابم برد. بیدار که شدم کلافه و بدخلق شده بودم. یادم افتاد خواب اعصاب‌خردکنی هم دیده بودم. یاد فیلم هم افتادم و حالم گرفته شد. همچنین یادم افتاد که قبل از فیلم توی چت بحث شده بود و دلخور شده بودم. چت را آوردم و مرور کردم و تازه فهمیدم که طرفم بیشتر دلخور شده بوده و احتمالا حق نمی‌دهد که من دلخور باشم، پس آن‌که باید از دل دیگری درمی‌آورد من بودم و حالم بیشتر گرفته شد. واقعا حال منت‌کشی نداشتم ولی می‌دانستم که خودم باید پا پیش بگذارم چون او قدمی برنمی‌دارد و نمد به آب می‌ماند و سنگین می‌شود. صورتم را آب زدم و چای ریختم. این چه وقت خوابیدن بود، آن چه جای بحث‌کردن بود! منت‌کشی کردم. به خواب شب امید دارم و روشنی روز و فردا که همهٔ اینها را از یادم ببرد.

۱۳۹۸/۴/۲۴

یک کانال تلگرام تک‌نفره درست کرده بودم که موقع عصبانیت می‌رفتم و آنجا فحش می‌نوشتم. جواب می‌داد؛ واقعا خشمم فرومی‌نشست. مثلا پست می‌کردم «کثافت»، و بعد پای خشمم از پلهٔ ده روی پلهٔ نه می‌رفت. می‌گفتم چه خوب! و یک کثافت دیگر پست می‌کردم و قدم روی پلهٔ هشتم می‌گذاشتم. فحش آبدارتر: دوپله-یکی. خودم را محدود نکرده بودم که حق نوشتن چه کلمات و عباراتی را دارم ولی با این‌حال همان ناسزاهایی را می‌نوشتم که در دنیای واقعی می‌توانم به زبان بیاورم. دلیلش را نمی‌دانم ولی وحشی‌گری نمی‌کردم. شاید نوشتن آنچه را که نمی‌توانم به زبان بیاورم نشانهٔ ضعف می‌دانم. نمی‌دانم. به‌هرحال، کانال کمکم می‌کرد. واقعا کمکم می‌کرد. پاکش کردم و یادم نیست چرا. شاید دوباره یکی بسازم؛ دیواری که می‌شود به آن مشت کوبید، بدون درد.

۱۳۹۸/۴/۱۲

بهشت برای من

آوازهٔ تنفر من از آشپزیِ هرروزه تا کجاها رفته؛ قصه دارد و خلاصه اینکه امروز یکی با پیک برای ما دلمه فرستاده و وقتی خواهرم برای تشکر به او تلفن زده، با قسم و آیه گفته به زهرا -زهرای آشپز- بگو اگر نزدیک بودیم هرروز برایتان غذا می‌آوردم. اگر حرف و تعارف هم باشد، بهشت برای تو خانم عزیز. پیش از خواب خوشحالم و به ظرفی با در آبی‌رنگ در یخچال فکر می‌کنم که حاوی تعداد زیادی دلمه است. این که دیگر حرف نبوده، عملا دو وعده دلمه، دو روز ناهار حاضر. بهشت برای تو خانم عزیز.