۱۳۹۸/۴/۴

امروز، بین بندبودن دستم به کاری و بندشدن دستم به کار دیگری، فرصتی جستم و زنگ زدم تا تولد دوستم را تبریک بگویم. مکالمه‌مان، مثل همیشه، به درازا کشید. آخرین باری که حضوری تولدش را تبریک گفتم، طبیعتا مثل چنین روزی بود ولی عوض آتش از آسمان باران بارید. آن‌روز تابستان باران آمده بود بدون اینکه روز قبل و صبحش باران و ابری در کار بوده باشد. من دستپاچه شده بودم و برنامه‌ریزی مختصرم به‌هم ریخته بود.
تلفن طولانی شد، گوشی لپم را گرم می‌کرد، کولر تندتند می‌چرخید و یاد باران بی‌موقعی افتاده بودم که تیرماه چتر داده بود دستم.

۱۳۹۸/۳/۲۸

زنی آراسته و عرق‌کرده که کیسهٔ بزرگ خریدهایش را روی پایش گذاشته و نشسته، مردی سالخورده و احتمالا بازنشسته که پوشه‌ای دکمه‌دار در دست دارد، زوج جوان تازه و هیجان‌زده‌ای که کنار هم نشسته‌اند و می‌خواهند مطلقا لحظه‌ای، حتی در مسیر، جدا از هم نباشند ولی اگر منصف باشند یکی‌شان باید بلند شود و جایش را به مرد مسن پوشه‌به‌دست بدهد، بچه‌ای که بی‌قراری می‌کند و مادری که چادرش را سایبان بچه کرده و با برگه‌ای تبلیغاتی بادش می‌زند، دختر خسته‌ای که سرش را تکیه داده به شیشه و چرت می‌زند، پسر نوجوانی که در این قحطی در حال خواندن کتاب است و راننده که بیرون از اتوبوس، لیوان چای در دستش، مشغول گپ‌زدن با راننده‌های دیگر است و جوانی که بیرون، نزدیک در سمت زن‌ها، تبلیغات سالن زیبایی پخش می‌کند. تصاویر تکراری با زندگی‌های تک. من دوست دارم قصهٔ همه‌شان را بدانم و نگذرم.

۱۳۹۸/۳/۲۲

حیاط این پشت یک در کشویی فلزی دارد که وقتی باز و بسته می‌شود صدای بلندی می‌دهد. قبلا معمولا در را باز می‌گذاشتند ولی از وقتی دزد آمده می‌بندندش و با هر ‌رفتن و آمدنی صدای نخراشیده‌اش دوبار بلند می‌شود. بعد صدای کفش پاشنه‌بلند یا حرف‌زدن یا زرزر بچه می‌آید تا برسند به در ورودی ساختمان و کفش و حرف و بچه‌شان را ببرند تو. روز همهٔ این صداها را می‌خورَد، برعکس شب. شب، شبِ وقت خواب هم که برای هرکس ساعتی است؛ مرغ‌ها را داریم و جغدها و دری که جیغ می‌کشد و پنجرهٔ گشوده از گرمای ما. اگر قبلش از خواب پریده باشم یا بیدار بوده باشم، از این متعجب می‌شوم که خواب چقدر عمیق می‌شود که صدای فریاد اذان صبح مسجد کسی را با وحشت نمی‌پراند، صدای در و پاشنه و اینها که عددی نیست.

۱۳۹۸/۳/۱۹

شنیده‌ام خواهر عروس که در زمان عروسی خواهرش با برادرم چهارساله بود، امسال کنکوری است. نهاد جمله‌ام شبیه معماهای نسبت فامیلی شد و کل جمله‌ام مساله‌ای ریاضی که مجهولش می‌تواند سال ازدواج برادرم باشد. اما اینها حاشیه است و اصل رسیدن بچه‌ای چهارپنج‌ساله به آن سن است و رسیدن ما به این سن در یک چشم‌برهم‌زدن.

۱۳۹۸/۳/۱۷

احساس می‌کنم بازی مدت‌هاست تمام شده و من باخته‌ام، با این‌حال باز تاس می‌ریزم و امیدوارم جفت‌شش بیاید، که این جز از حماقت من از چیز دیگری نیست.

۱۳۹۸/۳/۱۶

موسیقی‌ای که از ایستگاه مترو پخش می‌شد توانست به گریه‌ام بیندازد. پسربچهٔ توی قطار خلوت که بعد از اعلام اسم ایستگاه، ادای آن را درآورد و درعوض و عمدا به سبلان گفت صلوات توانست به خنده‌ام بیندازد؛ می‌دانم الان که دارم تعریف می‌کنم خنده‌دار نیست. گربه‌ها توانستند پدرم را درآورند و باد، همان باد وحشی آن‌سال بود.

یک توضیح

سال‌ها قبل، یکی از مصرع‌های معروف حافظ را عنوان پستی گذاشته بودم و طبق معمول پایین پست نوشته بودم عنوان از حافظ. یکی کامنت گذاشته بود که اگه نمینوشتی عنوان از حافظه، ما خیال میکردیم از خودته. خب... ناشناس بود و من واقعا متوجه نشدم مسخره‌ام کرده یا شوخی کرده بود ولی حس کردم مسخره کرده. از موقعی که آمده‌ام اینجا، سعی کرده‌ام دیگر عنوان شعر نگذارم و اگر جایی توی عنوان یا متن از دیگران چیزی نوشته‌ام، از معروف‌ها بوده و ذکر نکرده‌ام که مثلا از حافظ یا کی، فقط توی گیومه گذاشته‌امش. زیاد هم نبوده است. جزو معدود‌کامنت‌های وبلاگ پرشین‌بلاگم که در یادم مانده، اثر هم گذاشته بود، بابتش بفهمی‌نفهمی ناراحت هم شده بودم.

۱۳۹۸/۳/۱۵

«تو چرا بازنگشتی دیگر؟»

چندسال دیگر باید بگذرد، چند اتفاق خوب و بد دیگر باید رخ دهد تا دیگر پانزده خرداد یادآور آن حادثه، آن تصادف خون‌آلود، نباشد؟ ظهر خلوت تعطیل شوم پنج‌سال پیش کی تمام می‌شود؟