۱۳۹۷/۱۱/۴

انقلاب

بالأخره برای واحد کناری مستأجر پیدا شد. زوجی کم سن‌وسال با یک بچهٔ چندماهه، سروصدایی. در و حفاظ در را می‌کوبند و انگار کل خاندانشان آمده‌اند کمک و کوبیدن. کلی سروصدا می‌کنند و بعد می‌روند، گویا هنوز کامل ساکن نشده‌اند، می‌روند و تمام جهان ساکت می‌شود. یکی از واحدهای طبقهٔ سوم را هم زوج جوانی خریده که دختری پنج-شش‌ساله دارند. زوج واحد بغل‌دستی‌شان هم که اصلاً اینجا بچه‌دار شدند، سه‌بار، سه‌دختر، بزرگترینشان هفت‌ساله است. قبلش جمعیت پیری بودیم که ازمان کم می‌شد، الان جمعیتمان رو به زیادی و جوانی رفته است؛ به‌جز طبقه دومی‌ها و ماها که سالخورده‌ایم و مُرده هم داده‌ایم، مرده‌ٔ ما البته تصادفاً مرد نه از پیری یا مریضی، ولی دومی‌ها مردهٔ کهنسال داشتند. حالا ساختمان کمی از سکوت و خمودگی درآمده و صدای گریهٔ نوزاد -خواستم بنویسم زرزر نوزاد- و بچه و تلویزیون دیروقت درش هست. پشت دیوارمان هم، یکی-دوماه پیش٬ یکی با اسپری قرمز درشت نوشته بود «جاوید شاه». همه‌چیز قبل ۵۷ به‌نظر می‌رسید تا جدیدی‌ها آمدند و زرزر نوزادها، و جاوید شاه را هم آقای ز رنگ‌مالی ناشیانه‌ای کرده است.

۱۳۹۷/۱۰/۳۰

راه‌حل

می‌گویند وقتی ابن‌سینا در مسأله‌ای گیر می‌کرده، بلند می‌شده و دورکعت نماز می‌خوانده و بعد قضیه را می‌فهمیده است. راست و دروغ و اغراقش را نمی‌دانم. ولی کاش، واقعاً و عملاً، هرکس بنا بر اعتقاد قلبی، مرام و روش زندگی‌اش٬ یکی با دورکعت نماز، دیگری با چند نفس عمیق، یکی هم با کمی دویدن و خلاصه هرکسی با کاری ساده٬ می‌توانست ذهنش را کاملاً از چیزی رها کند؛ دقیقاً همان زمانی که با چنگ و‌ دندانْ افتاده به جان گره‌های کور و حالی‌اش نیست که فقط مشغول کورتر کردن آنهاست. کاش!

۱۳۹۷/۱۰/۲۹

وفا پشت تلفن است

توی فامیلی دوستش کلمهٔ وفا هست، به‌خاطر همین وفا صدایش می‌زنند. ترکیبات غریبی شکل می‌گیرد وقتی درباره‌اش حرف می‌زنند. 

۱۳۹۷/۱۰/۲۵

خواب‌هایی دارم که در آنها دیر به امتحان می‌رسم. خیلی‌ها را دیده‌ام که خواب‌های تکراری مصیبت‌های مدرسه و دانشگاه را می‌بینند با اینکه در آن دوران مشکلی هم نداشته‌اند. بله، من هم می‌دانم ناخودآگاهی وجود دارد ‌و خواب می‌تواند عالم نشانه‌ها و نمادها نیز باشد. هرچند خودم ترجیح می‌دهم خواب را نتیجه‌ای جانبی و بی‌معنی از فعل و انفعلات مغز بدانم و هرکه می‌خواهد به خوابی که دیده جنبه‌ای مفهومی، ماورایی یا مقدس بدهد سریع با این نظر مادی بساطش را به‌هم می‌زنم ولی درکل ناخودآگاه هم خیلی پدرسوخته است.

۱۳۹۷/۱۰/۲۴

کلمات کلیدی: گوش، گوشواره

خیلی سال پیش مادربزرگم گوش‌هایم را به روش سنتی سوراخ کرد. اوایلش نخی به گوشم بود که باید هرروز روغن می‌زدم و می‌چرخاندمش تا سوراخ بسته نشود و بعدش آنقدر گوشواره نینداختم که بست. اهل گوشواره هم نبودم. آن سال خود مادربزرگم برای ما گوشواره سوغات آورده بود پس گوشمان را هم سوراخ کرد. سال‌ها بی‌گوشواره و بی‌هوس و حسرتش گذشت تا اینکه ماه پیش گوشواره‌ای هدیه گرفتم که دیگر نمی‌شد قیدش را زد. هرروز به خودم قول می‌دادم بروم کلینیکی داروخانه‌ای تا گوش‌هایم را سوراخ کنند و نمی‌رفتم. دلایل نرفتنم عبارت بودند از: تنبلی٬ تنبلی و تنبلی. دوهفته پیش از حمام آمده بودم، به سرم زد و گوش و گوشواره را الکلی کردم و ناباورانه و با کمی درد و قطره‌ای خون گوشواره‌ها از سوراخِ ظاهراً بستهٔ گوشم رد شد. خودم را توی آینه می‌دیدم و باورم نمی‌شد که ماجرا به همین راحتی حل شد. چندروز بعد هم الکل مصرف کردم، بله، الکل مصرف کردم و شامپوبچه و حالا انگار از نوزادی گوشواره به گوشم بوده‌ست. قرار نیست خاطره‌ای آبکی تعریف کرده باشم، پس ردای پیر معبد را به تن می‌کنم: گاهی تلاش شبیه دست‌وپازدن است. گاهی خواستنی در کار نبوده، فقط مسیر جوری پیش رفته که زمانی، دیگر باید با آن همراه شویم، باید از مقاومت دست برداریم، بپذیریم و حتی دل بدهیم. تشخیص زمان درستْ هوشیاری هم نمی‌خواهد. آنقدر همه‌چیز واضح پیش می‌رود که فقط باید قایق کاغذی را آرام بگذاری روی سطح آب، فوتش هم نکنی، خودش می‌رود.
من که از انداختن زیورآلات نفسم حبس می‌شود عجیب است که با اینها احساس خوبی دارم و پیوسته دوتا قلب نقره‌ای، تپنده‌تر از قلب خودم، انگار قلب دو عاشق دور از هم، از دو گوشم آویزان است.

۱۳۹۷/۱۰/۱۴

کوه‌ها پیدا، آسمان آبی

یکی از فامیلمان از یکی از فامیلشان تعریف می‌کرد که سر میز بزرگ شام بلند شده و وقتی همه ساکت شدند گفته «از همهٔ کسانی که مرا در این عشق یاری کردند سپاسگزارم.» خب، خیلی سریع سوژه شد. جمله‌اش شبیه تشکر تیتراژ آخر فیلم و سریال بود. هنوز هم گاهی در موقعیتی جمله را تکرار می‌کنیم. آن بندهٔ خدا- که اگر بخواهم نسبتش را بگویم گره می‌خورم و باید کمک بگیرم- هول شده بوده و بداهه بدترکیبی را برای جملهٔ قدردانی‌اش چیده بوده، وصل باعث شده بوده دست و پایش را گم کند یا جمعی که کمک کرده بودند ایشان به‌هم برسند، و شاید هم نه، او از قبل دقیقاً می‌خواسته همین‌جوری تشکر کند. هرچه. اینها را ما نمی‌دانیم و آنقدری هم از قضیه گذشته که احتمالاً خودِ بدبختش -امیدوارم هنوزخوشبختش- هم نداند. هرچه بود من قلباً دوست دارم شبیه او بلند شوم و مثل ماجرای چراغ گیرکردهٔ چهارراه که ثانیه‌هایی بیشتر ما را کنار هم نگه داشت، از ابر و باد و مه و خورشید و فلک که بسیار سنگ‌اندازی کردند و گاهی هم -مثل این دوروز- مرا یاری کردند سپاسگزاری کنم.