۱۳۹۷/۱۰/۸

تذکار

دیروقت، او خواب است. این را می‌دانم ولی باز چندباری امتحان کرده و تیری در تاریکی زده‌ام که به سنگ خورده‌ست؛ پرسیده‌ام بیدار است یا نه و صبح جوابش رسیده است. باید خودم قضیهٔ نگرانی شبانه‌ام را جمع‌وجور کنم. چندوقت است که تسبیح چوبی را برمی‌دارم و می‌چرخانم. چیزی هم نمی‌گویم. همین که می‌دانم این تسبیح پیش از وجود من در سفرهٔ عقد مادرم بوده و روزگار خوشی را دیده آرامم می‌کند. توی مشتم می‌گیرم و به‌اش چنگ می‌زنم. قبلاً دور دستم می‌انداختمش. مد بود. البته من به مد کاری نداشتم. نوجوان بودم، اجازه پیدا کرده بودم تسبیح را از جانماز جهیزیهٔ مادرم بردارم و می‌خواستم همیشه همراهم باشد تا مال خودم شود. حالا مال من است و گاهی دور دستم یا به گردنم می‌اندازمش. برایم جواهر حساب می‌شود. صبح‌ها که بیدار می‌شوم موبایل خاموش و تسبیحی گلوله‌شده بالای سرم است. موبایلم را که روشن می‌کنم جواب پیغام دیشبی می‌رسد، معمولاً به‌همراه پیغامی دیگر که از رختخواب بیرونم می‌کشد، پرده‌ها را کنار می‌زند، ابرها را پس می‌زند و خورشیدی تابستانی در آسمان زمستان و دلم می‌گذارد.

۱۳۹۷/۱۰/۶

پنجشنبه‌ای

کفش زمستانی‌ام توی انباری است. انباری در پارکینگ است. پارکینگ محوطهٔ وسیع پوسیده‌ای زیر این شش بلوک و حیاط بینشان است که انباری واحد ما افتاده درست آن‌سر قطر درِ ورودی ساختمان خودمان. یعنی برای رفتن به انباری باید پیاده‌روی کرد، آن هم از زیر سقف‌هایی که گچ‌هایش ریخته و به آجر رسیده، یا در حال ریختن و به‌آجررسیدن است. اگر قبل از اینکه باغچه‌های این بالا را ایزوگام کنند توی پارکینگ می‌رفتی، عین شمال باران می‌بارید. هرکس برای امنیت ماشینش هنری به خرج داده و کاری با سقف محل پارکش کرده؛ از چسباندن پلاستیک و مقوا تا تف‌مالی با گچ. از چندروز پیش هم دیدم با بند رخت قرمز بین چندتا از ستون‌ها محدوده‌ای را مشخص کرده و روی ستون‌ها با ماژیک قرمز نوشته‌اند «خطر ریزش»، مثل تابلوی جاده‌ای کوهستانی، طناب‌ها هم که یادآور میدان مین بود. باید از این مسیر صعب‌العبور بگذری تا به انباری برسی و یک زیرگلدانی برداری، دسته‌ای روزنامه ببری، دمپایی پاره را بگذاری که بعداً چسب بزنی و دو تکه ابر بیاوری تا ببینی چیزی که خوار آمده امروز بالأخره به کار می‌آید یا نه.
صبح بیدار شدم و دیدم کفش زمستانی‌ام کنار جاکفشی است، باغچه‌ها را پر از خاک کرده‌اند و حیاط پشتی تقریباً تروتمیز شده و بوتهٔ بدبخت گل سرخ را که چندروزی کنار دیوار بیرون از خاک بود، کاشته‌اند. انگار یکی بشکن زده و کارها را ردیف کرده بود. حتی آفتاب هم درآمده است.

۱۳۹۷/۱۰/۱

زمین می‌چرخد

با یک پتوی مسافرتی اختلاف ارتفاع موکت و فرش را پر کردیم، رویش یک ملافهٔ بزرگ چهارتا شده انداختیم که یکدست شود و آخر هم پتوی مسافرتی دیگری روی ملافه که گرم باشد. اسباب خواب کم بود. بالش‌ها را تقسیم کردیم و هرچه که می‌توانست سرما را کم کند، پتو، تشک. چون احتمال این بود که هرکه شب بخواهد برود دستشویی از روی ما رد شود آنقدر چسبیده به دیوار خوابیدیم که ممکن بود به‌جای هال در آشپزخانه، آن‌ور دیوار، چشم باز کنیم. واقعاً هم گرم شده بوده چون صبح که بیدار شدیم جوراب و لباس‌های گرم اضافه، به‌جای تنمان، دوروبرمان بود. صبح دوست نداشتم بیدار شوم؛ خواب چسبیده بود، تمام روز قبل خوش گذشته بود و صبحش مهمان باید به دیار خودش می‌رفت، ما باید پراکنده می‌شدیم و لابد کنده‌نشدن از رختخواب، آخرین مقاومت‌ها بود.

۱۳۹۷/۹/۱۹

دوری

 این‌همه آدم، تا الان عقلمان به تماس تصویری نرسیده بود که نوزاد را ببینیم، فقط عکس می‌دیدیم. بله، ما بچّه‌دار شده‌ایم. یکی‌مان. یکی از ما. یکی از ما، یعنی همه‌مان. چهار روز دارد. خیلی ریزه است و در لباس‌هایش گم شده‌ست. شبیه بقیهٔ نوزادها دستهای پیر  دارد و آدم دلش می‌خواهد پاهایش را بخورد. کاش می‌شد بغلش کنم.

۱۳۹۷/۹/۱۶

کاش ساعت نزدیک سه نبود. دوست ندارم آن پیش‌نویس را منتشر کنم. نمی‌خواهم وبلاگ داشته باشم. نباید چیزی بنویسم. ساعت نزدیک سه است. وبلاگ دارم. دارم می‌نویسم. و انگار تنهاکاری که از دستم برمی‌آید همین است که آن متن پیش‌نویس بماند.

۱۳۹۷/۹/۱۲

سواره/پیاده

ماشین‌ها بد پارک می‌کنند، جلوی پیاده‌رو، چسبیده به هم، جوری که نمی‌شود از پیاده‌رو به خیابان رفت. باید رفت توی کوچه و سر و ته چند ماشین را دور زد تا بشود از عرض خیابان رد شد. آقای س برف‌پاک‌کن ماشین‌هایی را که بد پارک می‌کنند بلند می‌کند و گاهی هم از سطل مکانیزه کیسه‌ای آشغال برمی‌دارد و آویزان می‌کند به سر برف‌پاک‌کنشان. آقای ز منتظر می‌ایستد تا صاحب ماشینی که بد پارک کرده بیاید و بعد با او بحث می‌کند که چرا اینجا پارک کرده‌ست. ساعت‌ها می‌ایستد تا یارو برسد. معمولاً هم صاحب‌ماشین ماشینی را مقصر می‌داند که بعد از او پارک کرده وگرنه با وجود فقط ماشین او جا برای ردشدن پیاده‌ها بوده‌ست. همه‌شان همین کار را می‌کنند: توجیه. تا به‌حال ندیده‌ام کسی عذرخواهی کند و برود، یا آشغال سر برف‌پاک‌کنش را بیندازد توی سطل و بعد برود. آشغال را پرت می‌کنند کنار خیابان، خودشان را محقّ می‌دانند، فحش می‌دهند و می‌روند. ظاهرهای آراسته و ماشین‌های ازمابهترانی. حالا تو بگو کسی با ویلچیر خواسته رد شود و نتوانسته و برگشته، مادری با کالسکهٔ بچه‌اش مجبور شده راه عوض کند، پیرمردی، پیرزنی نزدیک بوده زمین بخورد... به آنها اصلاً مربوط نیست. چه چیزی آنها را پادشاه و صاحب همهٔ حق می‌کند؟ سواره‌بودن، شعور نداشته یا پول.