۱۳۹۷/۹/۳

جز صبر

دیگر، بالأخره، در مسیر مورچه‌ها سم ریختیم. کار از تمام روش‌های گیاهی و سنّتی و مسالمت‌آمیز گذشته بود. توی گلدان‌ها رفته بودند. معصومه، که گلخانه هم دارد، گفت کاری به خود گیاه ندارند و تازه برای خاک خوب هم هست، ولی باور نکردم چون دوتا گیاه سالم را که از خاک درآوردم دیدم ریشه‌ها را خورده‌اند. فکر می‌کردم صبحی از همین‌روزها بیدار می‌شوم و می‌بینم مورچه‌ها دارند خود ما را هم می‌خورند. همهٔ گلها به‌کنار و خودمان به‌درک، خودم از روی مژهٔ برادرم یکی‌شان را برداشتم. از گوشه‌های اتاق می‌جوشیدند، حالا همانجاها جنازه‌هاشان افتاده و تک‌وتوک توی آشپزخانه می‌دوند. نه اینکه در حال فرار باشند، مدلشان دوان است، مثل مردم توی مترو. انگار در بالاترین سرعت کوک شده‌اند و نمی‌توانند جور دیگری رفتار کنند. می‌دوند. آذوقه نمی‌برند. فقط گاهی -قبل از کشتار- دیده بودم یکی دیگری را کول کرده و می‌برد. دوستی گفته بود آذوقه‌شان را که جمع کنند می‌روند. ولی اینها انگار غم نان نداشتند، فقط می‌جوشیدند و می‌دویدند. کار بدی بود و واقعاً شاید خودشان می‌رفتند، ولی چقدر باید صبر می‌کردیم؟ صبر بدبخت برای همهٔ گرفتاری‌ها که جواب نمی‌دهد، گاهی وضع را بدتر هم می‌کند. می‌خواهم بروم چای عصرم را با قندی که از قندان بی‌مورچه برمی‌دارم بخورم.

۱۳۹۷/۹/۱

امروز با خواهرم دعوایم شد. بعد از ناهار، می‌خواست سوغات سفرش را برای دوستش و دایی‌مان ببرد. پنجشنبه‌ها تعطیل است ولی عملاً باید به کارهای شرکت هم برسد. خسته و کلافه بود. بحثمان شد. یعنی هرچه که از این و آن و کار خسته و دلخور بود کشاند سمت من و من هم که منتظر بودم کسی بگوید بالای چشمم ابروست، سریع سپر برداشتم و خنجر کشیدم و زیر گریه هم زدم. داشتم فیلم می‌ریختم روی فلش که ببینم، کپی را کنسل کردم و کامپیوتر را خاموش کردم و برگشتم به موضعم، کنار شوفاژ، و به گریه ادامه دادم. بحث با این حرکت من بالا گرفت. حرکتی بی‌ربط و ظاهراً بچگانه، چون می‌خواستم با لپ‌تاپ خواهرم فیلم ببینم و منصرف‌شدنم از انتقال فیلمی که تا نصفه رفته بود روی فلش، کفری‌اش کرد. خلاصه، عذرخواهی کرد و رفت. زنگ زدم ازش پرسیدم هوا چطوری‌ست و کاپشن یا ژاکت، و همه‌چیز عادی شد. بعدش فیلم را ریختم و دیدم. بله؛ کنعان.

۱۳۹۷/۸/۲۷

عطر و باران

هسته‌های پرتقال را خیسانده و کاشته‌ام. نمی‌دانم ثمر می‌دهد یا نه. قدم‌به‌قدم یکی از دستورهای اینترنتی را اجرا کرده‌ام و حالا گلدان را گذاشته‌ام پشت پنجرهٔ آشپزخانه و نمی‌دانم چه می‌شود. چشمم آب نمی‌خورد، با اینحال باز کارم را کردم. شنیده بودم که بعضی به‌جای گندم و عدس و ماش، هستهٔ مرکبات را برای عید سبز می‌کنند. کاری محیط زیستی است. ولی من چنین هدفی نداشتم. عید خیلی دور است. داشتم پرتقالی می‌خوردم که زیاد هسته داشت که یاد ماجرای محیط زیست و سبزه افتادم. شاید هم ناخودآگاه می‌خواسته‌ام پرتقال‌هایی را که خودمان، با خنده، زیر باران چیده بودیم جوری از زوال نجات بدهم تا چیزی از آن خاطره کمی بیشتر بماند.

اندک‌اندک

ما طوری تربیت شده بودیم که زیاد از پدر و مادرمان پیش بقیهٔ بچه‌ها نگوییم و مانور پدرمادر اجرا نکنیم چون شاید آنها را از دست داده باشند. درک نمی‌کردم ولی رعایت می‌کردم. در سی‌ویک‌سالگی و روزهای اوّل بعد از مرگ مادرم تازه قضیه را عمیق فهمیدم؛ وقتی که خاله‌ام جلوی ما دخترش را -که بزرگ هم بود- بغل و نوازش می‌کرد. توی آن حال‌وروز با خودم می‌گفتم شعور این مادر و دختر کجا رفته! خب بروید توی خانهٔ خودتان در هم بلولید. حس می‌کردم خاله‌ام نه‌تنها نباید آنموقع جلوی ما به دخترش محبّت مادرانه کند بلکه باید آن محبّت را در حقّ ما بکند. خیلی با هم نزدیک بودیم، انتظار نابجایی نبود. کمی که گذشت، گذاشتم به حساب نادانی‌ و نه نفهمی‌شان. نادانی یا هرچه. به‌قولی، باید بیگانه شد.

۱۳۹۷/۸/۲۱

۱۳۹۷/۸/۲۰

قرار است دیگر چیپس و پفک و... نخوریم ولی قرار نیست همدیگر را خوشحال نکنیم. جهنّم! دیوار چیپس‌ها را شکافتم و بسته‌ای چیپس آفتاب‌نخورده برداشتم. می‌دانستم در این تعطیلی طولانی، همین که با چیپس ممنوع و دوغ وارد شوم بالأخره شبیه هم‌زدن شربت خاکشیر، شادی و ولوله‌ای، هرقدر کوتاه، به‌پا می‌شود. همین هم شد. بعد هم تا باز سکون به خاکشیرها حاکم شود، وقت خواب شده بود. با گذشت بیش از ۲۴ساعت، هنوز از آن چیپس به‌نیکی یاد می‌شود.

۱۳۹۷/۸/۱۳

"در آیینهٔ سنگ"

شبکهٔ مستند، برنامه‌ای دربارهٔ سنگ فیروزه پخش می‌کرد. مرد فیروزه‌تراش می‌گفت که خود سنگ به ما می‌گوید چه شکلی بتراشیمش، خود سنگ می‌گوید مرا چهارگوش شکل بده، بیضی شکل بده، خود سنگ می‌گوید مرا شکل اشک کن، شکل دل کن.

۱۳۹۷/۸/۱۲

رفتم پارک قاطی پیرمردها و زن‌های چاقی که دم غروب برای پیاده‌روی می‌روند. به‌قولی "رفتم برای گریه، رفتم برای فریاد". پاییزِ پاییز بود. فصل جفتگیری گربه‌هاست که همه دنبال هم می‌کردند و جفت می‌شدند؟ فصل جفتگیری آدمهاست که دوتا دوتا توی راهها و روی نیمکتها دل و قلوه و لب و خنده‌شان به‌راه بود؟ من آنجا چه‌کار می‌کردم؟ یخ زده بودم و پاهایم از درد می‌لرزید و دلم درد داشت. خوردم به تاریکی و آن معبر ترسناک. با گریه رفتم، با گریه برگشتم، و به‌قولی "با گریه می‌نویسم".

۱۳۹۷/۸/۱۱

بنّایی طبقهٔ سوّم خیلی طولانی شده و بعد از حدود یک‌ماه تازه بوی رنگ بلند شده که بهتر از سروصدای کوبیدن است. این‌مدّت کلّی چوب و سرامیک و سنگ بردند بالا، تمام شوفاژها را کندند و آن روشوفاژی‌های قشنگ چوبی مشبّک قدیمی را انداختند کنار سطل آشغال. حیف! حیف! این افسوس‌خوردن برای اسباب سالم قدیمی دورانداخته را همه نمی‌فهمند یعنی چه. لابد همانطور که ما میل به نوکردن اسباب و در و دیوار خانه را نمی‌فهمیم یعنی چه. قطعاً گروه برَندهٔ این‌روزگار شبیه همسایهٔ جدید طبقهٔ سوّم مایند.

آه

در صف صندوق فروشگاه، عطرهای کوچک کنار صندوق را بو کردم، آن‌یکی را برداشتم که موقع بوکشیدنش چشم‌هایم بسته و نفسم عمیق‌تر شد و یاد بهشت زنده شد. گذاشتمش روی نوار نقّاله. اجناس شروع به حرکت کردند. یادم آمد که از بهشت خودم را رانده‌ام، عطر مردانه را برگرداندم سر جایش.