۱۳۹۷/۳/۶

قبلاً این‌دکّه نبود، باید خشک‌خشک می‌رفتیم پارک، خشک‌خشک برمی‌گشتیم. دکّه را باز کردند، بستنی‌دار شد، چای‌دار شد، حالا هم که زده چیپس‌وپنیر و آب‌زرشک. من شکمو نیستم ولی خوراکی در خاطره‌ام می‌ماند و گاهی، خاطراتم با به‌یادآوردن خوراکی ماجرا زنده می‌شود. خود تو، مگر آن‌روز و سمبوسهٔ آتشین حاشیهٔ پارک خانهٔ هنرمندان از یادت می‌رود! پارک خودمان که دیگر هیچ.

۱۳۹۷/۲/۳۰

دیشب توی هال خوابیده بودم. سرما‌خورده بودم، فکروخیال داشتم، خوابم نمی‌برد تا اینکه از این‌پهلو به آن‌پهلو شدم. چرخیدم و رو به پایه‌های مبلی شدم که وقتی دیگر تو بر آن نشسته بودی. دیده بودم که پاهایت را از مچ، ضربدری کرده بودی و گذاشته بودی روی زمین. سر از بالشت برداشتم و گذاشتم جای پایت.

۱۳۹۷/۲/۲۵

جان‌پناه

زن تَرک موتور سوار می‌شود. به‌خاطر لباسش کمی هم سختش است، این‌سختی را می‌شود در حرکاتش دید ولی در چهره‌اش جز لبخند چیز دیگری نیست. می‌نشیند و دسته‌گلی را که از مرد هدیه گرفته، شبیه بچّه و نوزاد، بااحتیاط در بغل می‌گیرد.

انقلاب

از سرشبی شدیداً غمگینم، حالا نه اینکه بقیهٔ روز و روزهای قبل شاد بوده باشم. روزم معجونی از اضطراب و اشتیاق بود. زیر بار کدام شکسته‌ام؟

۱۳۹۷/۲/۱۸

بهارها

خسته و خواب‌آلوده برگشته‌ام و می‌خواهم بخوابم. موبایلم را چک می‌کنم؛ تک‌وتوک پیغامی و اخباری که فقط رد می‌کنم و فیدخوانی که حرفی ندارد. اتوبوس، جلوی ایستگاه متروی مصلّی در ترافیک گیر کرده بود. حواسم به نمایشگاه کتاب نبود و آن ترافیک را حساب نکرده بودم. طبیعتاً باید حرص می‌خوردم ولی درعوض چیزی از ذهنم گذشته بود و توی موبایل نوشته بودمش. بعد هم رفته بودم به همهٔ جاهای ممکن و ناممکن جهان. فیدخوان را می‌بندم و یادداشتم را می‌خوانم:
در خانه‌ای که تو در آن نیستی، زندگی می‌کنم
می‌خوابم، بیدار می‌شوم، می‌خوابم، بیدار می‌شوم
در خانه‌ای که تو در آن نیستی، هرروز می‌میرم