۱۳۹۷/۱/۸

کلید خانهٔ همسایه دست مادربزرگم بود تا عید که می‌روند شهر خودشان، باغچه‌ها را آب بدهند. خیلی کوچک بودم. تمام جذّابیتی که من را همراه خاله‌ام، که آن‌موقع هنوز عروسی نکرده بود، می‌کشاند به آن حیاط شمالی، حوض وسطش بود، البته خود حوض نه، مجسمهٔ فرشتهٔ سفیدرنگ وسط حوض. وارد می‌شدیم، خاله باغچه‌ها را آب می‌داد و من با کمی ترس، جذب آن فرشتهٔ ساکن سفید می‌شدم؛ یک‌پای کوچکش بر زمین، بال‌ها گشوده. جوری با دلهره نگاهش می‌کردم انگار قرار بود بالأخره حقیقت را رو کند: تکان بخورد و جلوی چشم من بپرد. بعدها که خانه‌شان را خراب کردند، کاشی لاجوردی سردرشان را یکی نجات داد و حالا توی خانهٔ ماست. آن فرشته هم لابد با آجرهای خانه فروریخت ولی هیچوقت بین خرابه‌ها ندیدمش.

۱۳۹۷/۱/۶

"پی فانوس توی کوچه گم‌شدن"

شب هست، شب بوده، چشم روی شب‌وروز شب بسته بوده‌ام. تاج را از سرم برمی‌دارد، زیر پا می‌گذارد؛ تاج را نه، خود من را.

"بوی حوض"

تلویزیون ترانهٔ تکرارنشدنی فرهاد را پخش می‌کند، اشک می‌ریزم. به هفت حوض پر از آب و رنگ و نور میدان اشاره می‌کنم تا ببیند، گریه می‌کنم میان نورهای رنگی؛ رنگ و نور و اشک. منتظر شبم.

۱۳۹۷/۱/۱

"چخوف در مترو"

خوشحالم که کفش‌هایم واکس ندارد و توی واگن متروی خلوت نشسته‌ام، قدمت لباس‌هایم به سال‌ها می‌رسد و قاطی کثافتکاری و تظاهر عید شماها نیستم. در ساعتی نامتعارف و ناگهانی با قطاری خلوت به سمت خانه‌ای روشن می‌روم که اگر در دیدهٔ بنده نشسته باشید پنجره‌هایش رو به دریا و باغ باز می‌شود و چهارفصلش بهتر از بهار شماهاست.

۱۳۹۶/۱۲/۱۷

رگبار

پناه‌گرفتن زیر سقف نیمه‌شفاف ورودی ایستگاه دروازه‌دولت. این یک کارت‌پستال ماندگار شخصی است.