۱۳۹۶/۱۲/۹

نورهای کم و زیاد و سفید و زردی از پنجره‌ها بیرون تابیده، آسمان شب ابری و کمی قرمز شده ولی ماه تلاشش را می‌کند، پیداشدنش و دیدنش آدم را دلگرم می‌کند.
من آن کوچه را دوست دارم که ماه همیشه در آسمانش هست، و دیدنش دلگرمی است.

۱۳۹۶/۱۲/۵

جانبازان

سرشبی رسیدم خانه، دیدم دایی‌ام هم هست. ما در خانه‌مان به کسی که تازه از بیرون می‌رسد بها می‌دهیم، پس چای خواستم و با شیرینی کشمشی نرم و تازه‌ای که دایی آورده بود، خوردم و روی مبل کنار شومینهٔ مصنوعی خاموش نشستم ولی جوری بود که انگار هیزم داشت و می‌سوخت و باران هنوز بود؛ همه‌چیز چنددرجه زنده‌تر و ماندگارتر. از مهمان بی‌وقت هم بدم نمی‌آمد، داشتیم با هم می‌خندیدیم.

۱۳۹۶/۱۱/۲۷

قاف

قبلاً وقتی قول بزرگی به خودم می‌دادم دسته‌ای کوچک از موهایم را می‌بریدم که نشان عهدم باشد و یادم بیاورد. برای قول‌های دم‌دستی‌تر روی دستم چیزی می‌نوشتم و مدام پررنگش می‌کردم که تا عهد هست بماند. این کارها را ول کرده‌ام؛ می‌گذارم به مرحلهٔ نخواستن برسم، آن‌وقت دیگر قول و قرار هم نمی‌خواهد.

۱۳۹۶/۱۱/۲۵

پروندهٔ شمارهٔ چند

سوسکی که آن‌شب در حمّام از ضربه‌های دمپایی‌ام فرار کرد و پنهان شد، فردایش بیرون در حمّام پیدا شد.
حالا از کجا مطمئنم همان بوده؟ مطمئن نیستم ولی امیدوارم همان بوده باشد یا بهتر بگویم: دلم را خوش کرده‌ام که همان بوده است. آن‌شب مجبور شدم سر و صورتم را با چشم باز و سوزان بشویم که مبادا لحظه‌ای چشم از سنگ‌پا بردارم، چون شاخک‌هایش از پشت سنگ‌پا بیرون زده بود و مماس با دیوار و چسبیده به کنج بود، آن هم از شکل هندسی سنگ‌پا! تلاشم هم با دمپایی بزرگ بی‌خاصیت حمّام به‌خاطر همین پناهگاه مناسبی که پیدا کرده بود به‌جایی نرسیده بود. انگار هرم خئوپس را پیدا کرده و به آن پناه برده بود، از یک انسان پابرهنه کاری برنمی‌آمد. آخرش هم خیس و لخت، رخت و حوله را برداشتم و دررفتم تا یکی برود و پیدایش کند. پیدا نشد، یک‌جوری گم شده بود که انگار اصلاً نبوده، پشت و زیر هرآنچه را در حمام بود گشتند ولی نبود که نبود. حمام‌رفتن در حالت عادی هم برایم زور دارد چه برسد به اینکه بدانم یک سوسک غول‌پیکر هم یک‌جایی هست بالأخره. پس، سوسکی که آن‌شب در حمّام از ضربه‌های دمپایی‌ام فرار کرد و پنهان شد، فردایش بیرون در حمام پیدا و کشته شد.

۱۳۹۶/۱۱/۱۸

بله :]

صبح با صدای عطسه‌های آنچنانی برادرم که تازه رسیده بود، بیدار شدم. شروع کرد بدوبیراه‌گفتن به هوای تهران، به خود تهران. من، برعکس همیشه که از کوره درمی‌رفتم، خودم را مشغول صبحانه کردم و بعد هم، توی جعبهٔ داروها، برایش دنبال قرصی گشتم که ته چمدانش بود و می‌خواست. وارد بحث‌های بیخود، اصلاً وارد هیچ بحثی نمی‌شوم، به‌جز یک بحث که آن هم فعلاً ممنوع است.

۱۳۹۶/۱۱/۱۴

سرگشتگی

آدرس را توی گوگل‌مپ زدم. شمال شهر است. شمال را بیشتر رفتم بالا، نقشه را کوچک‌تر کردم، رسیدم به کوه‌ها، بعد هم دریا. برگشتم سر جایم. باز انگشت اشاره و شستم را از هم دور کردم، خیابان‌ها را کنار زدم تا رسیدم به نشانی آشنای دیگری. باز دو انگشت را روی صفحه به هم نزدیک کردم تا جایی که منم و جایی که تویی با هم در صفحه بگنجند و ببینم چقدر فاصله داریم. چشم‌هایم را می‌بندم و پرواز می‌کنم تا برسم. خیابان‌ها و کوچه‌ها و مسیرها را از زمین بلدم، از آسمان حفظم، بس که روی نقشه‌ها گشته‌ام.