۱۳۹۶/۱۰/۷

B

وقتی دروغ تروتمیزی می‌گویم و وسطش نه صدایم می‌گیرد، نه هی تکرارش می‌کنم، نه آب‌دهنم را قورت می‌دهم، از خودم خیلی می‌ترسم.

۱۳۹۶/۱۰/۵

تا توانند

"نمی‌باشد" در دل‌شکستن هنر نمی‌باشد برای جورکردن وزن است فقط و فقط، چون اینجور که رایج است انگاری هنر می‌باشد.

۱۳۹۶/۱۰/۱

ایستگاه بعد:

از دردهای دلم هیچ‌کدام با این‌یکی برابری نمی‌کند. گاهی از دلم جدا می‌کنم و از دور براندازش می‌کنم تا ببینم حق دارم که این درد در دل را برای خودم، و نه در چشم و گوش دیگران، بزرگ کنم یا نه. گاهی سعی می‌کنم ندیده‌اش بگیرم ولی هست، مثل نگرانی که هست. حرف نگرانی شد؛ شاید بشود این‌یکی درد را با نگرانی در دو کفهٔ ترازو گذاشت به‌شرط اینکه با دردریزه‌ها در کفهٔ نگرانی تعادل را برقرار کرد. و دردریزه‌ها هرکدام کوهی است. بزرگش نمی‌کنم، بزرگ هست، حدّاقل تا وقتی دل پاشنهٔ آشیل آدمیزاد است.

۱۳۹۶/۹/۲۵

بعد از مرگ مامان برای فامیل مادری غریبه شدیم. رفت‌وآمدهای هفتگی-دوهفتگی و تلفن‌های هرروزه و... قطع شد. اتّفاقی که محال می‌نمود ولی در واقعیّت شد. دیشب، بچّهٔ کسی به‌دنیا آمده که اگر روابطمان مثل قبل بود انگار بچّهٔ خودم دنیا آمده باشد، همانقدر خوشحال می‌شدم و درگیر. حالا و در دنیای غریبگی‌های بعد از مرگ مامان، مثل یک خبر، پشت تلفن با واسطه گفته شد، شنیدم و بقیهٔ ناهارم را خوردم.

۱۳۹۶/۹/۲۱

گهواره

مخلوطی از بوی چای عطری احمد و شوینده، در فضای بنّایی-خانه‌تکانی با نور ده صبح کمی‌سرد، حدود پانزده سال پیش؛ یادش کمی آرام و بسیار غمگینم می‌کند. می‌ارزد.

۱۳۹۶/۹/۱۹

کنارم ایستاد و از پهلو بغلم کرد. سرش تقریباً توی قوس کمرم جا گرفت. سرم را چرخاندم پایین، نگاهش کردم و به‌اش گفتم «من اگر بچّه داشتم می‌شد همسنّ تو باشه.» گفت «واقعاً؟!» گفتم «حتّی از تو هم بزرگ‌تر.» گفت «یعنی اندازهٔ پنجمی‌ها؟» گفتم «آآآره.» خندید. گفتم «ولی من الآن دوتا بچّه دارم.» و اشاره کردم به برادرم و خودش. باز خندید. من هم خندیدم. قبل‌تر دعوایش کرده بودم، کمی‌بعد رفته بودم پیشش، داشت مشق می‌نوشت، ازش معذرتخواهی کرده بودم و بوسیده بودمش. بعدتر آمد کنارم ایستاد و از پهلو بغلم کرد.

۱۳۹۶/۹/۱۸

دیگر پف بعد از گریهٔ چشم دیگران را وقتی -لابد به‌مصلحت- می‌گویند پف بعد از خواب، تشخیص می‌دهی. بعد هم به مقامی می‌رسی که می‌توانی پف بعد از گریهٔ چشم خودت را پف بعد از خواب جا بزنی و هیچکس هم اصلاً بویی نبرد.

۱۳۹۶/۹/۱۵

همیشه‌سبز، همیشه‌بهار

حقیقتش حسرت عشق لیلی و مجنون و عشّاق بنام را ندارم، آرزویی اگر در دلم باشد محبّت میان عاطفه و رضاست در خانهٔ سبز.

۱۳۹۶/۹/۱۰

بس نیست؟ باید یکی غرغروها را با یک‌دست از یقه بلند کند و بچسباند بیخ دیوار و با دست دیگر اسلحه بگذارد بر شقیقه و خلاصشان کند؛ هم خودشان را و هم عالمی را از ناله‌های بی‌انتها و بی‌دلیلشان. بس است واقعاً.