۱۳۹۶/۷/۶

جایی که باید چشم باز کنم چهار چشم باز کنم و جایی که باید چشم ببندم جوری چشم ببندم و بگذرم که انگار از دیده چیزی نگذشته و بر دل هیچ‌چیزی نمانَد.

۱۳۹۶/۶/۲۹

شبانه از کمر شکسته بود. سرم نمی‌شد، اسمش را نمی‌دانستم، به ذهنم هم نرسیده بود جستجوی تصویری کنم. -بگذاریم توی آب شاید پا بگیرد. نمی‌توانستم نگاهش کنم، قلبم سوزن می‌خورد. چهارسال طول کشیده بود تا این‌قدّی شود. برای کنعان کامنت گذاشته بودم آدمی انس می‌گیرد. انس می‌گیریم؛ به آدمها به‌طرزی خانه‌خراب‌کن، به حیوانات یک‌جور ویرانگر دیگر -که شنیده‌ام کمتر از انس به آدمیزاد نیست-، به گیاهان هم لابد ضعیف‌تر. حالا ناامید ناامید رفتم سراغش، دیدم ریشه‌ها در حال جوانه‌زدنند. کات!

۱۳۹۶/۶/۲۸

دستهای پُرت کو!

کودکم. دلم می‌خواهد دست که از جیب بیرون می‌کنی یک شکلات تماماً کاکائویی سمتم بگیری، نه تافی تکراری کره‌ای. رو کن.

۱۳۹۶/۶/۲۴

انشای چگونه گذراندید

مردم ته‌ماندهٔ پاییزی تابستان را هم تا دیروقت در هر فضای سبزی می‌گذرانند. میدانچه‌ها سبزند و نیمکت هم دارند. جوان‌ها مشغول صحبت یا سیگارند. نوجوان‌ها دوچرخه و بچّه‌ها ماشین‌هایی عین ماشین واقعی سوارند. پیرها چندتایی روی نیمکت‌ها ساکتند. زوج‌ها را هم که نگو. ما از شلوغی میدان بزرگ گریخته با خریدهایمان میدان به میدان می‌گذریم تا برسیم خانه. با این‌همه، شهر خالی و بی‌رنگ است وقتی نیستی.


۱۳۹۶/۶/۱۸

15:30

هذیان می‌گفتم. می‌گفتم آمدی بردی‌ام میدان ۹۸، روی نیمکت نشستیم. قرص را گذاشتی کف دستم و بطری آب معدنی -که درش را هم باز کرده بودی- دادی دست دیگرم، گفتی بخور و خوردم. دستم را گرفتی و خواستی بابت ترسم اشک بریزم.


۱۳۹۶/۶/۱۳

نزدیک‌ترین چشمه هم دورهاست

وقتی تشنه‌ام، وقتی اینطور تشنه‌ام، دوست دارم سر و لب به چشمه برسانم و آب بنوشم. آب‌خوردن با لیوان و بطری و دست سیرابم نمی‌کند. تشنه‌ام و تشنه می‌مانم، خسته‌ام و خسته‌تر می‌شوم، چشمم به راه می‌جوشد و می‌خشکد.


۱۳۹۶/۶/۱۱

بی‌نتیجهٔ بی‌نتیجه

از آن‌شب‌هایی است که خواب قابلم نمی‌داند. ذهنم مشغول مرور گذشته و آینده است. باور کن ذهنم آیندهٔ نیامده را هم مرور می‌کند. باید صبور باشم. کم‌صبر شده‌ام یا اصلاً اینجا جای صبر نیست؟ باید صبور باشم؟ به راه‌های پیش‌رویم فکر می‌کنم که راحت‌ترینش فرار است و سخت‌ترینش همینی است که دارم می‌روم و صبر ایّوب و بی‌خیالی می‌خواهد که من ندارم. خیال می‌کنم به شهر مه‌آلودی وارد شده‌ام که نمی‌شناسم و هر کوچه‌ای را می‌پیچم که برسم، بن‌بست است.
شاید اگر همهٔ اعضا و جوارحم را زیر پتو ببرم خواب هم بیاید، شاید هم نیاید و صبح شود.