۱۳۹۸/۱/۲

روبوسی می‌کنیم. هردو از هم بدمان می‌آید، شاید هم متنفر باشیم. چیزی به زبان نمی‌آوریم، نیش و کنایه‌ای در کار نیست، رفتارمان عادی است ولی می‌دانیم که کینه‌ای چندساله از هم داریم و عیدها مجبوریم همدیگر را ببینیم. مسیر نگاهم به سمتش است ولی مطلقاً نگاهش نمی‌کنم، حرف‌هایش را نمی‌شنوم؛ این را خودم می‌دانم. او هم لابد بدش نمی‌آید وقتی سینی چای را روبرویش می‌گیرم، چاقوی میوه‌خوری را در گلویم فرو کند؛ اینها را من نمی‌دانم، حدس می‌زنم. او ظاهراً مهربان‌تر رفتار می‌کند پس زهرش بیشتر است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر