۱۳۹۷/۸/۶

فرار

سال ۷۶، برای ثبت‌نام در دبیرستان رفته بودیم. محیط عوض شده بود، شهر عوض شده بود و دیرتر از معمول داشتند قبولم می‌کردند. ناظم و مدیر و همه، مقنعه‌هایی چانه‌دار سرشان بود که بی‌اغراق تا نافشان می‌رسید، حتّی با اینکه چادر سرشان بود. خود مدیر پرونده را دید و بعد نگاهی به من انداخت. موهایم بیرون نبود ولی مقنعه‌ام معمولی بود. گفت مقنعه چانه‌دار باشد تا زیر سینه. من سینه هم نداشتم ولی باز گفت تا زیر سینه، آن هم در مدرسه‌ای که اصلاً دبیر مرد نداشت. به خانه برگشتیم. بغض داشتم. مدرسه سیاه بود. من محجوب بودم، نه تنها من بلکه همهٔ بچّه‌های آن‌زمان؛ یعنی رویم نمی‌شد که باز پول بگیرم تا دوباره مقنعهٔ موردپسند ایشان را بخرم. پس نشستم و خودم با بخشی از پارچهٔ مقنعه -که تا می‌خورَد و زیر می‌رود و روی سر قرار می‌گیرد-، چانه و نقاب دوختم و مقنعهٔ چانه‌دار درست کردم. قطعاً قدّش هم بلند نشد و همان‌طور عصیانگر و وسط سینه ماند.
روزی که ناظم‌ها برای دادن نمرهٔ انضباط می‌آمدند، شاگردها را سه‌چهارتایی صدا می‌زدند، براندازشان می‌کردند، گاهی توی کیف‌ها را می‌گشتند، نگاهی هم به دفتر انضباطی می‌انداختند و نمره می‌دادند. من سرم را پایین می‌انداختم تا مقنعه بلندتر دیده شود. دوسال در آن دبیرستان بودم. دوران سیاهی بود حقیقتاً.

هیچ نظری موجود نیست: