۱۳۹۷/۸/۱

"خندهٔ اصلی به دِله"

آره؛ من هم بدی‌هایی داشته و دارم. از آن آدم‌های منظّم اعصاب‌خردکنم، بوده‌ام ولی سعی کرده‌ام کمش کنم، تا جایی که خانه خیلی کثیف نباشد دیگر جاروپارو نمی‌کنم، حالا گاهی می‌شود لایهٔ گردوخاک ضخیمی را هم روی شیشهٔ میز دید. وسایلم را به‌عمد کج‌وریخته رها می‌کنم، نه اینکه ندیده و حرص نخورده باشم ولی ولشان می‌کنم تا از نظم زیادی خلاص شوم. تلاشم را کرده‌ام و به‌نظرم این مهم‌تر از نتیجه‌اش است، هرچند کمی هم موفّق شده‌ام.
کارآگاه‌بازی را کنار گذاشته‌ام، به سرنخ‌ها بی‌توجّهم و اگر جلوی چشمم رژه برود هم پی‌اش را نمی‌گیرم هرچقدر هم وسوسه‌برانگیز باشد. نمی‌خواهم بابتش وقت و انرژی و اعصاب صرف کنم. نمی‌خواهم و واقعاً تلاش کرده‌ام که نخواستن درونی بشود تا جذّابیّت کشف چرت‌وپرت‌ها هم کم و کمتر شود. مهم است که تلاشم را می‌کنم.
اهل بحثم... بله و ببخشید. شاید چون نمی‌خواهم ابهام باشد، می‌خواهم واضح بدانم، نمی‌خواهم در گرداب حدس‌وگمان و نتیجه‌گیری‌های اشتباه احتمالی بیفتم. دلم می‌خواهد آنچه را در کلّهٔ طرفم هست با کلمه‌های روشن بدانم. دلم نمی‌خواهد چیزی حل‌نشده بماند، کدورت روی دل بماند ولی لب‌ها بخندد.

۲ نظر:

  1. یک سخت-زندگی-کن که در تلاش است با عذاب کمتر روزگار بگذراند و از ابهام بیزار است. عجبا! انگار کلمه به کلمه‌اش را من نوشته‌ام!

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. امیدوارم با ابهام روبرو نشوی، با حرفها و اشاره‌های مبهم.

      حذف