۱۳۹۶ شهریور ۷, سه‌شنبه

پیشنهاد

غروب را بگیریم بیندازیم توی شیشه، رویش پارچهٔ تیره بیندازیم، صبح پرش بدهیم برود توی نور گم شود.


کوچهٔ درختی

ابر و باد و مه و خورشید و فلکی که قبلاً در کار می‌شدند و به بشکنی معجزه می‌کردند حالا دست‌به‌یکی کرده‌اند برای سنگ‌اندازی. با خستگی و این دَم سرد، پژمرده و افسرده‌ات نکنم. کاش به ننوشتن ادامه دهم.


۱۳۹۶ شهریور ۲, پنجشنبه

کوچه پس‌کوچه‌های پربوسه

دوقصّهٔ آخر ماندهٔ کتاب را بعد از قرن‌ها خواندم و تمام شد؛ همان‌کتابی که چتر خیس توی کیف ورق‌هایش را عطرآگین و موجدار کرده بود، زمستان پرباران پیش. بعد از دوفصل، عمیق بو کشیدم؛ عطر عطرِ جامانده از تو بر دستهٔ چتر بود لای کتاب، هست.


دیشب نگرانی را مثل یاری در کنار گرفتم و خوابیدم. امروز هم دلشوره را مثل بچّه‌ای پشتم بستم و به کارها رسیدم.

۱۳۹۶ مرداد ۲۹, یکشنبه

20:30

دلتنگی از هیچ قاعده و قانونی پیروی نمی‌کند. گاهی ممکن است بعد از یک‌هفته دلتنگ شوی- چه دلی داری-، بعضی وقت‌ها یکی‌دوروز که بگذرد و یک‌موقع هم به ساعتی نکشیده دلت تنگ می‌شود. یک‌نوع درکنار و دلتنگ هم هست. خلاصه که دلتنگی یاغی است.

زنده: بهارستان


دارم برای ناهار یک غذای من‌درآوردی می‌سازم. این فعل معصومهٔ همسایه است؛ غذا ساختن. با طرز حرف‌زدن خودم باید می‌نوشتم غذا درست‌کردن. او با کیف و میل غذا درست می‌کند و شاید ناخودآگاه ادایش را درآوردم که کار ناخوشایند پخت‌وپز را کمی خوشایند کنم. حالا باید برنج و عدس را به مخلوط عجیب ته قابلمه اضافه کنم و تنازع بقا در مجلس در جریان است.

۱۳۹۶ مرداد ۲۶, پنجشنبه

"ببخشید" گاهی فحش نیست؟

یادم مانده که از شرط‌های توبه پشیمانی عمیق است و ترک و تلاش برای جبران و اینکه گوشتی که از گناه به تن روییده باید آب شود. من از عذرخواهی آدمی از آدمی همان‌انتظارها را دارم.

۱۳۹۶ مرداد ۲۴, سه‌شنبه

هوای شب خنک است. خسته‌ام و می‌دانم برای چای دیر است. گیره از مو باز می‌کنم و دیگر دراز می‌کشم، بوی شامپو بلند می‌شود، بین موهایم هنوز از حمّام روز کمی نمناک است. اشکی از گوشهٔ چشمم سر می‌خورد؛ خوشحالم که از خمیازه است. دوکلمه حرف بزن برایم جای چای.

صبوحی

دلم برای دیدن رویت در نور صبح روز ابری، نور صبح روز آفتابی، تنگ شده است. برای دیدن رویت در شب و صبح و وقت و بی‌وقت، دلم وقت و بی‌وقت و شب و صبح تنگ است.

۱۳۹۶ مرداد ۲۲, یکشنبه

یک‌وقت هست با تولّد مادر شده‌ای و دردت درد پیدای زا بوده، یک‌وقت با مرگ مادر شده‌ای و هزاردرد نادیدنی داری؛ یعنی مادرت مرده و حالا تو مادر خانواده‌ای. خانه‌ات خراب شده و بچّه‌هایی داری همسنّ‌وسال خودت و داغدیده که باید جمع‌وجورشان کنی. الان بخواهم اوایلش را حالی یکی کنم می‌گویم با تبر خودت را تکّه‌تکّه کنی راحت‌تر است. نمی‌دانم، واقعاً نمی‌دانم چطور آن‌روزهای اوّل توانستم.

۱۳۹۶ مرداد ۱۹, پنجشنبه

استپ-آزاد

خیره به گل قالی، گل پارک، گل پیراهن زن‌ها، گل میز مردم، گل برچسبی شیشهٔ واگن بانوان و همچنان پرت از جمع. باید به بازی بچّه‌ها و مسخره‌بازی بزرگ‌ها برگردم.

۱۳۹۶ مرداد ۱۷, سه‌شنبه

احوالات

از صبح حالم طوری بود که حس می‌کردم اگر رادیو را روشن کنم، حتماً مرضیه می‌خواند «سینه مالامال درد است...». بعد دیدم درد و دریغ و غم این مصرع و صدا توی دلم نیست که نوبت رسید به بنان تا غزل را برساند به «ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی».

۱۳۹۶ مرداد ۱۶, دوشنبه

پرشین‌بلاگ چقدر اذیت می‌کند، چقدر

دوست دارم هرکاری می‌کنم و هرجا هستم کاملاً مشغول همان‌کار باشم و همان‌جا باشم، نه اینکه چشم‌هایم مدام راه بکشد به ناکجا‌آباد. خسته شده‌ام اینقدر که نیستم.

۱۳۹۶ مرداد ۱۱, چهارشنبه

نزدیک‌تر

این‌پرنده‌های سفالی تپلی جوری طراحی شده‌اند که بهترین حالتشان نوک‌به‌نوک است وگرنه من کاره‌ای نبوده‌ام. البته اگر از اساس هم باید مشرق و مغرب گذاشته می‌شدند باز بنده به هم ربطشان می‌دادم و صدر اتاق قرارشان می‌دادم تا بال درآورند، تا جان بگیرند.

۱۳۹۶ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

به چمن و زمین و آسمان و آسفالت نگاه می‌کنی و تا می‌توانی و تا می‌شود مهمل می‌بافی به‌جای اینکه مشخصاً به چشم‌هایی نگاه کنی و چیزی بگویی یا اصلاً اگر دیدی نیازی نیست چیزی هم نگویی.