۱۳۹۶ مرداد ۵, پنجشنبه

چوب جادوت کو؟

بروم توی کمد جارختخوابی و یکی از بیرون در را قفل کند و  توی تاریکی درِ دیگری پیدا و باز شود. از عالم واقع حرف بزنم بهتر است؛ این آسانسورهایی که از دری واردش می‌شوی و در خروجی‌اش سمت دیگری است... یک‌بار نمی‌شود این در دوباره غافلگیرم کند و رو به بهشت باز شود؛ جایی که تو در آن باشی. روده‌درازی نکنم؛ دلتنگم.

۱۳۹۶ مرداد ۱, یکشنبه

کوچهٔ برف

دیروز صبح که می‌رفتم چشمم به کفشم افتاد و نگاهم روی رد کفشِ روی کفشم ماند. پاکش نکردم و یک‌ربعی را که وقت داشتم به طرح عاج آشنای مانده بر کفشم خیره شده بودم و پایی همچنان دلم را له می‌کرد. فهمید پایش را گذاشت؟

۱۳۹۶ تیر ۲۷, سه‌شنبه

ح و ا س

امروز برای اوّلین‌بار بعد از سه‌سال، غذایم سوخت. شعله را زیاد کرده بودم و یادم رفته بود کمش کنم و رفته بودم سراغ کارم. برای چای رفتم سر گاز وگرنه بو هم خبرم نکرد.

۱۳۹۶ تیر ۲۲, پنجشنبه

زرمان

می‌دانم بازنگشتن به گذشته، حتّی به‌اندازهٔ ثانیه‌ای، درست‌ترین کار دنیاست. خوش گذشته؟ تمام شده و رفته‌ست؛ همراه لذّت احتمالی یادش حسرت هست. بد گذشته؟ تمام شده ولی نرفته‌ست؛ مرورش رنج می‌دهد. یادآوری حماقت نیست که هست، انسان احمق نیست که هست الحمدللّه!