۱۳۹۶/۵/۵

چوب جادوت کو؟

بروم توی کمد جارختخوابی و یکی از بیرون در را قفل کند و  توی تاریکی درِ دیگری پیدا و باز شود. از عالم واقع حرف بزنم بهتر است؛ این آسانسورهایی که از دری واردش می‌شوی و در خروجی‌اش سمت دیگری است... یک‌بار نمی‌شود این در دوباره غافلگیرم کند و رو به بهشت باز شود؛ جایی که تو در آن باشی. روده‌درازی نکنم؛ دلتنگم.

۱۳۹۶/۵/۱

کوچهٔ برف

دیروز صبح که می‌رفتم چشمم به کفشم افتاد و نگاهم روی رد کفشِ روی کفشم ماند. پاکش نکردم و یک‌ربعی را که وقت داشتم به طرح عاج آشنای مانده بر کفشم خیره شده بودم و پایی همچنان دلم را له می‌کرد. فهمید پایش را گذاشت؟

۱۳۹۶/۴/۲۷

ح و ا س

امروز برای اوّلین‌بار بعد از سه‌سال، غذایم سوخت. شعله را زیاد کرده بودم و یادم رفته بود کمش کنم و رفته بودم سراغ کارم. برای چای رفتم سر گاز وگرنه بو هم خبرم نکرد.

۱۳۹۶/۴/۲۲

زرمان

می‌دانم بازنگشتن به گذشته، حتّی به‌اندازهٔ ثانیه‌ای، درست‌ترین کار دنیاست. خوش گذشته؟ تمام شده و رفته‌ست؛ همراه لذّت احتمالی یادش حسرت هست. بد گذشته؟ تمام شده ولی نرفته‌ست؛ مرورش رنج می‌دهد. یادآوری حماقت نیست که هست، انسان احمق نیست که هست الحمدللّه!