۱۳۹۹/۳/۱

سرصبح سرد بود. پاشدم دست‌های یخزدهٔ بیرون‌مانده از پتوها را پوشاندم، صبح اول خرداد هیتر روشن کردم. احساس امام-پیغمبری می‌کنم وقتی بقیه خوابند و کار کوچکی برایشان می‌کنم که بعد هم نمی‌فهمند. بعد رفتم سراغ گاز که دیدم هر عملی را عکس‌العملی است، یک پیغمبر دیگری چای گذاشته بود.

هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر