۱۳۹۸/۲/۳۰

کلاغ، سال‌ها چهرهٔ آدم را به‌یاد می‌آورد. اگر آسیبی به او برسانیم یا به هرصورت ما را دشمن خودش شناسایی کند، صورت ما از را از یاد نخواهد برد. نمی‌دانم تشخیص چهرهٔ دقیق غریزی کلاغ، برای بقاست یا فقط نوعی از کینه است برای انتقام و نمی‌دانم آیا مهربانی را فراموش می‌کند یا نه. توی پارک که بیشترند، حس می‌کنم همه‌شان منقارها را سمت چشم‌های من تنظیم کرده‌اند. می‌ترسم یکی به آنها سنگ پرتاب کرده باشد و آنها من را با او اشتباه بگیرند؛ با اینکه می‌دانم خطا نمی‌کنند. رفتارشان شبیه انسان‌هاست، گرچه احتمال خطای ماها هست و می‌دانم وقتی غلط یک‌نفر را به یکی‌دیگر نسبت دهند چقدر درد دارد، چقدر.

۱۳۹۸/۲/۲۷

یک‌ترم که گذشته بود، زینب خواست بهناز صدایش کنیم. باشد، قبول. سلیقهٔ پدر و مادرش را دیگر نخواسته و خواسته بود به نامی که دوست داشت صدایش بزنند. مرجان، از اول مرجان بود ولی توی لیست حضور و غیاب خدیجه بود. توی خانه هم از اول مرجان بود و فقط توی شناسنامه خدیجه بود. شاید والدینش خواسته بودند در نامگذاری شناسنامه‌ای دل کسی را به دست بیاورند یا یاد از‌دست‌رفته‌ای را زنده نگه دارند. شاید. عقلم به همینجا می‌رسد. سحر که دیگر توی شناسنامه‌اش هم سحر بود ولی وقتی به خانه‌شان تلفن می‌کردیم باید می‌گفتیم با مریم کار دارم! یعنی شاید مثلا پدرش سحر و مادرش مریم را انتخاب کرده و برای هرکدام و پیروانش سحر یا مریم شده بود.
توی خانوادهٔ ما از این خبرها نیست، جز اینکه اسم دایی مرتضی توی شناسنامه ابراهیم است که در اصل شناسنامهٔ پسرعموی مرده‌اش بوده که شده بود شناسنامهٔ او. قدیم‌ها چه‌شان بوده است!

اینجوری دیگه

چندتا از پست‌های حذف‌شده‌ام را، که متنش در اینوریدر مانده بود، دوباره سر جایشان گذاشتم.

۱۳۹۸/۲/۲۲

صبح، شهر پاک و پاکیزه است. خیابان‌ها جارو شده و انگار همهٔ مردم همین دودقیقهٔ قبل دوش گرفته‌اند، جز من که حتی صورتم را هم نشسته‌ام تا خوابم نپرد. مترو خلوت است، بعضی خمیازه می‌کشند. دستفروش‌ها خواب ندارند. سر مسافرها در موبایل‌هاست، جز سر من که چشم‌بسته لق می‌خورد؛ نمی‌خواهم خواب از سرم بپرد. توی موبایل آدمیزاد سر صبح می‌تواند چه خبری باشد که دانستنش دنیا را بهتر از وقتی کند که در خوابیم؟
هوس کرده‌ام و همزمان مردّدم که نیم‌کیلو سبزی‌خوردن بگیرم یا نه. آب به صورتم نزده‌ام تا خوابم نپرد پس چطور بنشینم یک‌خروار سبزی را پاک کنم و یک‌بار با آب‌نمک و چندبار با آب بشورم! انتظار زیادی است. لذت خوردن سبزی: پَر. هر لذتی در برابر لذت خواب غلاف می‌کند.

۱۳۹۸/۲/۱۶

.

یکی بود توی فامیل ما، سبزانگشتی. شمعدانی را قلمه می‌زد، بلافاصله می‌گذاشت توی خاک، ریشه می‌کرد، جوانه می‌زد، گل می‌داد. آدمی معمولی که بدون تلاش و آموزش و ادا، گیاهان از دست او جان و فرمان می‌گرفتند. یکی دیگر از آشناهای ما بود که با خط‌کش می‌سنجید و وقتی ماجرای سبزانگشتی را برایش تعریف می‌کردیم یا خودش می‌دید، همه را رد می‌کرد و رشد گیاه را حاصل مجموعه عواملی می‌دانست که اگر دقیق فراهم شود تیستو و غیرتیستو ندارد. حرف‌هایش قانع‌کننده بود ولی باز به محض مواجهه با گل و گیاهی که با شرایط یکسان به دست ما می‌خوردند و می‌خشکیدند و به دست آن‌خانم می‌خوردند و سحرآمیز می‌خرامیدند، حرف‌های علمی باطل می‌شد. من سعی کرده‌ام وسط‌های بام بایستم و کمی جانب خط‌کش و کمی بیشتر جانب سبزانگشتی را بگیرم. این گلدان خشکی که از کنار سطل آشغال آمد، با آب و نور سبز شد. حالا ببینیم تو می‌توانی با قلمه‌های دیروز پریروزی پز بدهی یا نه.

9

امروز که بسیار عصبانی در پارک تندتند راه می‌رفتم، دیدم پسربچه‌ای به‌سمت زمین فوتبال پارک می‌رود. پیراهن و جوراب و کفش فوتبالی داشت و پدرش تا یکجا با او همراهی کرد و بقیهٔ راه را تنهایی تا زمین دوید. پیراهن سوارز تنش بود. شمارهٔ پیراهنش را یادم نیست ولی اسم سوارز را یادم است. از کنار‌ زمین که رد شدم دیدم رونالدو و مسی و بقیه هم رنگ‌به‌رنگ مشغول تمرینند. یادم نبود سوارز کجایی است و بازیکن چه باشگاهی است و اصلا چه شکلی است. پیراهن پسربچه مال بارسلونا بود. آمدم و سرچ کردم و دیدمش، و تازه قیافه‌اش یادم آمد. متولد سال ۸۷، از من کوچکتر است. قدش یک‌وهشتادودو، از من و اطرافیانم بلندتر. سه‌تا بچه دارد، به تعداد بچه‌هایی که من در رویاهایم می‌خواستم. چرا باید خودم و سوارز را در دو‌کفهٔ ترازو بگذارم! راستش، مقایسه نمی‌کردم، اولین اطلاعاتی که اینترنت می‌دهد همین‌هاست و اگر حسن روحانی یا ناتالی پورتمن را هم سرچ کرده بودم باز به قد و سنشان -اگر قید شده بود- ناخودآگاه توجه می‌کردم. لینک اسم همسرش را هم باز کردم، و عکس‌ها را؛ عکس این زوج به‌همراه مسی و همسرش در دریا که دارند توی آناناس‌هایی خالی‌شده که نی درشان هست، احتمالا آبمیوه می‌خورند و شادند. هنوز ناراحت هستم ولی خشمم کمی فروکش کرده‌ست؛ همان کمی پیاده‌روی و نرمش هم برای من جواب می‌دهد. می‌خواهم بخوابم. من، سوارز، مسی و رونالدو هم‌محله‌ای هستیم. شب است و حتما آنها هم خوابند، فردا فوتبال دارند.