۱۳۹۶/۱۱/۹

پیاده‌روها را عطر بینظیر کاج‌های خیس برداشته است. کاج روبرویی را برف انداخته، پیاده‌روی پهن را کاملاً بسته و سر درخت، به‌جای اینکه در آسمان باشد، حالا توی خیابان کشیده شده و زیر پای گل‌آلود آدم‌ها و چرخ چرک ماشین‌هاست. نشستم و یک‌بغل از میوه‌هایش جمع کردم، تمیز و یک‌اندازه. روز خوبم بود وگرنه پخش می‌شدم پای درخت و زر زر زر.

۱۳۹۶/۱۱/۸

هـ با دوچشم درشت

یک قاچ هندوانه و ننه‌سرما درست کرده بود و داده بود به ما، شب یلدا بود، شاید هم کاردستی مدرسه‌شان بود، نمی‌دانم. گذاشتمشان جلوی تلویزیون، همینجوری و نه به‌عمد. ما دکور نداریم، میز مخصوص تلویزیون هم نداریم، یک چیزی شبیه چارپایه زیر تلویزیون است. وقتی آمد و دید کاردستی‌هایش آنجاست، دیدم چطور چشم‌هایش برق زد و رفت به مامانش چیزی گفت و اشاره کرد به‌شان. هربار هم که می‌آید و می‌بیند هنوز همانجایند، همانطور ذوق می‌کند. همانجا بمانند.

۱۳۹۶/۱۰/۲۱

یلداست امشب و امیدوارم خواب باشی، عمیق و آرام خواب باشی و خواب منِ رؤیایی را ببینی نه کابوس منِ واقعی عصبانی عصر را. خواب من را ببین و در خواب جهان را جور دیگری بچین که دیگر آنطور از کوره درنروم و یلدا فقط شب اوّل زمستان باشد.

۱۳۹۶/۱۰/۱۶

دهکدهٔ المپیک

پای چرخ‌خیاطی بوده‌ام چندساعت و بینش دوبار با تلفن حرف زده‌ام. یکی به من زنگ زد خبر خوب داد و من به یکی زنگ زدم خبر خوب دادم. البتّه من پیغام دادم و بعد خودش زنگ زد و از خبر خوب گفتیم. هرازگاهی پدر می‌خواهد از یک در و دیوار بلااستفاده یک بالشت یا کوسن قابل‌استفاده دربیاورم و من اصلاً نه و بهانه نمی‌آورم. خیاطی بعدازظهر هم از همان‌ها بود. حالا دوتا بالشتک ابری به اتاقش اضافه شده است. طول کشید ولی خسته نیستم؛ تلفن‌ها به‌موقع بود و شبیه چای و قهوه عمل کرد، هرچند روحاً زهوارم دررفته، بلااستفاده‌ام و شاید بهتر باشد تبدیل به بالشتکی شوم برای آن‌مبل. یاد آن دوروز بهشتی افتادم که اینجا بودند و او روی همان‌مبل خوابش برده بود، گردنش را بد گذاشته بود و اگر می‌خواستیم چیزی بگذاریم زیر سرش احتمالاً می‌پرید و خب اولویت همیشه با خود خواب است. نشستم کناری و یک‌ساعت خوابیدنش را تماشا کردم. نگفته بودم به‌ات؟

۱۳۹۶/۱۰/۱۴

می‌شود الان رفت کوه؟ فضای خالی پر از صدای زیر آبشار را می‌خواهم که داد بزنم، داد بزنم، داد بزنم که حتّی سنگ‌ها هم نشنوند ولی از هم بپاشند.

۱۳۹۶/۱۰/۱۳

معجزه‌های سوخته، خیال خام

دیشب فیوز پرید و وقتی زدیمش فقط برق نصفی از خانه آمد. آشپزخانه در آن نیمه‌ای است که برق نداشت پس از سمت بابرق سیم کشیدیم به آشپزخانه تا یخچال‌فریزر کار کند، البته قبلش ماشین‌لباسشویی را برقدار کردیم که کار ناتمامش را به انجام برساند. صبح، تعمیرکار آشنا آمد و سر درنیاورد اتصّالی از کجاست و قرار شده آشنای واردترش را عصر بفرستد. تلویزیون در بخش خاموش و رادیو روشن است. کامپیوتر و مودم در بخش بی‌برق خانه افتاده است و سیم‌سیّار آنقدر بلندی نداریم که برق برسانیم به آنها، پس از اینترنت هم خلاصیم و با اینترنت یک‌خط‌درمیان موبایلِ این‌روزها وبلاگ می‌نویسم. کارهایی هست که مانده و به برق ربط دارد و خوشحالم که نیست. کارهایی هم هست که مانده و به حوصله و جان ربط دارد که ناراحتم نیست. دراز کشیده‌ام در اتاق سرد و نمی‌دانم منتظر چه‌ام.